تا فردا

بابا هیچی نگفت .
مامان گریه ش گرفت ولی بابا حتی یه اخم کوچولو هم نکرد . دستمو گرفت و آوردم تو راهروی ساختمون . یدونه شال با همون مانتوی مدرسه رو پرت کرد تو صورتم و درو آروم بست .

این زخم لبم مال همونجاست ، انقد محکم گزیدمش تا اشکم در نیاد که حالا اینجوری شده .
من شبیه بابام نیستم . نه چهرم ، نه اعتقادام ، تنها چیزی که ازش بهم ارث رسیده همین غرور مسخرشه .

توی فامیلا کسی نیست که آدم حسابم کنه باسه همین زنگ زدم میترا . یکی از آروم و بیخیال ترین آدمای دنیا .
رفتش روی پیغامگیر . حتما دوباره یه جایی گیر آورده بود با خودش خلوت کنه . چه میدونم ، بره مراقبه کنه .
پیرمردی که ازش کارت تلفن قرض کرده بودم کلافه به نظر میرسید ، حرفمو خلاصه کردم : بهشون گفتم ، الان دارم میرم پیش فرهاد ، زنگ بزن اونجا .

پرسیدم که میشه سوار شم ولی بعدا پولشو حساب کنم ؟ ، راننده اتوبوسه خندید ، با تکون دادن سرش گفت باشه .

شب بود و خلوت . باد از پنجره ی صندلی جلویی مستقیم می خورد تو صورتم . به میترا فکر کردم . به اینکه اگه اینجا بود چی کار می کرد … احتمالا سرشو میذاشت رو شیکمم و یه جوک ناجور راجبه حاملگی میگفت تا یکمی هم شده حالمو عوض کنه .

هنوز به این موجود کوچیکی که داره تو من زندگی میکنه عادت نکردم . فکر نکنم هیچوقت مادر بدردبخوری بشم ، وقتی زیاد نزدیک کسی می مونم احساس غربت میکنم .
فرهاد نه … اون … نمیدونم یه جورایی بودنِ پیشش برام راحت بود . پسر مهربونیه .
حتی الانم که روی این نیمکت نشستم و دارم گوشه ی خیس شالم رو میچّلونم بابت اون شب متاسف نیستم .
میدونین ، احساس فوق العادیه که یه نفر حتی برای چند لحظه هم شده انقد زیاد دوستتون داشته باشه …
انقد آروم چشماتون رو نوازش کنه
لباتون رو ببوسه
درونتون فرو بره …

جلوی عطرفروشی ای که توش کار می کرد منتظر وایساده بودم تا مشتری هاش برن . همینجوری الکی نگاه کردن بهش هم برام لذت داشت :
نرم بودنش با اون دختر جوون و پدرش که اومده بودن خرید … مسخره بازیهاش …

یه جورایی دویدم . توی همین پارک ، کنار آبخوری ، اطراف شالم رو گرفتم زیر شیر … یخ بودن آب رو نمیفهمیدم فقط میخواستم این بوی عطر لعنتی ای که یه روزی بهم هدیه داده بود بپره .
مجبور نبود دوستم داشته باشه
حتی مجبور نبود به خاطر این بچه بخواد با من بمونه
اما حق نداشتم اینو بدونم ؟ …
نباید قبل از اینکه شماره دادن هاش رو شروع می کرد به من میگفت ؟
غرورم شکست ، اشکام سرازیر شد .

نیم ساعتی هست اینجام .
تا فردا که به میترا زنگ بزنم و بهم بگه : باز چت شده دیوونه …
تا اون موقع چیزای زیادی باسه نگران شدن دارم ، ولی جمع و جمع تر شدن این کوچولویی که درونمه باعث میشه بگم :
فقط …
ای کاش انقد سرد نبود .

نوشته: او.

بازدید 17,498

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

10 پاسخ به “تا فردا”

  1. نرود میخ آهنین در سنگ.ینی من به خر عین ا… باقر زاده گفته بودم تا الان میفهمید که جای این کس و شرا اینجا نیست و این جناب “او” نمیفهمه.حداقل قبلیا بدآموزی نداشت فقط افتضاح بود این داستان صراحتا میگه اگه کسی رو دوست داشتید برید بهش بدید کون لق دنیا بعدا همینا واستون خاطره میشه.ننویس ناموسا خیلی داغونی

  2. خواهش میکنن روی اعصاب ما نروید الان باید نگران تو و بچه توی شکمت داخل سرمای توی پارگ باشیم . ای لعنت بمن که داستان خوندم

  3. زیبا بود…به جماعت دست در شلوار توجه نکن!کارتو ادامه بده…منتظر بقیش هستم.

  4. خیلی خوب بود. اینجا یک سایته که هر کسی آزادانه میتونه مطالبی با مضامین جنسی رو بزاره. حالا این دلیل نمیشه که توی تمام داستان ها شرح کامل رابطه ی سکسی وجود داشته باشه و اگر نبود اون داستان حتی اگر به زیبایی نوشته شده باشه زیر سوال بره.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید