تجاوز به من و عشقم به یاسین (۱)

سلام دوستان عزیز و خوبم امروز می خوام یکی از خاطرات دردناکم رو براتون تعریف کنم خاطره ای که باعث شد تا آخر عمرم تو آتش گناهم بمونم و تاوان گناه بزرگم رو پس بدم خاطره ای که فقط و فقط برام درد و غم و غصه به جا گذاشت کاش کاش میتونستم برگردم عقب و جلوی شهوت لعنتی خودم رو بگیرم کاش میتونستم برگردم عقب و کاری بهش نداشته باشم چند بار بعد از اون اتفاق و بخاطر عذاب وجدانی که داشتم سعی کردم خودمو خلاص کنم ولی همش شکست میخورم انگار خدا می خواد من زنده بمونم زنده بمونم و تاوان بزرگترین گناه زندگیم رو پس بدم سرنوشت من هم طوری رقم خورده که تا آخر عمر در آتش گناهانم و عذاب وجدانم بسوزم و بمیرم کاش باهاش اینکار رو نمی کردم. من محمد هستم و 24 سالمه و این خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم برمیگرده به 4 سال پیش زمانی که یک جوان 19 ساله بودم ما توی یک خانواده خیلی مذهبی بزرگ شدیم خانواده ای که منو بزور مجبور می کردن دعا برم و نماز بخونم و برم کلاس قرآن پدرم از بچگی منو می فرستاد کلاس های قرآن خوانی و تلاوت ما توی خانه تلویزیون نداشتیم مادرم میگفت تلویزیون دیدن گناهه نه موبایل داشتیم نه کنسول و پلی استیشن من یک برادر کوچیکتر از خودم هم دارم سامیار برادر عزیز و کوچیکمه من و سامیار از بچگی از همه چیز محروم بودیم حتی رفیق بازی هم از نظر پدر و مادرم بد بود مادرم می گفت رفیق آدمو بیچاره میکنه رفیق خیلی بده توی مدرسه درسام خوب بود ولی رابطه ام با بچه ها اصلا خوب نبود همه بهم میگفتن بچه آخوند و خایمال کلاس و کلی بد و بیراه دیگه بهم می گفتن ولی من بهشون توجه نمی کردم آخه چرا من باید انقدر با بچه ها فرق داشته باشم چرا خانواده ام همش محدودم می کردن اگر یک روز یکی از بچه ها میگفت بریم فوتبال مادرم می گفت نه باید بریم دعا و منو بزور میبرد تو مسجد و بعضی وقتا هم منو میبرد کلاس قرآن کلا پدر و مادرم همیشه برای امامان و پیامبران عزادار بودن از زندگی خودشون زده بودن مادرم یک بار هم آرایش نکرد بره بیرون اصلا اهل مهمانی و پارتی و عشق و حال نبود تو دورانی که همه بازی می کردن و عشق و حال میکردن من و داداشم تو مسجد محل از پنجره بچه هارو که بازی می کردن نگاه میکردیم و حسرت می خوردیم که چرا ما مثل اونا نیستیم و چرا با بچه های عادی انقدر فرق داشتیم تا حالا یک بار هم پدر و مادرم برای من و داداشم جشن تولد نگرفتن چون معتقد بودن شما بچه نیستین که تولد برای بچه هاست نه شما ما سنی نداشتیم خونه مادربزرگم همه دور هم جمع میشدیم و دعا گوش می دادیم بزور من و پسرخاله ام مهدی و برادرم و سهیلا دختر خالم هم همیشه مجبور بودیم بمونیم و به دعا گوش کنیم سالها گذشتند و کودکی و نوجوانی من همینقدر کسل کننده بود سال انتخاب رشتم فرا رسید خیلی به رشته هنر و موسیقی علاقه داشتم خیلی زیاد می خواستم برم رشته هنر ولی پدر و مادرم گفتن تو باید بری رشته ریاضی و تجربی و دکتر و مهندس بشی مادرم میگفت من میخوام هرکجا میرم باعث سربلندی ما بشی موسیقی هم شد کار هرکی دکتر و مهندسه خیلی پولداره بزور پدر و مادرم وارد رشته ای شدم که هیچ علاقه ای بهش نداشتم رفتم رشته ی ریاضی چند ماه بعد مدرسه ها باز شد و من وارد محیط دبیرستان شدم خیلی غریب و تنها بودم زنگ که می خورد توی حیاط برای خودم قدم میزدم تا زمان بگذره آخه کسی رو نداشتم دوست هم که پیدا می کردم مامانم باید تمام طایفه و فامیل یارو و پدر و مادرشو میشناخت خیلی محدود بودیم من و برادرم یک رفیق هم نداشتیم محیط دبیرستان خیلی برام غریبه بود تا اینکه یک روز که توی حیاط