در اتاق نشیمن، استفانی نفسهای سنگین میکشید. از خدا ممنون بود که شورتش سیاه بود، چون ترسیده بود که خیسی که از بین پاهاش بود، احتمالاً دیگه پارچه را خیس کرده باشد. باور نمیکرد که بدون سوتین نشسته و شوهرش با رئیسش در خانه حضور دارند، باور نمیکرد که شوهرش این ایده را پیشنهاد کرده باشه، و قطعاً باور نمیکرد که این موضوع چقدر او را حشری کرده.
در اتاق مهمان، تیم سعی میکرد شلوار جین ش عوض کنه. اندازه کیرش باعث میشد وقتی محدود میشه توی شورتش اذیتش کنه، ، و او در کشوی میز به دنبال ی شورت بود. وقتی بالاخره شلوار جین را درآورد، به کیرش نگاه کرد که به بیرون زده. فکر کرد شاید ایده هوشمندانهتر این باشه که شب را در اتاق باشه و بیرون نره. نمیدونست شب به کجا ختم میشه، و قطعاً نمیخواست چیزی اتفاق بیفتد که کسی بعداً پشیمان بشه. تصویر ذهنی سینههای باورنکردنی استفانی دوباره به ذهنش آمد، قطرات آب از روی انحنای سینه پایین میچکید. “به جهنم.” به خودش گفت و شروع به پوشیدن شورتش کرد.
در حمام، استیو چنان هیجان زده بود که ترسیده بود. ‘این احساس از کجا آمده؟’ تعجب کرد. انگار در طول هفتهای که گذشته بود، پردهای از روی تخیلاتش کنار کشیده شده و برای اولین بار آنها را آشکار کرده بود. کیرش به سختی غیرقابل تحملی سفت شد وقتی به طور شهوتآلود تصور کرد که تیم سینههای همسرش را در دستانش میگیرد. او عجله کرد تا به اتاق نشیمن برگرده، در آشپزخانه ایستاد تا بطری شراب را برداره. ‘برای ادامه این شب به بیشتر از این نیاز داریم.’ به خودش فکر کرد.
وقتی استیو بالاخره پیش استفانی که روی مبل نشسته بود نزدیک شد، یک لیوان پر از شراب به او داد. “تو خیلی سکسی.” به آرامی گفت، تیم هنوز به اتاق برنگشته بود.
استفانی در آن لحظه عاشق شوهرش بود. به خودش افتخار میکرد. لبخند زد و گفت: “این عین دیوونه گیه.”
“دیوانهوار سکسی.” استیو پاسخ داد. به فضای خالی روی مبل کنار او نگاه کرد، و در تصمیمی سرنوشتساز دیگر، تصمیم گرفت به جای صندلی کنار استفانی،روی صندلی یکنفرهی نزدیک تلویزیون بنشیند.
استفانی متوجه شد، و ضربان قلبش حتی بیشتر بالا رفت. باور نمیکرد که شوهرش اینقدر ماجراجو باشد. دیدن رفتار شوهرش او را به شدت حشری میکرد.
“هزینه ورودی داره؟” تیم شوخی کرد و دوباره به اتاق بازگشت. باور نمیکرد که سینههای استفانی چقدر سکسی و جذاب باشند، و به زودی متوجه شد که تنها صندلی خالی دقیقاً کنار او روی مبل است. فکر کرد شاید استیو این را هم برنامهریزی کرده باشد.
استفانی سریع به شوخی جواب داد، چون این کار تنش موجود در اتاق را کمی شل کرد، و گفت: “هزینه ورودی اینه که تو برای دو هفته ظرفها رو بشوری.”
“خدا، این ممکنه بهترین معاملهای باشه که تا حالا کردم.” سینههاش هرچه بیشتر نزدیک میشد، جذابتر به نظر میرسیدند. وقتی روی مبل نشست، متوجه شد که سینه های استفانی به خاطرش نشستن تیم جهش میکنند و به لرز افتادن.
استیو به سمت میز کوچک کنار تیم اشاره کرد: “لیوان پر شراب اوردم برات.”
تیم آن را گرفت، قدردان. فکر کرد این کمک میکند تا آرام شود و در این شب عجیب ذوب شود. سلامتی زد: “به سلامتی دوستان حامی.” اضافه کرد و لبخند زد: “و سینههای بدون حامی.”
استیو و استفانی هر دو خندیدند. استرسی که استفانی احساس میکرد باعث شد که نتواند نوشیدنی بعدی را کنترل کند، شراب از لیوانش ریخت و روی گردنش پاشید، تعدادی از قطرات روی سینههایش جاری شدند. صحنهای بسیار شهوتآلود بود.
” استیو لبخند زد، دوست داشت. چقدر زیبا به نظر میرسید. شلوار جین او به شدت تنگ شده بود و نشان میداد که کیرش سفت و سخت شده.
