ضمن سلام به تک تک عزیزای بکن تو، از اینکه سری دوم داستان رو کلی لایک کردین و حمایت کردین خیلی خوشحال شدم و بی نهایت دوستون دارم. سعی میکنم تا قسمت ۵ بنویسم و هر قسمت بهتر از قسمت قبلی باشه این رو قول میدم، پس دنبالم کنید. همچنین میخواستم به این نکته اشاره کنم که اسامی توی داستان همه مستعار هستن. امیدوارم از قسمت سه بیشتر خوشتون بیاد
دوباره در به صدا دراومد که فرهام سریع خودش رو جمع و جور کرد و با دستمال کاغذی آبش رو از روی بدنم تمیز کرد. از اینکه مثل دختر کوچولوش باهام رفتار میکرد، علاوه بر اینکه خوشم میومد به شدت هم تحریک می شدم. بعد از اینکه کارش تموم شد، با استرس به فرهام خیره شده بودم که چیکار کنیم ولی اون توی فکر فرو رفته بود و همچنان زنگ در رو می زدن. یهو فرهام آروم صورتم رو نوازش کرد و حالت خونسردی به خودش گرفت که تعجب کردم. خم شد روی تنم و لبهام رو کوتاه ولی با ولع مکید و گفت:
-قربونت برم اگه مامان و بابا بودن که با کلید درو باز میکرد باهوش خانوم.
جفتمون به خنگولی بودنم خندیدیم ولی به هر حال هرکی که بود، داشت در خونه رو میکند. فرهام سریع به آشپزخونه رفت و منم دستامروخیس کردم تا بگم مثلا دارم ظرف میشورم. به طرف در رفتم و گفتم:
-کیه؟
صدایی از پشت در گفت:
-منم دخترم، حاج علی! پستچی به صندوق پست ساختمون چند تا برگه آورده گذاشته، به نام پدرتونه، سر وقت بگین بیاد از من بگیره.
دهنمو به در چسبوندم و گفتم:
-چشم حاجی دستتون درد نکنه. ببخشید نمیتونم درو باز کنم مساعد نیستم.
-عیب نداره دخترم به خانواده سلام برسون.
بلند گفتم:
-ممنون بزرگیتون رو میرسونم.
با شنیدن صدای قدمهاش که داشت از در خونمون دور می شد، خیالم راحت شد. حاجی سرایدار پیر ساختمونمون بود و به کارهای عمومی رسیدگی میکرد. وای! پیرمرد دیوث بدموقع زهرم رو ترکوند. چه استرسی کشیدم خدا میدونه.
محض احتیاط، همونجوری چسبیده بودم به در و داشتم از چشمی اطراف رو بررسی می کردم که یهو فرهام همونجا من رو لای در و خودش گیر انداخت.
-دیدی گفتم مامان و بابا نیستن جوجه کوچولو؟
برگشتم سمتش و حالا که بعد اون سکس خفنمون باهاش احساس راحتی میکردم، دستام رو دور گردنش حلقه کردم و با عشوه گفتم:
-خب ترسیدم دیگه، چیکارش کنم.
زبون خوش رنگ و خیسش رو درآورد و از چونم تا لبهام رو لیسید. با دستاش قدرتمندش لپهای نرم کونمو چلوند و باعث شد آخ ریزی بگم. چندباری لبم رو لیسید و حالم رو دگرگون کرد. ناخودآگاه چشمام خمار شدن براش که آروم گفت:
-هیچی خودتو بسپر دست من، بذار جفتمون لذت ببریم کوچولوی من.
حالا همه چی به کنار، فقط سه سال اختلاف سنی داشتیم ولی چون نسبت به قد و هیکل درست فرهام من خیلی ریز حساب میشدم، اینجوری خطابم میکرد. با ناز براش لبخند زدم و باشهای گفتم. بعد از اون، این همه عشق بازی رو کافی دیدم چون اگه بیشتر میموندم ممکن بود بازم کارمون به تخت بکشه. انگار تازه طعم خفن سکس رو فهمیده بودم و دلم نمیومد ازش دست بکشم. ولی در هر حال نرم هولش دادم اونور و رفتم به سمت آشپزخونه تا یه چیزی درست کنم بخوریم. انرژیمون تلف شده بود و باید یه جورایی جبرانش می کردیم. اون روز تا بعد از ظهر با فرهام کلی خوش گذروندیم. باهم آهنگ گوش دادیم، اونموقعا آهنگ کنار من باش ماکان بند به قدری گویای حرفای بینمون بود که تا موقعی که فرهام بره، همش باهم گوش میدادیم و میرقصیدیم. عصر که مامانم اینا اومدن، همه دور هم جمع بودیم و سر سفرهی شام نشسته بودیم که یهو مامان ما بین صحبتهای گرممون، گفت:
-ترانه، مامان جان، پسر دایی محمد یادته دیگه رفته بودن براش خواستگاری؟!
