پویا ول کن نبود و همش پیام میداد که اگه دوست داشتی بیا همدیگرو ببینیم ، تردید ، تردید لعنتی ، عذاب وجدان ، نفرت از خودم ، همه ی این حس ها وجودمو پر کرده بود ، دیگه گریه کردن شده بود بخشی از برنامه زندگیم ، ناراحتی از این که چرا باید سرنوشت کسیو سر راه من قرار بده که معشوق بهترین دوست دوران بچگیمه ، کسیکه از برادر بهم نزدیکتر بوده ، داشت به جنون تبدیل میشد ؛ همه ی این افکار داشتن مثل موریانه ذهنمو نابود میکردن .
دم عید بود ، بدون خداحافظی از خانواده رستگار که خیلی هوامو داشتن و حتما در هفته یکی دو بار مهمون خونشون بودم شیرازو ترک کردم، روم نمیشد تو چشمای علی نگاه کنم ؛
ریکاوری خیلی خوبی بود ، سه هفته رو با عزیزترین هام گذروندم ، کساییکه حسابی دلتنگشون بودم ، دلم میخواست تمام مدت تو خیابون های شهریکه زندگیمو توش شروع کردم قدم بزنم ، فکر برگشتن به شیراز داشت دیوونم میکرد ، من آدمی بودم که از خیانت و خیانتکار بیزار بودم و خیانتکارا رو افراد کثیفی میدونستم ، حالا خودم تبدیل شده بودم به یکی از پست ترین خیانت کارایی که میشناختم .
برگشتم شیراز ، به آرزوهای خودم زمانی که تازه اومده بودم شیراز میخندیدم ، فکر میکردم قراره تو شیراز عاشقانه هامو تو گوش یه دختر جذاب و زیبا زمزمه کنم ، فکر میکردم قراره بوی بهارنارنج عشق رو تو وجودم زنده کنه ولی حالا … .
غروب جمعه چهارده فروردین رسیدم شیراز ، تو یخچال هیچی نداشتم ، گفتم به درک اصلا گرسنه میخوابم؛ صبح پاشدم برم دانشگاه که یکی از بچه ها زنگ زد گفت کلاسهای دو تایم اول که هر دو با یه استادن کنسل شدن ، منم گفتم پس کلا دانشگاه نمیام؛ پاشدم برم خرید ، رفتم هایپر مارکت نزدیک خونه و مشغول بودم که یکی از پشت بهم سلام کرد ، برگشتم ، پویا بود … خنده داره که یه نفر تا این حد از دیدن کسیکه دوستش داره بترسه ، آب دهنمو قورت دادم و به زور جواب سلامشو دادم و گفت میخواد باهام حرف بزنه ، بهش گفتم بره تو ماشین من بشینه تا بیام ، خریدای پویا رو هم ازش گرفتم که خودم حساب کنم چون میدونستم با وجود ساپورت های مالی علی و کار کردن خودش ، اوضاع مالیش خیلی خوب نیست و با اصرار بالاخره قبول کرد .
از هایپر مارکت زدم بیرون دیدم پشت فرمون نشسته ، خریدارو گذاشتم تو صندوق عقب و رفتم صندلی شاگرد نشستم ، راه افتاد رفت تو یه کوچه باغ خیلی قشنگ حاشیه شهر ، ماشینو نگه داشت ، بعد از چند از دقیقه سکوت ، صورتشو نزدیک آورد که منو ببوسه ولی مانعش شدم ، جا خورد ، دیگه تحمل نداشتم ، زدم زیر گریه ، بغض چند ماهه بالاخره ترکید، بهش گفتم من عاشقت شدم ، من تو رو از نفس کشیدن بیشتر نیاز دارم من میمیرم واسه کنارت بودن ولی نمیتونم همچین خیانتی به علی بکنم ، علی عاشقته ، اگه بفهمه نابود میشه ، من نمیتونم در حق علی بد کنم ، دیدم پویا هم بغض کرده و داره منظره ی کوچه باغو نگاه میکنه ، گفت من هم از همون روز اول تو بیمارستان عاشقت شدم ، یه دل نه صد دل ؛ من علی رو دوست دارم ولی کسی که از هر نظر واسه من مناسبه فقط تویی ، منم دلم نمیخواد علی اذیت شه ولی دیگه نمیتونم باهاش ادامه بدم . به پویا گفتم هیچ راه حلی وجود نداره من دیگه نمیتونم به این وضع ادامه بدم ، میخوام از شیراز برم و خودمو از این حس نفرتی که به خودم پیدا کردم نجات بدم ، تو هم سعی کن درک کنی کنار علی بودن لیاقت میخواد ، پس سعی کن علی رو از دست ندی .ماشینو روشن کرد و …
دو سه شب بعد علی اومد خونم ، حالش گرفته بود ، گفتم چته؟؟ میگفت پویا کلافم کرده ، باهام سرد شده همش قهر میکنه دائم باهام به خاطر مسائل الکی دعوا میکنه ، نمیدونم چیکارش کنم ؛ دوست داشتم تو اون لحظه زمین دهن وا کنه منو ببلعه ، لعنت به من که نتوستم جلوی دلمو بگیرم و همچین افتضاحی به بار آوردم ، احساس میکردم نفس کشیدن من جز بدبختی واسه خودم و دیگران چیزی نداره.