او سرخ شد و تعدادی از قطرات شراب را از روی سینههایش پاک کرد، نوک سینههایش سفت شدند وقتی هر دو مرد به لرزش سینه هاش نگاه کردند. “فکنم امشب رو فرم نیستم.” اضافه کرد و سرخ شد.
“مخالفم.” تیم وارد گفتگو شد، قادر نبود چشمانش را از سینههایش بردارد. ادامه داد و به سینههاش خیره شد. استفانی به چشمانش که گرسنگی داشتند نگاه کرد و سپس دوباره به سینههای خودش. به طور غریزی و در حالت تسلیم، به عقب تکیه داد تا دید کاملی به او بدهد. برای چند لحظه در آن وضعیت نشستند، شهوت در هوا آنقدر غلیظ بود که میشد با چاقو برش داد. تمایلات سکسی تیم شروع به جوشیدن از درونش کرد.
استیو میتوانست ببیند که در چشمان آنها چه چیزی وجود دارد. میدانست که آنها به هم علاقهمند هستند. این موضوع را سالها بود که میدانست، اما این موقعیت آن را تقویت کرده بود، و واضح بود که آمادهاند تا فوراً منفجر شوند. این موضوع او را ترساند، اما بار دیگر برانگیختگیاش تمام شکها و تردیدهایی که در ذهنش میدوید را تحت الشعاع قرار داد.
دهان تیم خشک بود، به شدت میخواست او را لمس کند، به جای آن توانست بگوید: “اینا حتی بهتر از چیزی هستند که تصور میکردم.”
استفانی لبخند زد و با گرفتن هر سینهی سنگینش در دستانش توجه بیشتری را به سینههایش جلب کرد. آنها از کنارههای دستانش بیرون زدن و از نوک انگشتهایش آویزان ماندند. برای تاثیر بیشتر آنها را تکان داد. “از دبیرستان به بعد دیگه توی دستام جا نمیشند. حتی در دستهای استیو هم جا نمیشند.” اضافه کرد و خندهای کرد.
“شرط میبندم که در دستهای من جا میشوند.” تیم واکنشی نشان داد، بدون اینکه به عواقب احتمالی کلماتش فکر کند.
ناگهان استفانی احساس سبکی در سرش کرد و شکمش از فکر اینکه او ممکن است او را لمس کند، شروع به پیچ خوردن کرد. اتاق ساکت بود، و دیگر نمیتوانست خودش را کنترل کند. نوک سینههایش در حال سوختن بود از داغی و شورتش از هیجان خیس شده بود. از لحظهای که بلوزش را درآورد، دیگر چیزی نمیخواست جز اینکه این مرد خوشتیپ با دستان بزرگش سینههایش را بگیرد. به یاد آورد که شوهرش را فراموش نکند و به سمت او نگاه کرد. تقریباً بیهوش شد وقتی نگاه موافقش را دید.
ذهن استیو از کنترل خارج شده بود. به تیم نگاه کرد و توانست بگوید: “شرط قبول میکنم.”
تیم هیچ وقت تلف نکرد، با حس غالب و مهربانانه سینه ها را در دستانش گرفت
راستش ، استفانی قبلاً میدونست چیزی که بین پاهای تیم هست خیلی بزرگه سالها پیش متوجه شده بود. او در مورد خیره شدن بسیار ماهرتر از شوهرش یا رئیسش بود. همیشه لذت میبرد که به حجم سنگین در جین تیم خیره بشه. دیدن آن باعث میشد بین پاهاش خیس بشه. در زندگیاش فقط با یک مرد دیگر قبل از اینکه استیو را بشناسد، رابطه داشته بود و آن مرد حتی کیر کوچکتری از شوهرش داشت. او به طور غریزی به کیر تیم جذب میشد، انگار درک کرده بود که اندازه آن چیزی است که به عنوان یک زن توی خودش میخواست حس کند. حالا با لذت به کیر عظیم او نگاه میکرد و آرزو میکرد که شورتش آن را پنهان نمیکرد.
استیو متوجه نشد، حداقل در ابتدا. او دچار شدیدترین حالت عدم تمرکز بود که میتوان تصور کرد. تمام توجهش معطوف به دستان تیم بود که سینههای همسرش را نوازش میکردند. او، به طور شهوتآلود، دوست داشت این صحنه را ببیند.
هیجانش از حالت سرریز شده به سطحی فرازمینی رسید وقتی صدای همسرش را شنید.
“خدای من، تیم، اون چیه؟” صدایش شهوتآلود بود.
درخشش الماس حلقه ازدواج استفانی ناگهان توجه استیو را جلب کرد. دست چپش مشغول کاوش بود. استیو تقریباً سکته کرد وقتی دید دست ظریف همسرش در حال کاوش یک برآمدگی عظیم در شورت تیم است.