همونجوری که داشتم از زیر میز پام رو نوازش گونه روی زانوی فرهام حرکت میدادم و این حرکت رو از روی فیلمهای پورن یاد گرفته بودم، رو به مامان گفتم:
-آره، چی شد؟! بله دادن؟
مامان با حالتی که نشون میداد خیلی خوشحاله گفت:
-هیچی همه چیش اوکی شده گویا، پس فردا عقد کنون شونه مارو هم دعوت کردن.
با خوشحالی سری تکون دادم و گفتم پس عالیه. یکم هم راجب عروسی حرف زدیم و بعدش هممون مشغول خوردن غذا شدیم و دیگه کسی حرفی نزد. فرهام هم کلا پسر فضولی نبود که هی بخواد سوال کنه و در واقع هممون شیفتهی این خصلتش بودیم. داشتم با غذام بازی میکردم و همزمان به عروسی فکر می کردم چون عاشق عروسیها بودم و مخصوصا وقتی پیست رقص رو برام خالی میکرد تا عربی برقصم. خدا میدونه چی میشه اگه فرهام من رو ببینه وقتی دارم براش عربی میرقصم؟! مطمئنا از لرزش کونم نمی گذره. با همین فکر لبخند گشادی به لبم اومده بود که حواسم پرت شد و پام لیز خورد لای پای فرهام و اینبار از روی عمد درست پام رو نشوندم روی کیرش. به محض برخورد کف لخت پام به برآمدگی کیرش، زودی برام شق کرد. از روی شلوار ورزشی که به تن داشت هم تونستم بفهمم چقدر سفت شده. کیر فرهام به گمونم نهایتا ۱۶ سانت میشد، کلفتیشم متوسط بود ولی ظاهرش به قدری خوش فرم و قشنگ بود که دهن من رو با هر یاداوریش آب میانداخت. مخصوصا اون کلاهک قارچی صورتی کبودش که وقتی تحریک میشد، تبدیل میشد به یه توت فرنگی گنده خوردنی که من عاشقش شده بودم.
ناخودآگاه با یادآوری کلاهکش که صبح چجوری باد کرده بود، حشری شدم و فهمیدم که تا یکی دو ثانیه، کصم آب میندازه. کسی از کجا می تونست حدس بزنه عاشق کیر متوسط ولی خوردنی فرهام میشم؟
دلم میخواست مثل این فیلما، براش ساک بزنم و طعم کیر رو بفهمم ولی حیف الان نمیشد. دلم میخواست جندش بشم و تموم سوراخامو بکنه. اوف… ناخودآگاه لبم رو گاز گرفتم و خودم رو توی پوزیشنهای مختلف سکس با فرهام تصور کردم. مثلا اکه با اون کیرش کصمو داگی بکنه چی؟ آخ… نیپلام سیخ شدن و مطمئنم فرهام هم دید. اون هم که حالا از بازی کردن من با کیرش تحریک شده بود، طاقت نیاورد و پام رو کنار زد تا ضایع بازی نشه، بعد از اون هم با چند دقیقه فاصله، با تشکر کردن از مامان و بابا بخاطر شام بدو بدو سمت سرویس بهداشتی رفت. فکر کنم صبر کرد تا کیرش بخوابه و آبروش نره. ریز به شیطنتهام خندیدم و پاشدم به مامان کمک کردم تا ظرفهارو جمع و جور کنیم. بعد از اینکه از سرویس برگشت با چشم و ابرو برام خط و نشون می کشید و منم عشق می کردم که تونستم دیوونش کنم. کاش انقدر دیوونه بشه که تا خایه بزاره درم.
انقدر شیطون و حشری شده بودم که مواقعی که مامان و بابا حواسشون نبود، همونجوری که با فرهام چشم تو چشم می شدم، انگشت فاکم رو هم می کردم دهنم و با شهوت میمکیدم. اون هم نمی تونست تحمل کنه و نگاهش رو می دزدید ولی هر از گاهی زیر چشمی به همه جای تنم نگاه می کرد و به اصطلاح چشم چرونی می کرد.