روز بعدش خیلی مصمم با یکی از دوستام که باباش تو وزارت علوم خیلی گردن کلفت بود تماس گرفتم و خواستم از باباش بخواد بهم کمک کنه از شیراز انتقالی بگیرم برم تهران درس بخونم (حتی اگه شده پردیس خودگردان یا دانشگاه آزاد) اونم گفت که به بابام میگم و فکر نمیکنم کار سختی باشه ، میخواستم به هر قیمتی شده از اون شرایط فرار کنم ، میترسیدم این وضعیت باعث شه نسبت به درس خوندن و دانشگاه رفتن هم بی میل شم.
چند روز بعد رفتم دم خونه پویا بهش گفتم بیاد پایین که بریم یه دوری بزنیم ، وقتی اومد دیدم کلی تیپ زده ، حتما با خودش فکر کرده بود من تسلیم دلم شدم ، رفتیم یه پارک خلوت نزدیک خونش ، بهش گفتم علی بهم گفته داری اذیتش میکنی و همش بهونه میگیری ، گفت آره درسته ، میخوام به زودی باهاش کات کنم ، برگه درخواست انتقالمو بهش نشون دادم و گفتم من بعد از امتحانات این ترم میرم و فراموشت میکنم ، پس لطف کن دست از سرم بردار و فکر کن اصلا منو ندیدی و قدر علی رو بدون ، علی که داره هم درس میخونه هم کار میکنه که تو یه وقت تو این وضعیتی که بابات حمایتت نمیکنه مشکلی برات پیش نیاد ، ، ، جفتمون داشتیم آروم اشک میریختیم ، میگفت همه اینا درسته ولی من دیگه نمیتونم با علی ادامه بدم ، من تو رو دوست دارم و به کسی جز تو فکر نمیکنم ، من هم انتقالی میگیرم و میام تهران ، انقد از این حرف شوکه شدم که فکر کردم دنیا دور سرم میچرخه ، حس کردم با این حرفش تنها راه فراری هم که دارم رو ازم میگیره ، با همه ی وجودم یه سیلی زدم تو گوشش و رفتم سمت ماشین و رفتم خونه.
چند هفته بعد علی بهم گفت که با هم کات کردن ، من دیگه کاملا هنگ کرده بودم ، علی یک درصد هم احتمال نمیداد که همه ی بلاهایی که تو زندگی داره سرش میاد به خاطر منه ، علی گریه میکرد و من هم گریه میکردم ولی حداقلش این بود که اون مثل من نامردی نکرده بود ، اون مثل من به بهترین دوستش خیانت نکرده بود ، اون مثل من عذاب وجدان نداشت.
.
.
.