درحال قدم زدن بودم سعید که سال یازدهم رشته ی تجربی بود اومد پیشم و بهم گفت چرا انقدر راه میری تنهایی دوستت کجاست بهش گفتم من تنهام دوستی ندارم و بعد تمام داستان زندگیم رو براش تعریف کردم سعید بهم گفت بعد از ظهر میخوایم بریم بسکتبال تو هم میای من هم گفتم خانواده ام سختگیر هستند و نمیزارن بیام سعید گفت یک بهونه ای جور کن دیگه من هم گفتم ببین خیلی دوست دارم بیام ولی خودت که می دونی سعید گفت باشه عیبی نداره سعید یک خودکار از تو کیفش در آورد و شماره ی خودشو روی کاغذ نوشت و بهم داد و بهم گفت اگر پشیمان شدی و خواستی بیای بهم زنگ بزن منم کاغذ رو ازش گرفتم و تشکر کردم و رفتم توی راه همش فکر می کردم برم یا نه خیلی ذهنم درگیر بود توی راه خانه یک مدرسه پسرانه دیگه هم بود که بچه های متوسطه اول اونجا درس میخواندن و توی راه خونمون از کنار اون مدرسه هم باید رد می شدم جلوی مدرسه قدیمی وایستادم و خاطراتم رو مرور می کردم توی فکر بودم که دیدم جلوی مدرسه دعوا شده سریع دویدم و رفتم تا اونا رو از هم جدا کنم چند تا کلاس نهمی داشتن یا دانش آموز کلاس هشتم رو میزدن دویدم و رفتم جداشون کردم کلاس هشتمی با عصبانیت داشت اونا رو فهش میداد و میگفت حسابتون رو میرسم کونتون رو پاره می کنم خون دماغ شده بود من اول از همه رفتم با اون سال بالایی ها درگیر شدم و گفتم دیگه حق ندارید کسی رو اذیت کنید و گوششون رو پیچوندم و گفتم من با مدیر مدرسه صمیمی هستم و میتونم کاری کنم با یک اشاره اخراجتون کنه اونا هم که دیدن من جدی هستم خواستن برن که بهشون گفتم باید معذرت خواهی کنید و اونا رو وادار کردم تا از پسره معذرت بخوان بعد هم اونا رفتن منم یک دستمال کاغذی از جیبم در آوردم و به اون پسر دادم پسره تیپ لاتی داشت موهای ژل زده پیرهن مشکی و یک هودی خاکستری با طرح اسکلت تنش بود گردنبند گردنش بود زنجیری با یک انگشتر بلندش کردم و ازش پرسیدم حالت خوبه اونم سری تکون داد و ازم تشکر کرد و گفت ممنونم و اگر تو نبودی نمیتونستم نجات پیدا کنم ازش پرسیدم چرا باهاشون دعوا کردی بهش نگاه کردم دیدم سرخ شد خیلی خجالت کشید گفتم اگر میخوای میتونی بهم نگی عیبی نداره گفت اونا اذیتم می کنن و همش بهم میگن هلو و منو اذیت میکنن خودم تا ته قضیه رو فهمیدم و بهش گفتم اسمت چیه گفت من یاسینم گفتم ببین یاسین تو نباید از کسی بترسی باید شجاع باشی از این به بعد همیشه سعی کن با کسایی که تورو اذیت می کنن مقابله کنی و جلوی اونا وایسی وگرنه جسارت اونا بیشتر میشه و بعدا حتی ممکنه بهت آسیب بزنن تو باید یاد بگیری از خودت دفاع کنی و مرد بشی از این به بعد اگر باز هم سعی کردن اذیتت کنن نگذار اذیتت کنن جلوشون وایسا و حالشون رو بگیر یاسین ازم تشکر کرد و رفت خیلی تیپ عجیبی داشت جوری راه میرفت انگار گردن کلفته ولی خیلی معصوم بود من رفتم خونه خیلی به حرفهای سعید فکر کردم که چطوره من هم برم با خودم گفتم بسه بسه دیگه محدود بودن وقتشه من هم آزاد باشم و برم بیرون و خوش باشم فکرم درگیر بود که برم یا نه بلاخره تصمیم خودم رو گرفتم و به سعید زنگ زدم و گفتم بیا دنبالم من هم میام سعید هم قبول کرد به پدر و مادرم گفتم میرم کتابخانه درس بخونم اونا هم قبول کردن و گفتن زود بیا با خوشحالی از خونه زدم بیرون و رفتم جایی که سعید گفته بود میاد دنبالم سعید با چند تا از دوستاش احمد و مرتضی و علی اومدن دنبالم با موتور بودن سعید گفت سوار شو که امروز قراره دهن اینارو سرویس کنیم و بهشون نشان بدیم کی هستن با هم رفتیم محل مسابقه یک سالن خیلی بزرگ و خفن بود برای اولین بار بود که میرفتم همچین جایی اونم بدون خانواده ام