“اوه، به لعنت بهت. استفانی، داری چیکار میکنی؟” تیم گفت، بیقرار. او هیچ چیزی نمیخواست جز اینکه او ادامه دهد، اما از عواقب وحشت داشت. تصمیم گرفت که باید استیو را دوباره وارد ماجرا کند، از او بخواهد که این کار را متوقف کند.
“استیو! همسرت کاملاً خارج از کنترل شده!” نمیدانست چه بگوید، فریادش از یأس بود، انگار آخرین تلاش ها برای مودب بودن بود
استیو این فرصت را برای بازگشت به موقعیت دید، : “چی؟ تو تا حالا زنی به کیرت دست نزده؟”
“لعنت به جفتتون. شما دو نفر دیوانهاید.” تیم سرش را به عقب روی بالش مبل تکیه داد، چشمانش را بست و دستانش از سینههای استفانی کنار کشید. تسلیم شد و حالا شروع کرد به تمرکز روی لمس او.
استفانی با اظهارات شوهرش کاملاً شوکه شد. باور نمیکرد که او اینقدر آرام و راحت با اتفاقاتی که در حال وقوع است کنار بیاد. تصمیم گرفت که واقعاً بفهمد ذهنش کجا است،
گفت: “بله. تا حالا زنی به کیر بزرگت دست نزده؟” صدایش شوخطبعانه بود.
او حلقه لاستیکی شورتش را کشید. تیم به نظر میرسید به طور غریزی واکنش نشان دهد، باسن خود را از روی مبل بلند کرد و به استفانی اجازه داد که شورتش را از پاهایش بکشد. اتاق به سکوت فرو رفت وقتی آلت عظیم تیم رها شد. نه استیو و نه استفانی نمیتوانستند به چشمان خود باور کنند. استفانی، با وجود اینکه برای دیدن آن آماده بود، برای دیدن آن آماده نبود. او در زندگیاش فیلمهای پورنو زیادی ندیده بود و حالا به سختی درک میکرد که چطور میتواند یک مرد اینقدر بزرگ باشد. هرگز چیزی به این مردانگی، به این جذابیت کامل ندیده بود.
به آلت او خیره شد، هر سانتش او را جذب میکرد در حالی که کسش مایع بیشتری به شورت خیساش اضافه میکرد.
با وجود اینکه بازوها و تنهاش مو داشت، کیر تیم تمیز و مرتب بود. به بیضههای بزرگ و سنگینش نگاه کرد، متورم و روی مبل لم داده بودند.
چشمانش شروع به حرکت به سمت بالا کرد. طول آلت بلند او احتمالاً دو برابر شوهرش بود، بله، حداقل دو برابر استیو بود.
این شگفت انگیز کیری بود که تا به حال دیده بود. نیاز ناگهانی درونی برای بوسیدن آن را حس میکرد، برای گرفتن آن در دهانش. ولی، این غرایز را سرکوب کرد و آن را با دستان کوچک و ظریفش گرفت.
استیو تقریباً بیهوش شد وقتی دید همسرش شروع به حرکت دادن کیر تیم کرد. متوجه شد که دستان کوچکش حتی نمیتوانند دورش بپیچند. او با شور و شوق آن را حرکت میداد، با حسرت به کیرش خیره شد. استیو فکر کرد که شاید از صندلی بلند شود و فریاد بزند که این دیوانگی متوقف شود، اما به جای آن با دهان باز نگاه میکرد، ذهنش منفجر شده بود. دیدن اندازه تیم حسادت شدیدی در استیو ایجاد کرد، اما به نوعی، دیدن هیجان همسرش باعث شد هیجانش به همان اندازه افزایش یابد. انگار در ذهنش یک کش و مکش بین مغز منطقیاش در حال انجام بود. آنها مساوی بودند.
ناگهان استیو صدایش آزاد شد.
“خدای من، تیم. کی فکر میکرد که تو اینقدر بزرگ باشی؟”
تیم به سمت کارمند قدیمیاش نگاه کرد. صحبت کردن با دوست قدیمیاش در حالی کیرش نوازش میشد. علاوه بر این، واضح بود که کسی که کیر او را نوازش میکرد، همسر آن دوست بود. “خب میدونی که من چطوریم استیو. هیچوقت از خودم تعریف نکردم.”
استفانی تا به حال اینقدر هیجان زده نشده بود. گرمای کیر تیم، وزنش، اندازه باورنکردنیاش. داشت چیزی به ذهنش القا میشد. نیاز داشت ببوستش توی دهانش ببره، و به طور غیر قابل توصیف، جاهای دیگر.
کنترل غرایزش را به دست گرفت و به سادگی ادامه داد به حرکت دادن کیر چاق و زیبا در دستانش. به بیضههای سنگینش نگاه کرد، هنوز باور نمیکرد که چقدر بزرگتر و گوشتآلودتر از شوهرش هستند. باید حداقل دو برابر بیضههای استیو بودند. ناگهان متوجه شد که لب پایینیاش را گاز گرفته است.