از طرفی اینکه جفتمون بهم حس عاطفی داشتیم قلبم رو دگرگون می کرد و از طرف دیگه از بعد جنسی اکتیو بودیم و من از این بابت راضی بودم که مثل خودم حشریه وگرنه دق میکردم چون از پسری که سرد باشه متنفرم. بنظرم پسری که بکن نباشه کنسله!!!
خلاصه شب موقع خواب رسید و هممون رفتیم اتاقهامون. بعد شونهکردن موهای بلندم که تا روی کونم می رسیدن، نشسته بودم روی تختم که دیدم، یه پیام از طرف فرهام اومد. سریع پریدم سمت گوشی که روی میز تحریرم بود و توی حالت بی صدا گذاشتمش تا صدای نوتیفش بیرون نره و مامانم نفهمه نصف شبی کسی بهم پیام میده. فرهام اتاق خواب مهمان می خوابید که نسبت به اتاق مامان و بابا و من خیلی کوچیک تر بود ولی خوبیش این بود که درست چسبیده به اتاق من بود. رفتم و روی تختم دراز کشیدم. لباسهام رو دراوردم و همزمان پیام فرهام رو باز کردم ببینم چی نوشته. اون موقعها یه J5 ساده داشتم که عاشقش بودم. خلاصه با کلی ذوق دیدم نوشته:
-امشب بد داشتی باهام ور میرفتی عروسکم. نمیگی دلم میخواد؟! من هنوز تازه مزت رفته زیر دندونم. دلم میخواد تیکه تیکت کنم و بخورمت. باز اون ناناز گوشی تیتو بکنی توی دهنم و برات بخورمش.
با خوندن پیامش حالم بد شد و کصم آب انداخت. پسرهی دیوونه! چی از جونم می خواست نصف شبی؟! حالا بماند که قلبمم براش بی قراری می کرد، همزمان کصمم. نوشتم:
-کاری نکردم که🙈
انگار که روی گوشیش خوابیده باشه، نوشت:
-کاری نکردی؟ عقل از سرم پروندی ملوسکم. اون پایین یه چیزی واست بی تابه.
از حرفاش دلم داشت قیلی ویلی می رفت. دیوث خیلی خوب بلد بود که از راه به درم کنه. البته اینکه خجالت می کشید از کلمات کیر و کص استفاده کنه هم دگرگونم می کرد.
نوشتم:
-اون پایین اسمش چیه؟!
دیدم خندید و نوشت:
-خودت نمیدونی یعنی شیطون خانوم.
خودم رو براش لوس کردم و نوشتم:
-نوچ!
سریع نوشت:
-آخ کیرم تو کصت ملوس خانوم.
با این حرفش چنگی زدم به رونم و نمیدونم چیشد که حالا از روی حشریت یا کرم درون، چون لخت بودم و هنوز لباس خوابهام رو نپوشیده بودم، از لای کصم که به شدت صورتی بود برخلاف قسمت بالاییش که سبزه و صاف بود، یه عکس گرفتم و سریع با تایمر از تلگرام به فرهام ارسالش کردم. منتظر موندم سین کنه که دیدم آنلاین شد و سریع عکس رو باز کرد. عکس سی ثانیهای بود و تا تایمرش تموم بشه فرهام چیزی نگفت. به محض اینکه تموم شد، رفت روی ایزتایپینگ و بعد چند لحظه پی ام داد:
-کاش الان کیرمو محکم می کردم تو کصت بلا. این چی بود من دیدم! اوف بخورمش. دلم خواستت که!
راستش خودمم دلم خواسته بود ولی نصف شب خطرش زیاد بود. براش با ناراحتی نوشتم:
-نمیشه عشقم. بزار بعدا…
فرهام چیزی ننوشت و فکر کردم قهر کرد و رفت ولی یکم بعد دیدم پیام جدیدی ازش اومد. یه عکس بود که تا بازش کردم با کلاهک گندهی فرهام مواجه شدم. آب از لب و لوچم آویزون شد و منم دلم کیر اون رو خواست. دلم میخواست براش بخورم و کیرش رو مزه مزه کنم. همینم براش نوشتم که در جوابم گفت:
-در اتاقتو اروم باز کن. منم اطراف رو چک کنم بیام.
موقعیت به شدت سخت ولی هیجانی و سکسی بود. پاشدم کاری که گفته بود رو انجام دادم و برای اینکه سوپرایزش کنم همونجوری بدون هیچ لباسی موندم تا بیاد. حدودا ده دقیقه بعد در اتاقم باز شد و هالهای از سایهی فرهام رو دیدم که در رو بست و قفلش کرد.