حس عجیبی داشتم و خیلی هم خوشحال بودم که تونستم بلاخره بیام بیرون سعید و دوستهاش خیلی آدمهای مهربان و پایه و باحالی بودن واقعا از اینکه کنار اونا بودم لذت میبردم سعید بهم گفت بیا بازی کن و من هم گفتم نه من اینجا راحتم در ضمن یاد ندارم احمد گفت بابا بیا دیگه یاد گرفتن نمیخواد کم کم یاد میگیری مرتضی گفت بابا بیا ترسو داریم تورو به چالش میکشیم علی گفت آره میخوام بدونم مرد شرط بستن هستی یا نه من گفتم شرط چه شرطی احمد گفت اگر تو باختی باید مارو یک پرس کباب مهمان کنی و اگر ما باختیم تورو مهمان می کنیم احمد که از همه زرنگ تر بود اومد و بازی رو به من یاد داد راستش من حافظه ی خیلی قوی دارم و سرعت یادگیریم هم بالاست خیلی زود یاد گرفتم و رفتیم برای مسابقه خیلی زود تونستم یک گل بزنم همه تعجب کرده بودن که مگه میشه یک نفر انقدر زود بتونه بسکتبال بازی کنه و گل بزنه گل دوم رو هم زدم من سرعتم خیلی زیاده قبلا چند بار توی مسابقه دوندگی شرکت کرده بودم و رتبه آوردم برای همین کسی نمیتونست به من برسه نیمه اول تمام شد و رفتیم استراحت کنیم علی گفت تو چرا انقدر سرعتت زیاده پسر احمد گفت آره راست میگی هیچکس نمیتونه بهت برسه از بس که تند میدویی سعید اومد کنارم نشست و گفت دیدی گفتم زود یاد می گیری و دستشو گذاشت روی زانوم گفت تو مثل اسب میدویی پسر یک دونده حرفه ای هستی حس عجیبی داشتم دستش سرد بود ولی وقتی رو زانوم بود یک گرمی خاصی تو وجودم بود بدنم گرم شده بود رفتیم برای راند دوم توی راند دوم وسط های بازی مرتضی افتاد زمین و با چنان شدتی افتاد زمین که شورت ورزشیش جر خورد همه با دیدن مرتضی تو اون وضع شروع کردیم به خندیدن مرتضی که فهمید بخاطر چی داریم بهش می خندیم بلند شد مرتضی زیر شورت ورزشیش شورت نپوشیده بود و وقتی خورد زمین خایه هاش و کیرش از شورت زدن بیرون خیلی خجالت کشید دلم به حالش سوخت و مرتضی خیلی سعی می کرد کیرشو بپوشونه که معلوم نشه ولی از وسط جر خورده بود بخاطر مرتضی هم که شده سریع برگشتیم ما با دوتا موتور بودیم من و مرتضی و سعید روی یک موتور بودیم و علی و احمد و یک نفر دیگه هم روی اون یکی موتور من وسط نشسته بودم و مرتضی پشت سرم و کیرش کلا از شورت زده بیرون و مرتضی هر چقدر سعی می کرد اونجا رو بپوشونه نمیشد برای اینکه کسی نفهمه خیلی تابلو پاره شده بود شورتش. و توی خیابان هم خیلی شلوغ بود مرتضی خودشو چسبوند به من تا کسی نفهمه کیرش قشنگ چسبیده بود به کونم من هم سریع رفتم جلو و بهش گفتم چیکار می کنی اون التماس کرد گفت داریم وارد محله مون میشیم و منو اگر اینطوری ببینن فکرای ناجور می کنن منم که دیدم چاره ای ندارم اجازه دادم تا خونشون به من بچسبه دوباره خودشو چسبوند به من و کیرش لای کونم بود حس عجیبی داشتم انگار یک چیز کلفت و یخ چسبیده بود به کونم با اینکه شلوار پام بود ولی بازم یک حس داغی عجیبی داشتم مرتضی خودشو به من نزدیکتر کرد و قشنگ چسبید به من انگار اونم شهوتی شده بود چون حس میکردم یک چیزی پشت کونم هی داره بزرگ و بزرگتر میشه صدای نفس هاشو پشت سرم حس می کردم که ناخودآگاه یک آه ریز گفت من فهمیدم خیلی خوشش اومده آروم جوری که کسی نفهمه دستشو کرد تو شلوارم هردومون داغ داغ بودیم دستش توی شورتم بود و داشت کونمو میمالید و چنگ میزد اولین بار بود انقدر حس عجیبی داشتم قبلا هیچوقت این حس رو تجربه نکرده بودم انگار توی یک دنیای دیگه بودم و نمیفهمیدم کجام فقط دوست داشتم همینطوری ادامه پیدا کنه که یهو ناخن وسطش رو فرو کرد تو کونم انقدر درد داشت که یهو از جام پریدم و نزدیک بود موتور بیفته سعید گفت چیکار می کنی نزدیک بود