تیم حالا به سمت استفانی نگاه کرد،. میتوانست بفهمد که او از اندازهاش مجذوب شده است، که برایش تعجبآور نبود، اما این موضوع اعتماد به نفس او را بسیار افزایش داد. صحبت کرد، در حالی که به سینههای باورنکردنیاش که بالا و پایین میپریدند نگاه میکرد: “که گفتی چهار هفته ظرفشویی هاان؟” تصمیم گرفت که کمی شوخی به این موقعیت اضافه کند.
استفانی سرخ شد، اما ادامه داد و او را نوازش کرد. حالا از هر دو دستش استفاده میکرد، طول آن را با لذت کاوش میکرد و گاهی بیضههای داغش را نوازش میکرد. لبخندی زد و پاسخ داد: “فکر میکنم دو هفته کافی باشه. بهت تخفیف داشتن کیر بزرگ میدم.”
تیم به شنیدن تعریف او از اندازهاش، به ویژه در مقابل چشمان شوهرش، دیوانه شد. به طور غریزی دست دراز کرد و دوباره سینههای او را گرفت، به خاطر آورد که چند بار در خواب دیده بود که دور کیرش پیچیده شدن. حالا متوجه شد که این لحظه برای تحقق آن خیالپردازی است،
گفت: “میخوام شانسم رو امتحان کنم، و چیزی که تو دستات داری بینشون ببینم حرکت میکنه.” به سمت کشالهی رانش اشاره کرد وقتی این حرف را زد. استفانی بلافاصله فهمید که چه چیزی میخواهد، به صورت غریزی دوست داشت تسلیم درخواستش باشه هرچی دوست داره ازش بخواد.
او به زانو درآمد، باسن را به سمت شوهرش گرفت در حالی که به سمت تیم روی مبل نگاه میکرد. استفانی وقت تلف نکرد، هر سینه بزرگش به زور در دستانش گرفت و به آرامی آنها را به هم فشرد. کیر بزرگ و مردانهی تیم حالا بین آنها بود. تیم ناله کرد وقتی احساس کرد کیر متورمش بین سینه های استفانی حبس شده، و بلافاصله فهمید که زودی آبش خواهد آمد. واقعیت این لحظه به طور غیر قابل توصیفی ممنوع بود، و میدانست که آن را به خاطر خواهد سپرد.
استفانی شروع کرد به بالا و پایین کردن سینههاش روی کیر تیم.
به چند باری فکر کرد که استیو و او سالها پیش سعی کرده بودند که اینو حالت را تجزیه کنند، و هر جلسه با خندههای مسخره بازی به پایان میرسید وقتی کیر کوچک استیو در میان سینههاش گم میشد. این بار کاملاً متفاوت بود، کیر تیم با افتخار ایستاده بود، و استفانی حس رضایت را دریافت میکرد در حالی که از لمسی که سینههاش از این کیر مردانه دریافت میکرد لذت میبرد. به پایین نگاه کرد. سر باد کرده کیر تیم نزدیک به انفجار بود، و بوی آبش حس کرد.
دیدن سینههای بزرگش که بالا و پایین کیر او میرفتند بیش از حد سکسی بود، و تیم ناله کرد، با لذت منفجر شد. اولین رشته شلیک شده مستقیم به چانهش خورد، آب تیم رشته به رشته، به بالا پرتاب میشد و برمیگشت، روی پوست صاف گردن و سینههای زیبا پاشیده شد. او نمیتوانست باور کند که چقدر زیاد آمده، و سینههاش همچنان به بالا و پایین کیر تیم حرکت داد تا همه آبش روی سینه اش خالی بشه و لذت بیشتری به او بدهد.
وقتی غبار فرونشست و سینههایش با آب تیم پوشیده شدند، استفانی انگار از حالت خلسه بیرون آمد. ناگهان احساس وحشت کرد و به سرعت بلند شد، به سمت شوهرش چرخید. انتظار داشت که او را خشمگین ببیند، یا شاید حتی از اتاق خارج شده باشد. اما با کمال تعجب دید که او شگفتزده است، شلوار جیناش از باد کرده بود.
استیو نمیتوانست چشمانش را باور کند. کلماتی برای توصیف اینکه همسرش چقدر سکسی به نظر میرسد وجود نداشت. وقتی استفانی چرخید، سینههای بزرگش از حرکتش تکان خوردند. آنها با مقداری زیادی از آب تیم پوشیده شده بودند، به حدی که انگار چندین مرد روی آنها خودشون تخلیه کرده بودند. قبل از اینکه کلمهای بگوید، او دو قدم به سمت او برداشت و دستش را گرفت.
“بالا نیازت دارم.”