ساعت یازده شب بود ،تصمیم خودمو گرفتم و رفتم دم خونش زنگ زدم ، درو واکرد ، موهای خرماییش ، چشمای قهوه ایش چه ترکیب بی نظیری ، رفتم تو گفتم پویا بیا بشین ، کنارم نشست ، زیبا تر از همیشه بود ، لبمو گذاشتم رو لباش ، بوسیدمش ، بوییدمش ، زبونشو با زبونم لمس میکردم ، همه جای بدنشو با دستام لمس کردم ، تو بغلم فشارش میدادم ، دوست داشتم تو بغلم له شه ، یه لحظه همه چیو متوقف کردم تو چشاش زل زدم گفتم بریم تو اتاق ؟؟ با یه لبخند ناز و پر از عشوه قبول کرد ، قبلش هردومون رفتیم توالت و وقتی اومد داخل اتاق وحشیانه پرتش کردم رو تخت و همه جاشو بوسیدم ، حس مالکیت داشتم نسبت بهش ، بالاخره داشتم جوری که دلم میخواست باهاش عشق بازی میکردم ، کیرمو می مالید و منم همین کارو کردم درحالی که کل لباسام تنم بود ، همه ی لباسای پویا رو دراوردم و شروع کردم لیسیدن همه جای بدنش ، بدن سفید و خوشفرمش که از قبل حدس میزدم انقد زیبا باشه ، کیرش یه 16 17 سانتی میشد و کلفتیش هم خوب بود و رنگ کیرش عین بدنش بود ، شروع کردم واسش ساک زدن اولین بارم بود ولی خوب انجامش دادم ، حسابی واسش خوردم و لیسیدمش ، تخماشو میکردم تو دهنمو در میاوردم ، نفسش بند اومده بود بعد دو سه دقیقه ، بلند شد لباسامو کند و منو هول داد رو تخت ، بدنمو از زیر گردن تا رو کیرم بوسید و شروع کرد به ساک زدن ، سوپر حرفه ای بود و واقعا کار بلد ، چند بار به راحتی کیرمو تا ته حلقش برد و تخمامو لیس میزد ، داشتم به اوج میرسیدم ، برش گردوندم و داگی استایل خوابوندمش ، سوراخ کون خوشگلش مقابلم بود ، شروع کردم اطراف سوراخشو حسابی لیس زدم و بعد نوبت خود سوراخش بود انقد سوراخشو با انگشت مالیدم و لیس زدم که خودش گفت وقتشه ، کاندومو برداشتم کشیدم سر کیرم ، آروم شروع کردم کیرمو رو سوراخش حرکت دادن ، اول سرشو فرستادم تو آه و نالش بلند شده بود ، منم دیگه حالم دست خودم نبود و چون میدونستم اوپنه ، همشو یهو فرستادم داخل ، یه تکون از سر درد به بدنش داد ولی من دیگه چیزی حالیم نبود و شروع کردم تلنبه زدن ، چون عاشق داگی ام ده دقیقه ای تو همون حالت نگهش داشتم ، و بعدهم ده دقیقه ای به شدیدترین حالت ممکن تو پوزیشن کابوی کردمش و تلنبه زدم و بعدش … ارضا شدم
بهش گفتم حالا نوبت توئه، من همونجوری دمر خوابیده بودم که یه بالش گذاشت زیر بدنم تا کامل رو بدنم مسلط شه و بعد خیلی حرفه ای ده دقیقه ای با سوارخم ور رفت و انگشت کرد و زبون میزد که آه و نالم کل خونه رو ورداشته بود ، تصور اینکه دو تا پسر خوشگل نوزده ساله دارن با هم سکس میکنن برام خیلی جذاب بود و حالا خودم در حال انجامش بودم ، بعد از گذاشتن کاندوم ، آروم سر کیرشو فرستاد داخل کونم ، احساس سوزش شدیدی داشتم ، بعد در طول دو سه دقیقه همشو فرستاد داخل و شروع کرد خیلی آروم تلنبه زدن ، من غیر از سوزش و درد حس دیگه ای نداشتم ولی دردش قابل تحمل بود و سعی کردم اعتراضی نکنم تا راحت کارشو انجام بده و لذت ببره ، وقتی گرمای نفسش به گردنم میخورد دیونه میشدم ، وقتی بغلم میکرد و لاله ی گوشمو می مکید میخواستم از شدت لذت بیهوش شم ، گفت پوزیشنو عوض کنیم که به پشت خوابید و من سوار کیرش شدم و همزمان میبوسیدمش و حدود بیست دقیقه کارش طول کشید و با چند تا آه و ناله ی بلند شهوت برانگیز و بستن چشماش ، پویا هم ارضا شد.
همون شب بهش گفتم درخواست انتقالی بده که با هم بریم تهران ، من قرار بود احتمالا برم دانشگاه بهشتی ، با وجود نمرات خوب ولی انجام فرایندش خیلی سخت بود و دو سه بار بابام مجبور شد بره تهران و در نهایت به کمک پدر دوستم کارم راه افتاد . چون با پویا تو دوران خوش عشق بازی بودیم ترجیح دادم بعد از امتحانات، نرم شهر خودم و تابستون تا موقع منتقل شدن به تهران ، شیراز بمونم. پویا هم اواسط مرداد کارش درست شد . قرار بود من وسایل خونه رو زودتر بفرستم بره تهران و خودم چند روز خونه پویا باشم و بعدم با هم اوایل شهریور واسه همیشه از شیراز بریم.
تو این مدت علی مثل مرغ سرکنده شده بود ، آروم و قرار نداشت ، ازم میخواست کمکش کنم یه جوری پویا رو به رابطه برگردونه ، ولی خب خبر نداشت که … .