بیفتیم من که کونم حسابی سوزش داشت و خیلی میسوخت معذرت خواهی کردم و سعید هم به راهش ادامه داد توی دلم حس عذاب وجدان شدیدی بود انگار یک حسی توی دلم داشت می گفت ازش دوری کن ازش دور شو من که تا وسطای راه داشتم لذت می بردم حالا یک چیزی عین خوره افتاده بود به جونم تصمیم گرفتم دیگه نگذارم بهم نزدیک بشه هرچی سعی می کرد بهم نزدیک بشه من یکم هولش می دادم عقب که یهو اومد در گوشم و گفت چیه می ترسی بخورمت نترس با تو کار دارم یهو چنگی به کونم زد و گفت من با این کار دارم دوباره سعی کرد دستشو بکنه تو شلوارم ایندفعه دستشو چنان نیشگونی گرفتم که جیغش رفت هوا سعید یهو نگه داشت گفت چخبره باز چیشده مرتضی گفت هیچی گردن درد گرفتم سعید که اعصابش خورد شده بود گفت برم برسونمت دردسر نشی واسمون دیگه تقریبا نزدیک خونشون شده بودیم که بهش گفتم اگر یک بار دیگه نزدیکم بشی جوری میزنمت که واق واق کنی مرتضی گفت چیشد تو که خوشت اومده بود گفتم صداتو ببر مرتضی رو رسوندیم و من توی تمام راه فکرم درگیر بود از یک طرف دلم میخواست حال کنم و بهش کون بدم از یک طرف هم یک چیزی توی ذهنم می گفت این می خواد ازت سو استفاده کنه و نباید هیچوقت بهش نزدیک بشی سعید منو رسوند و بهم گفت اگر پایه ای فردا میریم به شرطمون عمل کنیم مهمان مایی و هرچی دوست داشتی واسه خودت سفارش بده از سعید تشکر کردم و رفتم خونه سعید خیلی مهربان بود دوستهاش هم همه با من خوب بودن و خیلی مهربان بودن با خودم گفتم من با اینا دوستم و نباید سو استفاده کنم گفتم دیگه مرتضی رو حتی نگاه هم نمی کنم و بهش محل نمی دم حس خیلی بدی داشتم دلم نمیخواست فردا برم و باهاش رو در رو بشم رفتم توی کوچه و یکم قدم زدم هوا بارونی بود زیر بارون قدم می زدم و فکر می کردم به آینده به برنامه هام مرتضی رو کاملا فراموش کرده بودم که نزدیک یک گیم نت شدم که یک پژو پای گیم نت پارک شده بود و کرکره گیم نت رفته بود بالا ولی معلوم بود چند نفر توی گیم نت هستن یکم که نزدیک شدم شنیدم از داخل داره صدای تقه های بلند به همراه صدای آه و ناله یک مرد 40 ساله اول تعجب کردم گفتم حتما دوست دخترشه با خودم گفتم آخه گیم نت هم شد جا بیچاره دختره که یهو مرد 40 ساله گفت آرومتر آه آه آه آه دردم میاد تا این رو شنیدم چشام گرد شد و گوشام تیز پشت گیم نت یک پنجره کوچیک بود که از توی پنجره می شد داخل رو دید خیلی دلم میخواست ببینم چخبره رفتم پشت گیم نت و از اونجایی که پنجره بالا بود و قد من هم نمیرسید رفتم یک حلب روغن آوردم و رفتم روی حلب روغن و تونستم ببینم از چیزی که داشتم می دیدم شاخ درآوردم صاحب گیم نت آقا رضا که 40 سالش بود و خیلی خوشتیپ و جذاب بود و از همه مهمتر به مهران رجبی شباهت می داد داشت توی گیم نت به یک مرد جوان کون میداد آه و ناله های آقا رضا برام خیلی لذت بخش بود با اینکه 40 سالش بود ولی خیلی بدن سفیدی داشت خیلی سکسی بود و ریش هاش از همه جذابترش می کرد همانطور که مرد جوان داشت تو کون آقا رضا تلمبه میزد یهو آقا رضا یک آه بلند گفت و آبش با شدت پاشید بیرون من که حسابی شق کرده بودم با خودم گفتم کاش من آقا رضا رو میگاییدم کاش من جای این بودم خیلی کون خوبی داشت یهو به خودم اومدم دیدم آقا رضا نگاهش افتاد به پنجره و منو دید یهو یک جیغ بلند زد و من با شنیدن صدای جیغش افتادم زمین و صدای افتادن حلب روغن پخش شد از ترس اینکه منو ببینن سریع فرار کردم هرچند صاحب گیم نت منو میشناخت و منو دیده بود وقتی رسیدم خونه همش فکر می کردم اگر به بقیه بگه چی اگر به مامان و بابام بگه چیکار کنم بعد با خودم گفتم اگر بهشون بگه آبروی خودش میره به اتاقم