اروم اروم نزدیکم شد که سریع رفتم توی بغلش و خودم رو با تموم وجود بهش مالیدم. وقتی لمسم کرد و دید لخت لختم، لای گوشم غلیظ و شهوتی زمزمه کرد:
-ای جونم! عروسک نانازم کس و کونشو واسم انداخته بیرون؟
سرم رو با لوسی تکون دادم و آروم گفتم اره.
فرهام همونجوری که منو چسبیده بود، رفت آباژور صورتی رنگم رو روشن کرد و حالا جفتمون می تونستیم همو ببینیم. مطمئنم که موهای بازم، نیپلای سیخم، ممههام و کس تپلیم در یک قاب هوش از سر فرهام پرونده بودن. من لاغر مردنی نبودم، تپل هم نبودم اما توپر چرا. کمرم باریک و خوب بود ولی تا دلت بخواد رون داشتم و از این قضیه راضی بودم چون همیشه اندامم مورد پسند بود.
فرهام بعد از اینکه با دقت بررسیم کرد، یهو من رو چرخوند و از پشت دستام رو قفل کرد توی دستاش و با یک حرکت روی تخت خوابوند. فرصت زیاد نداشتیم و باید با عجله سکس می کردیم ولی مطمئنم اونایی که تجربه کردن بهتر از من میدونن که سکس توی شرایط خطری، شهوت و لذت دوچندانی داره. وقتی میدونی احتمال این هست که قراره کسی مچتونو بگیره ولی جفتتون دلتون میخواد همو حس کنین، هیچی جلودارتون نمیشه. فرهام اسپنک ارومی به کونم زد و خم شد و لای کصم رو با زبونش طی کرد. داشت لای کس و کونم رو بو می کرد و با شهوت گوش نرمشون رو گاز می گرفت. من که حالا رو به شکم بودم، پاهامو از هم فاصله دادم و کصم رو در اختیار فرهام گذاشتم. اون که انگار بتش رو پیدا کرده بود تا بپرسته، چنان کصم رو به صورتش، لباش و ته ریشش فشار می داد که اگه دهنم رو به تخت فشار نمی دادم حتما نالههام رو هوا بود. با عشق میخوردش و برام میمالید. بی اندازه حال می کردم و دلم میخواست کیرش رو توی کصم بکنه. انگار سوراخم چیزی می طلبید. خیلی شدید!
مامان و بابام نمیدونستن پسر دردونشون داره تو اتاق بغلی کص دخترشون رو صفا میده. از این فکر آمپر چسبوندم و خیس تر شدم. فرهام به حالت داگی داشت با تموم وجودش کصم رو میخورد. چوچولم رو میمکید و لبههاش رو یکی یکی دهنش میبرد و میلیسید. سوراخم رو انقدر مورد عنایت زبونش قرار داد که از حال خرابی نمیدونستم چه غلطی بکنم. اخرش یهویی ولم کرد، دقیقا زمانی که میخواستم به اوج برسم. عصبی شدم و برگشتم ببینم چیکار می کنه که افتاد روم و کیرشو انداخت لای کصم. اولش ترسیدم و فکر کردم میخواد بکنه توی کصم برای همین بدنم رو سفت و سخت گرفتم که خودش فهمید و اروم توی گوشم گفت:
-عروسکم فقط میخوام لای پات باشه. قول میدم یه کاری کنم تو هم کیف کنی! لاپایی دوست داری؟!
اسمش عجیب بود ولی فکر کنم از حرفاش میشد فهمید چجوریه پس تایید کردم و خودم رو به دستش سپردم. فرهام اروم تف کرد توی دستش و فکر کنم اول به کیرش مالوند و بعد به لای کصم که دید هیچ نیازی نیست. خودش شدیدا خیس بود! از پشت گردنم رو گرفت و پشت گوشم رو لیسید.
-میتونم امشب جندهی خودم بکنمت؟!
از ته دل براش آهی کشیدم و گفتم:
-آررره! لطفا…
کیرش رو که خیس کرده بود، لای کصم فرستاد. حالا کیرش درست مثل یه سوسیس که لای باگت رفته باشه، دقیقا لیز خورد و لای کصم رفت. انگار کیر فرهام رو قاب کصم ساخته بودن. از بس که کصم خیس بود و کیر فرهام شق، نالم در اومد که فرهام سریع دستش رو جلوی دهنم قرار داد و شروع کرد به جلو عقب کردن کیرش. این کار فرهام از خورده شدن کصم بیشتر من رو تحریک کرد. جفتمون رو هوا بودیم و اون با یه دستش جلوی دهنم رو گرفته بود و با دست دیگش سینهام رو میمالوند. انقدر این کارو تکرار کرد و گردنم رو خورد که دیوونه شده بودم.