احساس میکردم دارم به آشغال بودن عادت میکنم ، دیگه کمتر از آشفتگی علی ناراحت میشدم ، کمتر عذاب وجدان داشتم و میدونستم دارم به یه موجود خائن نکبت تبدیل میشم که هیچ شباهتی به اون عرشیای صاف و ساده ای که یک سال پیش اومده بود شیراز، نداره … .
روزگار شیرین عاشقی با پویا به اوج خودش رسیده بود ، میدونستم همونجوری که امروز به علی خیانت کرد و تنهاش گذاشت ، یه روزی هم ممکنه منو به خاطر یه آدم بهتر تنها بزاره و بره ولی دلم نمیخواست فعلا به این چیزا فکر کنم و سعی میکردم از حال خوش اوایل رابطه لذت ببرم و به عاقبت کارم فکر نکنم ، درست مثل کشیدن سیگار که میدونی خطرناکه ولی خودتو به اون راه میزنی و بازم ادامه میدی .
وقت رفتن رسید ، رفتم خونه دکتر رستگار ، واسه همشون هدیه خریده بودم و بهشون گفتم اگه اونا نبودن قطعا نمیتونستم دووم بیارم ، علی حالش از همیشه بدتر بود و من انگار داشتم خفه میشدم ، آخر شب علی گفت قبل رفتنت بریم دور دور آخر، با ماشین من زدیم بیرون ، تو راه بغض جفتمون ترکید ، همدیگرو بغل کردیم ، با وجود گذشت چند ماه از قطع ارتباطش با پویا ولی هنوزم تو فکرش بود و حالا با رفتن من تنها تر از هر موقع دیگه میشد ، تو دلم فقط به خودم لعنت میفرستادم که چرا اصلا قبول کردم از روز اول بیام شیراز ، چرا اولین بار پویا رو بوسیدم و هزار تا چرای دیگه که واسه هیچ کدومش پاسخی نداشتم …
خونه ی مشترک من و پویا آماده بود ، چون هنوز راننده ی قابلی نبودم ترجیح دادم همچنان سفرهای خارج از شهرمو با هواپیما انجام بدم و به یه راننده که آشنای دکتر رستگار بود پول دادم که ماشینو برام ببره تهران ، دو تا بلیط گرفتم ، تایم پرواز هفت و نیم صبح بود ، من یه ساعت و نیم زودتر رفتم ، پویا رفته بود از مادرش خداحافظی کنه ؛ کمی دیر کرده بود ، ولی بالاخره رسید ، منو بغل کرد گفت بالاخره راحت شدیم ، گفتم آره خوبیش اینه حداقل علی چیزی نفهمید ، بعد از حدود یک ساعت وقت رفتن شد، از جامون بلند شدیم که …
یه نفر دستشو از پشت گذاشت رو شونم ، برگشتم …
لحظه ای که ازش خیلی میترسیدم خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردم داشت اتفاق میفتاد ،
علی بود ، رنگش مثل گچ سفید شده بود ، لباش خشک شده بودن، فقط منو نگاه میکرد و انگار اصلا دلش نمیخواست پویا رو نگاه کنه ، حس کردم قدرت حرف زدنمو از دست دادم ، نفرت رو میشد تو چشماش دید ،علی خبر نداشت همون قدری که اون از من متنفره من صد برابر بیشتر از خودم متنفرم ، نمیدونست بزرگترین لطف در حقم اینه که سخت ترین انتقام ممکنو ازم بگیرم شاید کمی از عذاب وجدانم کم شه و شاید آتیشی که خود لعنتیم به پا کردم خاموش شه ،
به سختی حرف میزد ، نفسش بالا نمیومد ، بهم گفت : اگه روزای خوش بچگیمونو یادت رفت ، اگه اینکه همدیگرو داداش صدا میزدیمو یادت رفت ، اگه گریه ها و خندیدنامونو یادت رفت، اگه همه ی رازهایی که فقط به همدیگه گفتیم رو یادت رفت ، حتی اگه اسممو یادت رفت، عرشیا …
خیانتی که بهم کردیو «به یاد داشته باش» .
دم عید بود ، بدون خداحافظی از خانواده رستگار که خیلی هوامو داشتن و حتما در هفته یکی دو بار مهمون خونشون بودم شیرازو ترک کردم، روم نمیشد تو چشمای علی نگاه کنم ؛
ریکاوری خیلی خوبی بود ، سه هفته رو با عزیزترین هام گذروندم ، کساییکه حسابی دلتنگشون بودم ، دلم میخواست تمام مدت تو خیابون های شهریکه زندگیمو توش شروع کردم قدم بزنم ، فکر برگشتن به شیراز داشت دیوونم میکرد ، من آدمی بودم که از خیانت و خیانتکار بیزار بودم و خیانتکارا رو افراد کثیفی میدونستم ، حالا خودم تبدیل شده بودم به یکی از پست ترین خیانت کارایی که میشناختم .