که رفتم دیدم یک لکه ی سفید روی شورتمه چون من معمولا با شورت میخوابم اونشب در اتاق قفل بود و همه خوابیده بودن از شدت شهوت و فکر خوابم نبرد شورتمو در آوردم و شروع کردم به جق زدن همش به فکر آقا رضا بودم با اینکه اون چند سال از من بزرگتر بود و من 17 ساله بودم خودمو جای اون مرد تصور کردم که دارم آقا رضا رو می کنم انقدر شهوتی شده بودم که بعد از دو دقیقه آبم با شدت پاشید بیرون و منم یک دستمال کاغذی برداشتم و خودمو تمیز کردم دلم می خواست جای اون مرد باشم آقا رضا خیلی خوشتیپ بود صبح روز بعد موقع صبحانه خوردن پدرم گفت آقا رضا این گیم نتی محل رو دیشب دستگیر کردن من که داشتم چایی می خوردم یهو چایی از دهنم چایی پاشید بیرون از بابام پرسیدم چرا پدرم گفت چند تا از بچه ها که همیشه میرفتن گیم نت به پلیس گزارش دادن چند بار دیدن آقا رضا با یک مرد میرن تو اتاقک گیم نت و لواط می کنن دیشب هم موقعی که تو گیم نت بودن همسایه ها زنگ زدن پلیس و اونا سریع اومدن و دستگیرش کردن با تعجب گفتم یعنی چی همسایه ها لوش دادن پدرم گفت آره مادرم گفت سر میز صبحانه لازم نکرده راجب اون مرتیکه حرف بزنیم پسرم محمد امروز من و پدرت یک سر میریم روستا مادربزرگت رو ببینیم مریضه حالش بده من تا شنیدم مادربزرگم مریضه رنگ به رخسارم نموند مادربزرگم انقدر مهربان و شیرین بود همیشه وقتی من رو میدید محکم بغلم می کرد و منو میبوسید مادربزرگم عین فرشته ها بود فرشته ای که بال نداشت به همه کمک می کرد هروقت یک فقیر در خونشو میزد محال بود دست خالی برگرده همیشه حاظر بود از مال خودش بگذره و به دیگران ببخشه اشک تو چشام حلقه زد به پدر و مادرم گفتم من هم میام اونا هم گفتن باشه و قبول کردن به سعید با تلفن زنگ زدم و گفتم نمیتونم بیام قرار شد عصر حرکت کنیم من به بچه ها زنگ زدم گفتم عصر میریم بیاین بریم سعید هم قبول کرد به بابام گفتم چند تا دوست جدید پیدا کردم و میخوام ببینمشون بابام قبول کرد و گفت برو ولی زود برگرد رفتم کارامو کردم و رفتم محل قرار یک چند دقیقه ای طول کشید بلاخره اومد سعید تنها بود سعید توی راه بهم گفت مرتضی مریضه نمیاد انقدر خوشحال شدم که نگو به سعید گفتم از مرتضی خوشم نمیاد یک جوریه سعید گفت جرا مگه چیشده روم نمیشد بگم دیروز چه اتفاقی افتاده گفتم هیچی میره رو اعصابم سعید گفت رو اعصاب همه که هست ولی آدم خوبیه تو دلم گفتم آره ارواح عمش خیلی خوشحال بودم که مرتضی مریضه و نمیاد نمی خواستم ببینمش بلاخره رسیدیم به یک باغ بزرگ و قشنگ سعید به من گفته بود قراره بیایم اینجا و منقل رو راه بندازیم باغ بزرگ و سرسبزی بود باغ برای پدر علی بود و پدر علی گفته بود هروقت خواستین بیاین اینجا تفریح کنید پدر علی مرد مهربان و آرامی بود هرچقدر هم سعی می کردم بهم خوش بگذره ولی دلم پیش مادربزرگم بود برای بچه ها همه چیزو تعریف کردم خدا ازشون راضی باشه به حرفهام گوش دادن و یک جورایی شدن سنگ صبورم داشتیم منقل رو راه می انداختیم که یهو مرتضی وارد باغ شد همه با دیدنش تعجب کردیم من که سریع رومو ازش برگرداندم مرتضی با همه سلام و احوالپرسی کرد و اومد سمت من و با لبخندی کریح بهم سلام کرد و منم با سردی جوابشو دادم راستش یک حس دلشوره ی عجیبی داشتم رفتاراش عجیب بود حس خیلی بدی ازش می گرفتم و یک چیزی توی دلم میگفت باید ازش فاصله بگیری با بقیه خیلی خوب بود و باهاشون بگو و بخند می کرد توی باغ پدر علی یک کلبه چوبی بود کوچیک و دنج رفتم داخل کلبه کنار بخاری نشستم تا گرم بشم خیلی خسته بودم و خیلی خوابم میومد چشام داشت میرفت روی هم همونجا یک بالشت زیر سرم بود با خودم گفتم یکم می خوابم