در اتاق مهمان، تیم سعی میکرد شلوار جین ش عوض کنه. اندازه کیرش باعث میشد وقتی محدود میشه توی شورتش اذیتش کنه، ، و او در کشوی میز به دنبال ی شورت بود. وقتی بالاخره شلوار جین را درآورد، به کیرش نگاه کرد که به بیرون زده. فکر کرد شاید ایده هوشمندانهتر این باشه که شب را در اتاق باشه و بیرون نره. نمیدونست شب به کجا ختم میشه، و قطعاً نمیخواست چیزی اتفاق بیفتد که کسی بعداً پشیمان بشه. تصویر ذهنی سینههای باورنکردنی استفانی دوباره به ذهنش آمد، قطرات آب از روی انحنای سینه پایین میچکید. “به جهنم.” به خودش گفت و شروع به پوشیدن شورتش کرد.
در حمام، استیو چنان هیجان زده بود که ترسیده بود. ‘این احساس از کجا آمده؟’ تعجب کرد. انگار در طول هفتهای که گذشته بود، پردهای از روی تخیلاتش کنار کشیده شده و برای اولین بار آنها را آشکار کرده بود. کیرش به سختی غیرقابل تحملی سفت شد وقتی به طور شهوتآلود تصور کرد که تیم سینههای همسرش را در دستانش میگیرد. او عجله کرد تا به اتاق نشیمن برگرده، در آشپزخانه ایستاد تا بطری شراب را برداره. ‘برای ادامه این شب به بیشتر از این نیاز داریم.’ به خودش فکر کرد.
وقتی استیو بالاخره پیش استفانی که روی مبل نشسته بود نزدیک شد، یک لیوان پر از شراب به او داد. “تو خیلی سکسی.” به آرامی گفت، تیم هنوز به اتاق برنگشته بود.
استفانی در آن لحظه عاشق شوهرش بود. به خودش افتخار میکرد. لبخند زد و گفت: “این عین دیوونه گیه.”
“دیوانهوار سکسی.” استیو پاسخ داد. به فضای خالی روی مبل کنار او نگاه کرد، و در تصمیمی سرنوشتساز دیگر، تصمیم گرفت به جای صندلی کنار استفانی،روی صندلی یکنفرهی نزدیک تلویزیون بنشیند.
استفانی متوجه شد، و ضربان قلبش حتی بیشتر بالا رفت. باور نمیکرد که شوهرش اینقدر ماجراجو باشد. دیدن رفتار شوهرش او را به شدت حشری میکرد.
“هزینه ورودی داره؟” تیم شوخی کرد و دوباره به اتاق بازگشت. باور نمیکرد که سینههای استفانی چقدر سکسی و جذاب باشند، و به زودی متوجه شد که تنها صندلی خالی دقیقاً کنار او روی مبل است. فکر کرد شاید استیو این را هم برنامهریزی کرده باشد.
استفانی سریع به شوخی جواب داد، چون این کار تنش موجود در اتاق را کمی شل کرد، و گفت: “هزینه ورودی اینه که تو برای دو هفته ظرفها رو بشوری.”
“خدا، این ممکنه بهترین معاملهای باشه که تا حالا کردم.” سینههاش هرچه بیشتر نزدیک میشد، جذابتر به نظر میرسیدند. وقتی روی مبل نشست، متوجه شد که سینه های استفانی به خاطرش نشستن تیم جهش میکنند و به لرز افتادن.
استیو به سمت میز کوچک کنار تیم اشاره کرد: “لیوان پر شراب اوردم برات.”
تیم آن را گرفت، قدردان. فکر کرد این کمک میکند تا آرام شود و در این شب عجیب ذوب شود. سلامتی زد: “به سلامتی دوستان حامی.” اضافه کرد و لبخند زد: “و سینههای بدون حامی.”
استیو و استفانی هر دو خندیدند. استرسی که استفانی احساس میکرد باعث شد که نتواند نوشیدنی بعدی را کنترل کند، شراب از لیوانش ریخت و روی گردنش پاشید، تعدادی از قطرات روی سینههایش جاری شدند. صحنهای بسیار شهوتآلود بود.
” استیو لبخند زد، دوست داشت. چقدر زیبا به نظر میرسید. شلوار جین او به شدت تنگ شده بود و نشان میداد که کیرش سفت و سخت شده.
او سرخ شد و تعدادی از قطرات شراب را از روی سینههایش پاک کرد، نوک سینههایش سفت شدند وقتی هر دو مرد به لرزش سینه هاش نگاه کردند. “فکنم امشب رو فرم نیستم.” اضافه کرد و سرخ شد.
“مخالفم.” تیم وارد گفتگو شد، قادر نبود چشمانش را از سینههایش بردارد. ادامه داد و به سینههاش خیره شد. استفانی به چشمانش که گرسنگی داشتند نگاه کرد و سپس دوباره به سینههای خودش. به طور غریزی و در حالت تسلیم، به عقب تکیه داد تا دید کاملی به او بدهد. برای چند لحظه در آن وضعیت نشستند، شهوت در هوا آنقدر غلیظ بود که میشد با چاقو برش داد. تمایلات سکسی تیم شروع به جوشیدن از درونش کرد.