برگشتم شیراز ، به آرزوهای خودم زمانی که تازه اومده بودم شیراز میخندیدم ، فکر میکردم قراره تو شیراز عاشقانه هامو تو گوش یه دختر جذاب و زیبا زمزمه کنم ، فکر میکردم قراره بوی بهارنارنج عشق رو تو وجودم زنده کنه ولی حالا … .
غروب جمعه چهارده فروردین رسیدم شیراز ، تو یخچال هیچی نداشتم ، گفتم به درک اصلا گرسنه میخوابم؛ صبح پاشدم برم دانشگاه که یکی از بچه ها زنگ زد گفت کلاسهای دو تایم اول که هر دو با یه استادن کنسل شدن ، منم گفتم پس کلا دانشگاه نمیام؛ پاشدم برم خرید ، رفتم هایپر مارکت نزدیک خونه و مشغول بودم که یکی از پشت بهم سلام کرد ، برگشتم ، پویا بود … خنده داره که یه نفر تا این حد از دیدن کسیکه دوستش داره بترسه ، آب دهنمو قورت دادم و به زور جواب سلامشو دادم و گفت میخواد باهام حرف بزنه ، بهش گفتم بره تو ماشین من بشینه تا بیام ، خریدای پویا رو هم ازش گرفتم که خودم حساب کنم چون میدونستم با وجود ساپورت های مالی علی و کار کردن خودش ، اوضاع مالیش خیلی خوب نیست و با اصرار بالاخره قبول کرد .
از هایپر مارکت زدم بیرون دیدم پشت فرمون نشسته ، خریدارو گذاشتم تو صندوق عقب و رفتم صندلی شاگرد نشستم ، راه افتاد رفت تو یه کوچه باغ خیلی قشنگ حاشیه شهر ، ماشینو نگه داشت ، بعد از چند از دقیقه سکوت ، صورتشو نزدیک آورد که منو ببوسه ولی مانعش شدم ، جا خورد ، دیگه تحمل نداشتم ، زدم زیر گریه ، بغض چند ماهه بالاخره ترکید، بهش گفتم من عاشقت شدم ، من تو رو از نفس کشیدن بیشتر نیاز دارم من میمیرم واسه کنارت بودن ولی نمیتونم همچین خیانتی به علی بکنم ، علی عاشقته ، اگه بفهمه نابود میشه ، من نمیتونم در حق علی بد کنم ، دیدم پویا هم بغض کرده و داره منظره ی کوچه باغو نگاه میکنه ، گفت من هم از همون روز اول تو بیمارستان عاشقت شدم ، یه دل نه صد دل ؛ من علی رو دوست دارم ولی کسی که از هر نظر واسه من مناسبه فقط تویی ، منم دلم نمیخواد علی اذیت شه ولی دیگه نمیتونم باهاش ادامه بدم . به پویا گفتم هیچ راه حلی وجود نداره من دیگه نمیتونم به این وضع ادامه بدم ، میخوام از شیراز برم و خودمو از این حس نفرتی که به خودم پیدا کردم نجات بدم ، تو هم سعی کن درک کنی کنار علی بودن لیاقت میخواد ، پس سعی کن علی رو از دست ندی .ماشینو روشن کرد و …
دو سه شب بعد علی اومد خونم ، حالش گرفته بود ، گفتم چته؟؟ میگفت پویا کلافم کرده ، باهام سرد شده همش قهر میکنه دائم باهام به خاطر مسائل الکی دعوا میکنه ، نمیدونم چیکارش کنم ؛ دوست داشتم تو اون لحظه زمین دهن وا کنه منو ببلعه ، لعنت به من که نتوستم جلوی دلمو بگیرم و همچین افتضاحی به بار آوردم ، احساس میکردم نفس کشیدن من جز بدبختی واسه خودم و دیگران چیزی نداره.
روز بعدش خیلی مصمم با یکی از دوستام که باباش تو وزارت علوم خیلی گردن کلفت بود تماس گرفتم و خواستم از باباش بخواد بهم کمک کنه از شیراز انتقالی بگیرم برم تهران درس بخونم (حتی اگه شده پردیس خودگردان یا دانشگاه آزاد) اونم گفت که به بابام میگم و فکر نمیکنم کار سختی باشه ، میخواستم به هر قیمتی شده از اون شرایط فرار کنم ، میترسیدم این وضعیت باعث شه نسبت به درس خوندن و دانشگاه رفتن هم بی میل شم.
