یه روز آخر هفته بعد از اذان مغرب با هم تنها تو نمازخونه بودیم. خانم حسینی اون روز کلی جلسه داشت و حسابی خسته شده بود. تو نماز خونه دراز کشیده بود و چادرشو روش انداخته بود منم رفتم و گفتم خانم حسینی اجازه بدین کف پاهاتون رو ماساژ بدم، امروز خیلی خسته شدین. گفت آره واقعا، اگه مشکلی نیست، پاهامو ماساژ بده، خیلی الان بهش نیاز دارم. منم با دقت مشغول ماساژ دادن پاهاشون شدم و ایشون هم آخیش میگفت و به ترکی یه سری حرف میزد که من متوجه نمیشدم. بعد چند دقیقه ماساژ، نگام کرد و گفت تو خیلی دختر خوبی هستی همه جوره به من خدمت میکنی ازت خوشم میاد منم در جواب، کف پاشو بوسیدم و گفتم: وظیفمه خانم. خندید و گفت پامو بوسیدی واقعا؟! گفتم بله با افتخار کنیزتونم و دوباره لبهامو به کف پای بزرگ و داغ خانم حسینی چسبوندم و با اشتیاق بوسیدم. همزمان با بوسیدن، جورابش رو هم بو میکشدم. یه لبخندی زد و گفت ادامه بده اگه خوشت میاد.
بعد از چند دقیقه بوسیدن جوراب های مشکی رنگش، به خانوم گفتم میشه لیس بزنم؟ جواب داد، چرا که نه، دهنتو باز کن. دهنمو باز کردم و پاشو با جوراب برد داخل دهنم و منم شروع کردم به لیسیدن. بهم دستور داد، جورابامو در بیار. منم اطاعت کردم و جوراباشو درآوردم. یکی از پاهاشو بلند کرد و جلو صورتم آورد و گفت مشغول شو. پاهاش عرق ملایم داشت. زبونمو چسبوندم به کف پای خانم حسینی و عرق پاشو با زبون دخترونم پاک میکردم و حسابی زبونمو لای انگشتای پاش که لاک سیاه هم بهش زده بود میبردم و میک میزدم. اونم خوشش میومد و میگفت حسابی پاهامو تمییزش کن. بعد از لیسیدن کامل پای راستش، مشغول پرستیدن و لیسیدن پای چپش شدم. همینطور که با لذت داشتم پاشو لیس میزدم، صدایی از طرف در ورودی اومد که باعث شد خانوم سریع پاش رو از دهنم در بیاره. یکم که صبر کردیم دیدیم کسی وارد نشد و خانوم حسینی بهم دستور داد جورابشو پاش کنم. هنگام بالا بردن جوراب ساق بلندش نتونستم خودمو کنترل کنم و دوباره لبمو به پاش چسبوندم و شروع کردم به لیسیدن که خانوم با کف پاش یه ضربه ملایم به صورتم زد و گفت دیگه کافیه. بعد از اینکه هر دو جوراباشو پاش کردم، چادرشو سرش کرد و بهم گفت دنبالم بیا. درحالیکه سرم رو به پایین و به سمت پاهای خانوم بود، دنبالش تا کنار جاکفشی رفتم و ناخودآگاه بدون اینکه به من چیزی بگه کفش های سیاه رنگ خانوم رو از رو جا کفشی اوردم و جلو پاش گذاشتم و کنار پاهاش زانو زدم. خانوم هم یه دستشو واسه تعادل رو سرم گذاشت و منم شروع کردم به باز کردن کفش پاشنه بلند شود. قبل از اینکه پاشونو تو کفش جا کنم هر کدومشونو یه بار بوسیدم .خانوم حسینی دستشو آورد زیر چونم و سرم بلند کرد و با یه لبخند شیطنت آمیزی بهم گفت شنبه می بینمت.
ادامه دارد…
اگه مایل بودید ادامه داستان رو براتون بنویسم.
نوشته: ناشناس
19 پاسخ به “برده ی رئیسم شدم (۱)”
خیلی قشنگ بودحتما ادامه بده
جان دلم منم یه خانم حرف گوش کن میخواد عالی بود ادامه بده
داستان خیلی شبیه داستانی که خیلی وقت پیش تو سایت خوندمداستان روزگار سیاه سعید و مادرش
تابلوعه پسری
تکراری بود ولی ادامه بده
کاملا علمی تخیلی.ولی خط داستانی جذاب
حداقل یکم اطلاعاتت رو بالا ببر بعد داستان بنویسزنی که تو مسجد کار میکنه لاک نمیزنه چون نمیتونه وضو بگیرهاگه هم لاک زده پریوده که اونجوری هم نمیتونه وارد مسجد بشهپس حداقل یه جوری بنویس که اگه تخیلیه یکم قابل درک باشه
جووون عالیه
عالی بنویس ولی خودتو معرفی کن و قد وزنتو و سنتو
زبون دخترونت؟ زبون دخترونه چ کصیه دیگه!
حاضرم منم تورو بلیسم
هر روز یه چیز جدید از ایرانیا میاد بیرون .وطنم ای شکوه پا بر جا وطنم …
تضادهای زیادی داشت متن فضاها و حرکات وشرح مشخصات قشنگ میشه به شرطی که جوری بشه که توی خیال تصویرپردازی کرد وسوالی برامخاطب پیش نیاره مگه میشه
بکن تو پر شده از کونی و پالیس و عقده ای
خیلیییی قشنگ بود ادامه بده
زیباترین حس دنیا فوت فتیشهکسی که این گرایش داره میدونه من چی میگمحاضری ساعتها لای انگشتهای پاشو لیس بزنی و لذت ببری
چقدر مسخره بیا کیر منو لیس بزن
عالی بود کاش برای منم بود
واسه تخریب مسجد و این زن چادر چاقچوریا عالیه