استیو میتوانست ببیند که در چشمان آنها چه چیزی وجود دارد. میدانست که آنها به هم علاقهمند هستند. این موضوع را سالها بود که میدانست، اما این موقعیت آن را تقویت کرده بود، و واضح بود که آمادهاند تا فوراً منفجر شوند. این موضوع او را ترساند، اما بار دیگر برانگیختگیاش تمام شکها و تردیدهایی که در ذهنش میدوید را تحت الشعاع قرار داد.
دهان تیم خشک بود، به شدت میخواست او را لمس کند، به جای آن توانست بگوید: “اینا حتی بهتر از چیزی هستند که تصور میکردم.”
استفانی لبخند زد و با گرفتن هر سینهی سنگینش در دستانش توجه بیشتری را به سینههایش جلب کرد. آنها از کنارههای دستانش بیرون زدن و از نوک انگشتهایش آویزان ماندند. برای تاثیر بیشتر آنها را تکان داد. “از دبیرستان به بعد دیگه توی دستام جا نمیشند. حتی در دستهای استیو هم جا نمیشند.” اضافه کرد و خندهای کرد.
“شرط میبندم که در دستهای من جا میشوند.” تیم واکنشی نشان داد، بدون اینکه به عواقب احتمالی کلماتش فکر کند.
ناگهان استفانی احساس سبکی در سرش کرد و شکمش از فکر اینکه او ممکن است او را لمس کند، شروع به پیچ خوردن کرد. اتاق ساکت بود، و دیگر نمیتوانست خودش را کنترل کند. نوک سینههایش در حال سوختن بود از داغی و شورتش از هیجان خیس شده بود. از لحظهای که بلوزش را درآورد، دیگر چیزی نمیخواست جز اینکه این مرد خوشتیپ با دستان بزرگش سینههایش را بگیرد. به یاد آورد که شوهرش را فراموش نکند و به سمت او نگاه کرد. تقریباً بیهوش شد وقتی نگاه موافقش را دید.
ذهن استیو از کنترل خارج شده بود. به تیم نگاه کرد و توانست بگوید: “شرط قبول میکنم.”
تیم هیچ وقت تلف نکرد، با حس غالب و مهربانانه سینه ها را در دستانش گرفت
راستش ، استفانی قبلاً میدونست چیزی که بین پاهای تیم هست خیلی بزرگه سالها پیش متوجه شده بود. او در مورد خیره شدن بسیار ماهرتر از شوهرش یا رئیسش بود. همیشه لذت میبرد که به حجم سنگین در جین تیم خیره بشه. دیدن آن باعث میشد بین پاهاش خیس بشه. در زندگیاش فقط با یک مرد دیگر قبل از اینکه استیو را بشناسد، رابطه داشته بود و آن مرد حتی کیر کوچکتری از شوهرش داشت. او به طور غریزی به کیر تیم جذب میشد، انگار درک کرده بود که اندازه آن چیزی است که به عنوان یک زن توی خودش میخواست حس کند. حالا با لذت به کیر عظیم او نگاه میکرد و آرزو میکرد که شورتش آن را پنهان نمیکرد.
استیو متوجه نشد، حداقل در ابتدا. او دچار شدیدترین حالت عدم تمرکز بود که میتوان تصور کرد. تمام توجهش معطوف به دستان تیم بود که سینههای همسرش را نوازش میکردند. او، به طور شهوتآلود، دوست داشت این صحنه را ببیند.
هیجانش از حالت سرریز شده به سطحی فرازمینی رسید وقتی صدای همسرش را شنید.
“خدای من، تیم، اون چیه؟” صدایش شهوتآلود بود.
درخشش الماس حلقه ازدواج استفانی ناگهان توجه استیو را جلب کرد. دست چپش مشغول کاوش بود. استیو تقریباً سکته کرد وقتی دید دست ظریف همسرش در حال کاوش یک برآمدگی عظیم در شورت تیم است.
“اوه، به لعنت بهت. استفانی، داری چیکار میکنی؟” تیم گفت، بیقرار. او هیچ چیزی نمیخواست جز اینکه او ادامه دهد، اما از عواقب وحشت داشت. تصمیم گرفت که باید استیو را دوباره وارد ماجرا کند، از او بخواهد که این کار را متوقف کند.
“استیو! همسرت کاملاً خارج از کنترل شده!” نمیدانست چه بگوید، فریادش از یأس بود، انگار آخرین تلاش ها برای مودب بودن بود
استیو این فرصت را برای بازگشت به موقعیت دید، : “چی؟ تو تا حالا زنی به کیرت دست نزده؟”
“لعنت به جفتتون. شما دو نفر دیوانهاید.” تیم سرش را به عقب روی بالش مبل تکیه داد، چشمانش را بست و دستانش از سینههای استفانی کنار کشید. تسلیم شد و حالا شروع کرد به تمرکز روی لمس او.