چند روز بعد رفتم دم خونه پویا بهش گفتم بیاد پایین که بریم یه دوری بزنیم ، وقتی اومد دیدم کلی تیپ زده ، حتما با خودش فکر کرده بود من تسلیم دلم شدم ، رفتیم یه پارک خلوت نزدیک خونش ، بهش گفتم علی بهم گفته داری اذیتش میکنی و همش بهونه میگیری ، گفت آره درسته ، میخوام به زودی باهاش کات کنم ، برگه درخواست انتقالمو بهش نشون دادم و گفتم من بعد از امتحانات این ترم میرم و فراموشت میکنم ، پس لطف کن دست از سرم بردار و فکر کن اصلا منو ندیدی و قدر علی رو بدون ، علی که داره هم درس میخونه هم کار میکنه که تو یه وقت تو این وضعیتی که بابات حمایتت نمیکنه مشکلی برات پیش نیاد ، ، ، جفتمون داشتیم آروم اشک میریختیم ، میگفت همه اینا درسته ولی من دیگه نمیتونم با علی ادامه بدم ، من تو رو دوست دارم و به کسی جز تو فکر نمیکنم ، من هم انتقالی میگیرم و میام تهران ، انقد از این حرف شوکه شدم که فکر کردم دنیا دور سرم میچرخه ، حس کردم با این حرفش تنها راه فراری هم که دارم رو ازم میگیره ، با همه ی وجودم یه سیلی زدم تو گوشش و رفتم سمت ماشین و رفتم خونه.
چند هفته بعد علی بهم گفت که با هم کات کردن ، من دیگه کاملا هنگ کرده بودم ، علی یک درصد هم احتمال نمیداد که همه ی بلاهایی که تو زندگی داره سرش میاد به خاطر منه ، علی گریه میکرد و من هم گریه میکردم ولی حداقلش این بود که اون مثل من نامردی نکرده بود ، اون مثل من به بهترین دوستش خیانت نکرده بود ، اون مثل من عذاب وجدان نداشت.
.
.
.
ساعت یازده شب بود ،تصمیم خودمو گرفتم و رفتم دم خونش زنگ زدم ، درو واکرد ، موهای خرماییش ، چشمای قهوه ایش چه ترکیب بی نظیری ، رفتم تو گفتم پویا بیا بشین ، کنارم نشست ، زیبا تر از همیشه بود ، لبمو گذاشتم رو لباش ، بوسیدمش ، بوییدمش ، زبونشو با زبونم لمس میکردم ، همه جای بدنشو با دستام لمس کردم ، تو بغلم فشارش میدادم ، دوست داشتم تو بغلم له شه ، یه لحظه همه چیو متوقف کردم تو چشاش زل زدم گفتم بریم تو اتاق ؟؟ با یه لبخند ناز و پر از عشوه قبول کرد ، قبلش هردومون رفتیم توالت و وقتی اومد داخل اتاق وحشیانه پرتش کردم رو تخت و همه جاشو بوسیدم ، حس مالکیت داشتم نسبت بهش ، بالاخره داشتم جوری که دلم میخواست باهاش عشق بازی میکردم ، کیرمو می مالید و منم همین کارو کردم درحالی که کل لباسام تنم بود ، همه ی لباسای پویا رو دراوردم و شروع کردم لیسیدن همه جای بدنش ، بدن سفید و خوشفرمش که از قبل حدس میزدم انقد زیبا باشه ، کیرش یه 16 17 سانتی میشد و کلفتیش هم خوب بود و رنگ کیرش عین بدنش بود ، شروع کردم واسش ساک زدن اولین بارم بود ولی خوب انجامش دادم ، حسابی واسش خوردم و لیسیدمش ، تخماشو میکردم تو دهنمو در میاوردم ، نفسش بند اومده بود بعد دو سه دقیقه ، بلند شد لباسامو کند و منو هول داد رو تخت ، بدنمو از زیر گردن تا رو کیرم بوسید و شروع کرد به ساک زدن ، سوپر حرفه ای بود و واقعا کار بلد ، چند بار به راحتی کیرمو تا ته حلقش برد و تخمامو لیس میزد ، داشتم به اوج میرسیدم ، برش گردوندم و داگی استایل خوابوندمش ، سوراخ کون خوشگلش مقابلم بود ، شروع کردم اطراف سوراخشو حسابی لیس زدم و بعد نوبت خود سوراخش بود انقد