مدام توی گوشم پچ میزد که:
-اوف ترانه، بزار پردتو خودم میزنم ملوسکم. این کس فقط باید مال من باشه. فقط باید من کیرمو بکنم توش. فقط من جرت بدم و نالتو در میارم. اوف دختر! تو کردنی ترینی…
فکر کنم به قدری از برخورد با تنم حشری و هیجانی بود که نمی دونست دقیقا داره چیکار می کنه. یبار کونم رو می چلوند و با ممههام بازی می کرد. یک بار شکمم رو میمالید و گردنم رو میمکید. یبار موهام رو می پیچوند توی دستش و چنان لای کصم تلمبه میزد که اگه کیرش توم بود بی شک، جر می خوردم.
حرفهاش هم تمومی نداشتن. هی شدیدتر و غلیظ تر می گفت و من اون موقع کشف کردم که توی سکس از حرف زدن خیلی خوشم میاد و حسابی شهوتیم میکنه.
-مامان تورو زاییده که فقط گایید بشی دختر. آه ترانه لعنتی… کصت رو خودم جرش میدم. جنده کوچولوی منی تو.
محکم کلاهکشو می کوبید به چوچولم و ممههام رو بازی می داد. انقدر این حرفارو زد و سنگین تلمبه زد که با آخرین برخورد کلاهکش با کلیتم، جفتمون لرزیدیم و آبش لای کس و کونم پاشید. یه جور بدی ارضا شده بودم که از جام نمیتونستم تکون بخورم. فرهام آروم از روم بلند شد و جای دستمال کاغذی رو ازم پرسید و رفت آوردش. جفتمون رو تمیز کرد و با بوسیدنم و پوشوندن لباسهای خوابم، کلی نوازشم کرد و قربون صدقم رفت تا خوابم برد. انقدر خسته بودم و اون ارضای شهوتی بهم چسبیده بود که نایی نداشتم بیشتر از این بیدار بمونم.
فرداش وقتی بیدار شدم، اولین کاری که کردم این بود که یک راست حموم برم. بعد یک دوش سریع رفتم پیش خانواده و دور هم با فرهام صبحونه خوردیم. از اونجا که با فرهام توی خونه زیاد حرف نمی زدیم نه مامان و نه بابا بهمون شک نمی کردن. بابام از همون اول هم آدمی نبود که بخواد اذیتم کنه و خیلی بهم گیر بده، از این رو راحت بودیم و راحت تر هم شده بودیم. امروز مامانم به علت عروسی، مرخصی گرفته بود و خونه بود و عملا من و فرهام فاصله رو حفظش می کردیم. توی اتاقم بودم و داشتم به تن و بدنم می رسیدم که صدای پیامک مخصوص فرهام اومد.
-مامان داره میره با بابا بیرون، بیا یکم بغلت کنم کوچولو! دلم تنگته.
لبم رو گاز گرفتم و براش نوشتم:
-باشه.
از اتاق زدم بیرون و رفتم پیش مامان تا بدرقشون کنم. کلی من رو بوسید و سپرد که خونه رو جمع و جور کنم تا برگردن و به فرهام هم برسم. شب که عروسیه، فردا هم آخر هفته بود و احتمالا بیرون بودیم.
من هم لبخندی زدم و اطمینان دادم که همشون رو انجام میدم. مخصوصا قسمت”رسیدن به فرهام” رو…
پ.ن: عزیزانم من رو از نظراتتون بیبهره نزارید. مرسی قسمت سه رو خوندین🫶🏻
نوشته: آفرودیتا
8 پاسخ به “برادرخواندهی بکن من (۳)”
عالیه حتما ادامه بده👌🏻🔥
خیلی قشنگ مینویسی افرین. اصلا انقد قشنگ توصیف میکردی این شیطنتارو بیخیال حشری بودن شدم و غرق خوندن
کص یعنی آوازکُس درستهقسمت قبل خیلی بهتر بوداین قسمت جذابیتی نداشت اصلا 🐐
عالیه واقعا بنویس زودتر قسمت بعدی رو
عالیه قلمت خوبه موفق باشی
خیلی خوشم میاد از این داستانت خیلی خوبه که دخترا بدنشونو فهمیدن با کصو کونشون حال میکنندواقعا دوست دارم که دوست دختر منم همینطوری حشری باشه حیف که هیچکس فعلا نیست و اگرنه واقعا سکس خوب یاد گرفتم!
ادامه ادامه ادامه عالی
up