و بعد میرم چشام حسابی گرم شده بود و صدای بچه هارو میشنیدم که میگفتن باید بریم شهر و نون و چند تا وسیله بیاریم سعید گفت مرتضی تو اینجا باش ما زود میایم. بچه ها رفتن شهر وسیله بخرن صدای روشن شدن موتورشون رو شنیدم ولی حوصله نداشتم بلند شم داشتم خواب میرفتم تو خواب و بیداری بودم که به آرومی در باز شد و دیدم یکی اومد تو اول فکر کردم بچه ها اومدن ولی تنها بود یهو صدای مرتضی رو شنیدم که گفت جوووووون خوابیدی یهو خواب از سرم پرید چشامو باز کردم و دیدم مرتضی روبروم ایستاده با چشای خمار و خنده ای پلید. بهش گفتم چی میخوای برو بیرون مرتضی در کلبه رو قفل کرد من حسابی ترسیده بودم فهمیده بودم هدفش چیه و میخواد چیکار کنه رفتم سمت در تا در رو باز کنم که یهو منو گرفت و شروع کرد به لب گرفتن من هولش دادم عقب و حسابی بهش فهش دادم و شروع کردم به زدنش اون 1 سال از من بزرگتر بود و زورش زیاد بود در رو نمیتونستم باز کنم دوباره اومد منو گرفت و شروع کرد به خوردن لبام داشتم خفه می شدم هرکاری می کردم نمیتونستم ازش جدا بشم منو چسبونده بود به دیوار و از پشت کمرم و کونمو محکم گرفته بود هولش دادم و یک سیلی محکم زدم تو گوشش باورم نمیشد یک آدم تا چه حد میتونه عوضی و حیوان باشه اون که دید من مقاومت می کنم منو گرفت به باد کتک خیلی کتکم زد من افتاده بودم رو زمین و فقط داشتم گریه می کردم دوباره اومد سمتم و خوابید روم دستم به هیچ جا بند نبود داشتم خفه میشدم و بغل دستم هیچی نبود هرچقدر تقلا می کردم کافی نبود نمیخواستم خودمو تقدیم اون کنم من نمیخواستم غرور و شرف و آبروم رو از دست بدم التماسش می کردم که تورو خدا نکن فقط لب می گرفت و چنگ میزد به زور پیرهن و زیرپوشم رو در آورد و من اونجا حس کردم کارم تمومه فقط و فقط از اون روز لعنتی اشک و آه و غصه یادمه جیغ می زدم تا یکی بیاد کمکم ولی کسی نبود شروع کرد به لب گرفتن از من و خوردن ممه هام خیلی حس چندشی داشتم حس لزجی حس زبان کثیفش روی بدنم فقط حالمو بدتر می کرد دستهامو گرفته بود و من نمیتونستم تکون بخورم ممه ها و لب و صورتم خیس شده بود اشک هام تمامی نداشت و از خدا کمک میخواستم بعد مثل وحشی ها دکمه شلوار جینم رو در آورد یهو با تمام وجود با تمام عصبانیت بدنشو چنگ انداختم و کمک می خواستم اون حیوون یک سیلی محکم بهم زد و چنان هولم داد که سرم موقع افتادن به لبه ی میز برخورد کرد و دیگه هیچی نفهمیدم نیمه هوشیار بودم ولی میدیدم که شلوار و شورتم یک گوشه افتادن و اونم لخته و داره تو کونم تلمبه میزنه دیگه نایی برای مقابله باهاش نداشتم فقط دوست داشتم تمام شه این بدبختی تمام بشه و برم انقدر محکم و با شدت تلمبه میزد ولی من مثل مرده ها بودم و برای اینکه صورت نحسشو نبینم یک گوشه رو نگاه می کردم زمان انقدر برام دیر می گذشت که انگار زمان وایستاده با تمام شدت تو کونم تلمبه میزد و آه و ناله می کرد پاهامو گذاشت رو شونش و با تمام توان تلمبه میزد تند تند از شدت درد فقط جیغ میزدم و با اینکارم اون رو حریص تر می کردم پاهام و کونم و کل بدنم انگار فلج شده بود خیلی درد داشتم بعد از مدت طولانی یک آه بلند گفت و یهو یک داغی شدید تو کونم حس کردم ارضا شد و خودشو ولو کرد روم یهو صدای موتور از بیرون شنیدیم و بچه ها برگشتن خیلی ترسیدم که منو اینطوری ببینن خواستم بلند شم ولی اون محکم منو گرفته بود و داشت ازم لب می گرفت صداشون میومد که داشتن میگفتن اینا کجا رفتن کلبه ته ته باغ بود و اونا اول باغ بودن آروم تو گوشم گفت امروزو هیچوقت فراموش نمیکنم بعد یک ضربه به کونم زد و گفت خیلی سکسی هستی و فقط تا آخر عمر باید به من کون