سوراخشو با انگشت مالیدم و لیس زدم که خودش گفت وقتشه ، کاندومو برداشتم کشیدم سر کیرم ، آروم شروع کردم کیرمو رو سوراخش حرکت دادن ، اول سرشو فرستادم تو آه و نالش بلند شده بود ، منم دیگه حالم دست خودم نبود و چون میدونستم اوپنه ، همشو یهو فرستادم داخل ، یه تکون از سر درد به بدنش داد ولی من دیگه چیزی حالیم نبود و شروع کردم تلنبه زدن ، چون عاشق داگی ام ده دقیقه ای تو همون حالت نگهش داشتم ، و بعدهم ده دقیقه ای به شدیدترین حالت ممکن تو پوزیشن کابوی کردمش و تلنبه زدم و بعدش … ارضا شدم
بهش گفتم حالا نوبت توئه، من همونجوری دمر خوابیده بودم که یه بالش گذاشت زیر بدنم تا کامل رو بدنم مسلط شه و بعد خیلی حرفه ای ده دقیقه ای با سوارخم ور رفت و انگشت کرد و زبون میزد که آه و نالم کل خونه رو ورداشته بود ، تصور اینکه دو تا پسر خوشگل نوزده ساله دارن با هم سکس میکنن برام خیلی جذاب بود و حالا خودم در حال انجامش بودم ، بعد از گذاشتن کاندوم ، آروم سر کیرشو فرستاد داخل کونم ، احساس سوزش شدیدی داشتم ، بعد در طول دو سه دقیقه همشو فرستاد داخل و شروع کرد خیلی آروم تلنبه زدن ، من غیر از سوزش و درد حس دیگه ای نداشتم ولی دردش قابل تحمل بود و سعی کردم اعتراضی نکنم تا راحت کارشو انجام بده و لذت ببره ، وقتی گرمای نفسش به گردنم میخورد دیونه میشدم ، وقتی بغلم میکرد و لاله ی گوشمو می مکید میخواستم از شدت لذت بیهوش شم ، گفت پوزیشنو عوض کنیم که به پشت خوابید و من سوار کیرش شدم و همزمان میبوسیدمش و حدود بیست دقیقه کارش طول کشید و با چند تا آه و ناله ی بلند شهوت برانگیز و بستن چشماش ، پویا هم ارضا شد.
همون شب بهش گفتم درخواست انتقالی بده که با هم بریم تهران ، من قرار بود احتمالا برم دانشگاه بهشتی ، با وجود نمرات خوب ولی انجام فرایندش خیلی سخت بود و دو سه بار بابام مجبور شد بره تهران و در نهایت به کمک پدر دوستم کارم راه افتاد . چون با پویا تو دوران خوش عشق بازی بودیم ترجیح دادم بعد از امتحانات، نرم شهر خودم و تابستون تا موقع منتقل شدن به تهران ، شیراز بمونم. پویا هم اواسط مرداد کارش درست شد . قرار بود من وسایل خونه رو زودتر بفرستم بره تهران و خودم چند روز خونه پویا باشم و بعدم با هم اوایل شهریور واسه همیشه از شیراز بریم.
تو این مدت علی مثل مرغ سرکنده شده بود ، آروم و قرار نداشت ، ازم میخواست کمکش کنم یه جوری پویا رو به رابطه برگردونه ، ولی خب خبر نداشت که … .
احساس میکردم دارم به آشغال بودن عادت میکنم ، دیگه کمتر از آشفتگی علی ناراحت میشدم ، کمتر عذاب وجدان داشتم و میدونستم دارم به یه موجود خائن نکبت تبدیل میشم که هیچ شباهتی به اون عرشیای صاف و ساده ای که یک سال پیش اومده بود شیراز، نداره … .
روزگار شیرین عاشقی با پویا به اوج خودش رسیده بود ، میدونستم همونجوری که امروز به علی خیانت کرد و تنهاش گذاشت ، یه روزی هم ممکنه منو به خاطر یه آدم بهتر تنها بزاره و بره ولی دلم نمیخواست فعلا به این چیزا فکر کنم و سعی میکردم از حال خوش اوایل رابطه لذت ببرم و به عاقبت کارم فکر نکنم ، درست مثل کشیدن سیگار که میدونی خطرناکه ولی خودتو به اون راه میزنی و بازم ادامه میدی .