استفانی با اظهارات شوهرش کاملاً شوکه شد. باور نمیکرد که او اینقدر آرام و راحت با اتفاقاتی که در حال وقوع است کنار بیاد. تصمیم گرفت که واقعاً بفهمد ذهنش کجا است،
گفت: “بله. تا حالا زنی به کیر بزرگت دست نزده؟” صدایش شوخطبعانه بود.
او حلقه لاستیکی شورتش را کشید. تیم به نظر میرسید به طور غریزی واکنش نشان دهد، باسن خود را از روی مبل بلند کرد و به استفانی اجازه داد که شورتش را از پاهایش بکشد. اتاق به سکوت فرو رفت وقتی آلت عظیم تیم رها شد. نه استیو و نه استفانی نمیتوانستند به چشمان خود باور کنند. استفانی، با وجود اینکه برای دیدن آن آماده بود، برای دیدن آن آماده نبود. او در زندگیاش فیلمهای پورنو زیادی ندیده بود و حالا به سختی درک میکرد که چطور میتواند یک مرد اینقدر بزرگ باشد. هرگز چیزی به این مردانگی، به این جذابیت کامل ندیده بود.
به آلت او خیره شد، هر سانتش او را جذب میکرد در حالی که کسش مایع بیشتری به شورت خیساش اضافه میکرد.
با وجود اینکه بازوها و تنهاش مو داشت، کیر تیم تمیز و مرتب بود. به بیضههای بزرگ و سنگینش نگاه کرد، متورم و روی مبل لم داده بودند.
چشمانش شروع به حرکت به سمت بالا کرد. طول آلت بلند او احتمالاً دو برابر شوهرش بود، بله، حداقل دو برابر استیو بود.
این شگفت انگیز کیری بود که تا به حال دیده بود. نیاز ناگهانی درونی برای بوسیدن آن را حس میکرد، برای گرفتن آن در دهانش. ولی، این غرایز را سرکوب کرد و آن را با دستان کوچک و ظریفش گرفت.
استیو تقریباً بیهوش شد وقتی دید همسرش شروع به حرکت دادن کیر تیم کرد. متوجه شد که دستان کوچکش حتی نمیتوانند دورش بپیچند. او با شور و شوق آن را حرکت میداد، با حسرت به کیرش خیره شد. استیو فکر کرد که شاید از صندلی بلند شود و فریاد بزند که این دیوانگی متوقف شود، اما به جای آن با دهان باز نگاه میکرد، ذهنش منفجر شده بود. دیدن اندازه تیم حسادت شدیدی در استیو ایجاد کرد، اما به نوعی، دیدن هیجان همسرش باعث شد هیجانش به همان اندازه افزایش یابد. انگار در ذهنش یک کش و مکش بین مغز منطقیاش در حال انجام بود. آنها مساوی بودند.
ناگهان استیو صدایش آزاد شد.
“خدای من، تیم. کی فکر میکرد که تو اینقدر بزرگ باشی؟”
تیم به سمت کارمند قدیمیاش نگاه کرد. صحبت کردن با دوست قدیمیاش در حالی کیرش نوازش میشد. علاوه بر این، واضح بود که کسی که کیر او را نوازش میکرد، همسر آن دوست بود. “خب میدونی که من چطوریم استیو. هیچوقت از خودم تعریف نکردم.”
استفانی تا به حال اینقدر هیجان زده نشده بود. گرمای کیر تیم، وزنش، اندازه باورنکردنیاش. داشت چیزی به ذهنش القا میشد. نیاز داشت ببوستش توی دهانش ببره، و به طور غیر قابل توصیف، جاهای دیگر.
کنترل غرایزش را به دست گرفت و به سادگی ادامه داد به حرکت دادن کیر چاق و زیبا در دستانش. به بیضههای سنگینش نگاه کرد، هنوز باور نمیکرد که چقدر بزرگتر و گوشتآلودتر از شوهرش هستند. باید حداقل دو برابر بیضههای استیو بودند. ناگهان متوجه شد که لب پایینیاش را گاز گرفته است.
تیم حالا به سمت استفانی نگاه کرد،. میتوانست بفهمد که او از اندازهاش مجذوب شده است، که برایش تعجبآور نبود، اما این موضوع اعتماد به نفس او را بسیار افزایش داد. صحبت کرد، در حالی که به سینههای باورنکردنیاش که بالا و پایین میپریدند نگاه میکرد: “که گفتی چهار هفته ظرفشویی هاان؟” تصمیم گرفت که کمی شوخی به این موقعیت اضافه کند.
استفانی سرخ شد، اما ادامه داد و او را نوازش کرد. حالا از هر دو دستش استفاده میکرد، طول آن را با لذت کاوش میکرد و گاهی بیضههای داغش را نوازش میکرد. لبخندی زد و پاسخ داد: “فکر میکنم دو هفته کافی باشه. بهت تخفیف داشتن کیر بزرگ میدم.”