بدی همانطور که امروز گاییدمت فردا هم تورو می کنم جنده کونی تو الان دیگه جنده ی من شدی زنم شدی خانومی بعد یک دستمال کاغذی برداشت و کونمو تمیز کرد و بعد خودشو تمیز کرد و لباساشو پوشید و گفت در ضمن اگر به کسی بگی برای خودت بد میشه خانومی فعلا و رفت انقدر بغض گلوم رو گرفته بود که همونجا زار زدم و شروع کردم به گریه کردن فقط می خواستم بمیرم برام هیچی مهم نبود باورم نمیشد این اتفاقا افتاده من باید چیکار می کردم به خانواده ام چی می گفتم اونا اگر میفهمیدن منو میکشتن گریه هام و اشک هام تمام نداشت بدنم همش جای چنگ های اون حیوون بود بدنم خیلی درد می کرد و احساس خیسی شدیدی داشتم به کونم و فرش نگاه کردم و دیدم یک عالمه آب کیر و خون تو کونم آب کیر با خون مخلوط شده بود تو کونم سوراخم قرمز و پر از جای چنگ بود به هر بدبختی بود بلند شدم نمیتونستم درست راه برم و پاهام لنگ لنگ بود لباسام رو به هر بدبختی بود پوشیدم و بدون اینکه کسی بفهمه از در پشتی باغ خارج شدم و اومدم بیرون اونا هیچ تقصیری نداشتن و فقط از نگرانی داشتن دنبالم می گشتن نمیتونستم تو روی بچه ها نگاه کنم حس کثیفی و حس آلودگی تو وجودم موج میزد به تنها چیزی که فکر می کردم خودکشی و مرگ بود دوست داشتم بمیرم توی راه فکرم همش به این بود که برم داروخانه و چند تا قرص برنج بگیرم و بیارم بخورم از شدت خستگی داشتم میمردم خستگی بعد از سکس و این همه راه رفتن دیگه حال نداشتم کونم خیلی خیلی میسوخت انگار یک چاقو فرو کردن تو کونم به سمت پل رفتم و نشستم کنار پل و انقدر گریه کردم و زار زدم که حمله عصبی بهم دست داد پنیک شدید شدم و تند تند نفس نفس میزدم یک راننده ماشین که حالمو دید امیدوارم هرجا که هست سالم باشه سریع از ماشین پیاده شد و دوید سمتم و حالمو پرسید و بعد بهم یک کیسه داد تا ازش استفاده کنم کیسه رو گرفتم و تنفس کردم حالم بهتر شد راننده که حالم رو دید گفت سوارشو هرجا میری برسونمت اشک هامو پاک کردم و سوار ماشین شدم توی تمام راه ساکت بودم راننده گفت اتفاقی افتاده نتونستم به راننده چیزی بگم و راننده گفت ببین پسرم معلومه اتفاقی برات افتاده چیشده بزور جلوی گریه خودم رو گرفتم که تابلو نشه به راننده گفتم چیزی نیست لطفا من رو برسونید راننده قبول کرد و منو تا پای خونمون رسوند ازش تشکر کردم و پولشو دادم رسیده بودم به محله خودمون هر قدمی که برمیداشتم اشکهام بیشتر میشد یهو یک گوشه خلوت نشستم و شروع کردم به گریه کردن و جیغ زدن با خودم میگفتم به پدر و مادرم چه جوابی بدم چطوری بگم که بهم تجاوز شده پاهامو جمع کردم و خیلی گریه کردم به خودم اومدم و دیدم شلوارم خیسه اشکه چشام میسوخت به کبودی ها و چنگ روی بدنم نگاه کردم مثل حیوان های وحشی تا جایی که میتونست بدنم رو کبود کرده بود رفتم داروخانه و برای زخم هام دارو گرفتم گردنم کبود بود و دستم جای چنگ بود همه کسایی که تو داروخانه بودن منو نگاه می کردم و زخم هامو کسی که می خواست نسخه بنویسه آروم گفت پسرم پزشکی قانونی رفتی میخوای تورو به یکی معرفی کنم کمکت کنه من سریع از داروخانه دویدم بیرون بدون داروهام از ترس تا پای خونمون دویدم خونه خالی بود پدر و مادرم رفته بودن داداشم تا سر و وضع منو دید خیلی نگران شد و ازم پرسید چیشده بزور بغضم رو قورت دادم و داداشم رو بغل کردم و بهش چیزی نگفتم وقتی وارد اتاقم شدم توی شورتم احساس خیسی کردم در اتاقم رو قفل کردم و لباسام رو در آوردم شورت آبی که پوشیده بودم یک لکه ی بزرگ خون روش بود رفتم جلوی آیینه و یک عکس از کونم گرفتم و نگاهش کردم کونم سرخ شده بود و بدنم خیلی سفید و سکسی بود چرا دروغ بگم خوشم