وقت رفتن رسید ، رفتم خونه دکتر رستگار ، واسه همشون هدیه خریده بودم و بهشون گفتم اگه اونا نبودن قطعا نمیتونستم دووم بیارم ، علی حالش از همیشه بدتر بود و من انگار داشتم خفه میشدم ، آخر شب علی گفت قبل رفتنت بریم دور دور آخر، با ماشین من زدیم بیرون ، تو راه بغض جفتمون ترکید ، همدیگرو بغل کردیم ، با وجود گذشت چند ماه از قطع ارتباطش با پویا ولی هنوزم تو فکرش بود و حالا با رفتن من تنها تر از هر موقع دیگه میشد ، تو دلم فقط به خودم لعنت میفرستادم که چرا اصلا قبول کردم از روز اول بیام شیراز ، چرا اولین بار پویا رو بوسیدم و هزار تا چرای دیگه که واسه هیچ کدومش پاسخی نداشتم …
خونه ی مشترک من و پویا آماده بود ، چون هنوز راننده ی قابلی نبودم ترجیح دادم همچنان سفرهای خارج از شهرمو با هواپیما انجام بدم و به یه راننده که آشنای دکتر رستگار بود پول دادم که ماشینو برام ببره تهران ، دو تا بلیط گرفتم ، تایم پرواز هفت و نیم صبح بود ، من یه ساعت و نیم زودتر رفتم ، پویا رفته بود از مادرش خداحافظی کنه ؛ کمی دیر کرده بود ، ولی بالاخره رسید ، منو بغل کرد گفت بالاخره راحت شدیم ، گفتم آره خوبیش اینه حداقل علی چیزی نفهمید ، بعد از حدود یک ساعت وقت رفتن شد، از جامون بلند شدیم که …
یه نفر دستشو از پشت گذاشت رو شونم ، برگشتم …
لحظه ای که ازش خیلی میترسیدم خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردم داشت اتفاق میفتاد ،
علی بود ، رنگش مثل گچ سفید شده بود ، لباش خشک شده بودن، فقط منو نگاه میکرد و انگار اصلا دلش نمیخواست پویا رو نگاه کنه ، حس کردم قدرت حرف زدنمو از دست دادم ، نفرت رو میشد تو چشماش دید ،علی خبر نداشت همون قدری که اون از من متنفره من صد برابر بیشتر از خودم متنفرم ، نمیدونست بزرگترین لطف در حقم اینه که سخت ترین انتقام ممکنو ازم بگیرم شاید کمی از عذاب وجدانم کم شه و شاید آتیشی که خود لعنتیم به پا کردم خاموش شه ،
به سختی حرف میزد ، نفسش بالا نمیومد ، بهم گفت : اگه روزای خوش بچگیمونو یادت رفت ، اگه اینکه همدیگرو داداش صدا میزدیمو یادت رفت ، اگه گریه ها و خندیدنامونو یادت رفت، اگه همه ی رازهایی که فقط به همدیگه گفتیم رو یادت رفت ، حتی اگه اسممو یادت رفت، عرشیا …
خیانتی که بهم کردیو «به یاد داشته باش» .
نوشته: lover
13 پاسخ به “به یاد داشته باش (۳)”
عالی بود داری قشنگش میکنی ببینم میتونی یه رمان گی زیبا بدی بیرون❤❤❤❤❤
لعنت به تو، البته توی داستان. بازم لایک
لایک به قلمتون👌👍💚❤
واقعا فوق العادستمگه میشه به lover لایک نداد
واقعا حس منفی خیانتو خیلی زیبا داری منقل میکنیاز خیانت متنفرم ولی عاشق داستانت شدمازت خیلی ممنونم lover داستانت خیلی به دل می شینهتو بهترین نویسنده ای ، شک نکن
نمی دونم چی بگم. عالی 👍 👍 👍
عالی عالی عالینوشتت و نگارشت بی نظیرهو خوندن داستانت هم واقعا لذت بخشه
من کلا نظرم درمورد نوشته هات خیلی مثبته ولی این یکی یه چیز دیگستخیلی ممنونم که قسمت هارو به موقع و منظم میزارینگارشت عالیموضوع عالیسیر رشد داستان عالیخودتم که طبق معمول عالی
هفته ی گذشته ذهنم کامل درگیر داستانت بودمحشره به قرانادامشو زود بزار 👍 👍 👍
خوشم اومد بقیه رو هم زودتر منتشر کندستت طلا
ادامه بده کاش میشد از داستان کوتاه و دنباله دار یه رمان زیبا در بیاری
عالیه.بنویس حتما
بنویس قسمت بعدیش رو دیگه، دمت گرم