تیم به شنیدن تعریف او از اندازهاش، به ویژه در مقابل چشمان شوهرش، دیوانه شد. به طور غریزی دست دراز کرد و دوباره سینههای او را گرفت، به خاطر آورد که چند بار در خواب دیده بود که دور کیرش پیچیده شدن. حالا متوجه شد که این لحظه برای تحقق آن خیالپردازی است،
گفت: “میخوام شانسم رو امتحان کنم، و چیزی که تو دستات داری بینشون ببینم حرکت میکنه.” به سمت کشالهی رانش اشاره کرد وقتی این حرف را زد. استفانی بلافاصله فهمید که چه چیزی میخواهد، به صورت غریزی دوست داشت تسلیم درخواستش باشه هرچی دوست داره ازش بخواد.
او به زانو درآمد، باسن را به سمت شوهرش گرفت در حالی که به سمت تیم روی مبل نگاه میکرد. استفانی وقت تلف نکرد، هر سینه بزرگش به زور در دستانش گرفت و به آرامی آنها را به هم فشرد. کیر بزرگ و مردانهی تیم حالا بین آنها بود. تیم ناله کرد وقتی احساس کرد کیر متورمش بین سینه های استفانی حبس شده، و بلافاصله فهمید که زودی آبش خواهد آمد. واقعیت این لحظه به طور غیر قابل توصیفی ممنوع بود، و میدانست که آن را به خاطر خواهد سپرد.
استفانی شروع کرد به بالا و پایین کردن سینههاش روی کیر تیم.
به چند باری فکر کرد که استیو و او سالها پیش سعی کرده بودند که اینو حالت را تجزیه کنند، و هر جلسه با خندههای مسخره بازی به پایان میرسید وقتی کیر کوچک استیو در میان سینههاش گم میشد. این بار کاملاً متفاوت بود، کیر تیم با افتخار ایستاده بود، و استفانی حس رضایت را دریافت میکرد در حالی که از لمسی که سینههاش از این کیر مردانه دریافت میکرد لذت میبرد. به پایین نگاه کرد. سر باد کرده کیر تیم نزدیک به انفجار بود، و بوی آبش حس کرد.
دیدن سینههای بزرگش که بالا و پایین کیر او میرفتند بیش از حد سکسی بود، و تیم ناله کرد، با لذت منفجر شد. اولین رشته شلیک شده مستقیم به چانهش خورد، آب تیم رشته به رشته، به بالا پرتاب میشد و برمیگشت، روی پوست صاف گردن و سینههای زیبا پاشیده شد. او نمیتوانست باور کند که چقدر زیاد آمده، و سینههاش همچنان به بالا و پایین کیر تیم حرکت داد تا همه آبش روی سینه اش خالی بشه و لذت بیشتری به او بدهد.
وقتی غبار فرونشست و سینههایش با آب تیم پوشیده شدند، استفانی انگار از حالت خلسه بیرون آمد. ناگهان احساس وحشت کرد و به سرعت بلند شد، به سمت شوهرش چرخید. انتظار داشت که او را خشمگین ببیند، یا شاید حتی از اتاق خارج شده باشد. اما با کمال تعجب دید که او شگفتزده است، شلوار جیناش از باد کرده بود.
استیو نمیتوانست چشمانش را باور کند. کلماتی برای توصیف اینکه همسرش چقدر سکسی به نظر میرسد وجود نداشت. وقتی استفانی چرخید، سینههای بزرگش از حرکتش تکان خوردند. آنها با مقداری زیادی از آب تیم پوشیده شده بودند، به حدی که انگار چندین مرد روی آنها خودشون تخلیه کرده بودند. قبل از اینکه کلمهای بگوید، او دو قدم به سمت او برداشت و دستش را گرفت.
“بالا نیازت دارم.”
نوشته: sexparty
5 پاسخ به “تصمیمات سرنوشت ساز (۴)”
عالی اطفا ادامه
فوق العاده بود!در چنین شرایطی اولین اقدام شوهر باید لیس زدن آب بول از روی سینه های زنش باشه. بهتره که بعد از لیس زدن و در حالی که دهنش آغشته به منی هست از زنش لب بگیره و آبکیر بول رو بین خودشون عاشقانه تقسیم کنن❤️
یعنی توی این نسل، دیگه نویسنده درست و حسابی نداریم که همه دارنمیرن سمت ترجمه؟
داستانهای اروتیک انگلیسی یک زیبایی و کشش خاصی دارن، اون هم برای سبک کاکولد، لطفاً ادامش رو به تاخیر ننداز و لطفاً باز هم از این سبک برامون ترجمه کن، ممنون.
باحال شد داغ کردمسریعتر قسمت بعدی رو بزارید