اومده بود درسته سکس با مرتضی خیلی درد داشت ولی لذت هم زیاد داشت صبح روز بعد با وجود خستگی زیاد راهی مدرسه شدم توی راه یاسین رو دیدم و باهاش احوالپرسی کردم یاسین یک پیرهن سفید و شلوار جین مشکی پوشیده بود خیلی خوشتیپ و سفید بود به یاسین گفتم تو چند سالته یاسین گفت 14 سالمه به یاسین گفتم کسی اذیتت نمیکنه دیگه نه یاسین گفت نه بهش گفتم موفق باشی مرد بهش دست دادم یک حس خاص نسبت به یاسین داشتم اون خیلی معصوم بود و پاک بود وارد دبیرستان شدم و یک گوشه نشستم خیلی تو فکر بودم همش خاطرات اون روز لعنتی یادم می افتد درحال فکر کردن بودم که یهو دستی روی شونم احساس کردم مرتضی بود دستشو سریع از شونم کشیدم مرتضی با لبخندی کریه گفت امروز بیا هتل پارسیان آزادی با عصبانیت گفتم تو کوسخولی چرا باید بیام همین که اینجا کتکت نمیزنم برو خداتو شکر کن هرزه عوضی الانم از جلو چشام گمشو برو اونور دیگه هیچوقت نمیخوام صورت نحستو ببینم مرتضی گفت میل خودته اگر نیای عکسها و فیلمهات رو پخش میکنم و تو کل دنیا آبروتو میبرم کاری میکنم همیشه سرت پایین باشه یا میای اونجا یک شب رو با من میمونی یا کاری میکنم آبرو واست نمونه انگار یک سطل آب یخ ریختن سرم آب دهنمو قورت دادم و گفتم دروغ نگو داری دروغ میگی مرتضی گفت بیا حیاط پشتی مدرسه من رفتم اونجا و گوشیشو در آورد و یک فیلم نشونم داد تو اون فیلم من بیهوش بودم و مرتضی محکم داشت تو کونم تلمبه میزد چهره ام قشنگ واضح و معلوم بود ریده بودم تو خودم حالا باید چیکار می کردم چشام گرد شده بود
مرتضی چند تا عکس هم نشونم داد به مرتضی التماس کردم تورو خدا عکس هامو پخش نکن مرتضی گفت باشه اگر امروز بیای هتل و تا صبح پیشم بمونی من فیلمهاتو پاک می کنم مرتضی بهم گفت یک ساعت بهت وقت میدم خوب فکرهاتو بکن میای هتل جنده ی من میشی یا منتظر میمونی تا فیلمت و تو کل شهر پخش کنم من خیلی فکر کردم با خودم گفتم اگر پدر و مادرم بفهمن منو میکشن و اگر کل شهر بفهمن رو من اسم بد میگذارن تصمیمم رو گرفتم خیلی برام سخت بود که دوباره باید اون حس رو تجربه کنم دردناک بود دوباره باید یک چیز بدتر رو تجربه می کردم نشستم یک گوشه و برای سرنوشت تخمیم زار زدم که چرا باید این اتفاقا واسه من بیوفته همون لحظه سعید اومد پیشم و ازم پرسید چرا داری گریه می کنی محمد چرا دیروز رفتی همه جارو دنبالت گشتیم خیلی نگرانت شدیم مرتضی گفت پدرت مریض شده تو هم رفتی سعید بهم گفت چیشده محمد بگو درحالی که اشک تو چشام حلقه میزد گفتم بازم دوستم میمونی ترکم نمیکنی تنهام نمیگذاری سعید گفت نه چرا مگه چیشده به سعید گفتم قول میدی به کسی چیزی نگی نیاز داشتم با یک نفر درد و دل کنم و همه چیزو براش تعریف کنم سعید گفت محمد بگو دیگه جون به لبم کردی با بغضی که تو گلوم بود گفتم من مال یکی دیگه شدم دیروز بهم تجاوز شد…
اگر دوست داشتین پارت های بعدیشو هم بسازم توی پارت های بعدی میخوام بگم چطوری با سعید برای مرتضی تله گذاشتیم و عشقم به یاسین رو براتون تعریف کنم

نوشته: محمد

بازدید 18,971

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

15 پاسخ به “تجاوز به من و عشقم به یاسین (۱)”

  1. نوشتی الان ۲۴ سالتهداستان مال ۴ سال پیشته که ۱۹ سالت بود . وسط داستان شدی ۱۷ ساله

  2. تمومش کسشر بود. می خواهی بچه شیخ هارا خراب کنی بشین درست بنویس اینطوری که مینویسی همه میفهمند یک بچه شیخ کونت گذاشته مزدت را هم نداده،

  3. آخه کس مغز کدوم خانواده شدیدا مذهبی اسم بچشو میذاره سامیار که برادرت اسمشه … کس خل کون گاو میشی

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید