از وقتی دیدمش حس خوبی نسبت بهش دارم، یه حس متعلق بودن، یه حس آرامش، مثل حس پسر نسبت به پدر، اما یکمی متفاوت تر. اون زمانی که اومد و مستقر شد و چند ماهی که گذشت میشه گفت همسایه نزدیک بودیم هر روز همو میدیدیم. باهام درد دل میکرد. از خاطراتش، از مشکلاتش و از شرایطی که الان در اون گرفتار بود میگفت. واسه همین بدون اینکه بخوام گوشه ای از ذهنم بهش اختصاص داده شده بود و از وقتی که صحبت از کار و اینها شد این فکرها بیشتر شد. تا حالا تو زندگیم به هیچ کس این احساس رو نداشتم. وقتی میبینمش صحبت میکنه یه جوری میشم، گوشم به صحبتاشه ولی در اصل درصدی از اون پرت جای دیگست. وقتی میخنده و یه خاطره یا جک تعریف میکنه منم از ته دل میخندم. با خودم میگم تو این سن آخه، چت شده پسر، این همه مدت از زمانی که فهمیدی علایقت چیه گذشته هیچ کاری نکردی، به هیچکس اعتماد نکردی و نذاشتی کسی وارد زندگیت بشه. با این که موقعیت زیاد بود و خیلیا بودن که دوست داشتن با من در ارتباط باشن. همیشه نقش بازی کردی و چیزی که نبودی رو به بقیه نشون دادی. اگه با خودم بخوام روراست باشم دیگه خسته شدم از نقش بازی کردن. از زمانی که یادم میاد و بچه بودم که متفاوت بودم تا الان همش سرکوب بوده و سرکوب. بسه دیگه، اگه خدا منو اینجوری آفریده منم خوب درک میکنه. همین که تو زندگیم مهربون بودم و به همه خوبی کردم و آزارم به کسی نرسیده کافیه. خدا مهربون تر از این حرفاست.
بگذریم یه جورایی تایمی که همسایه بودیم فکر میکردم اگه باهم اون کارو شروع کنیم یعنی خیلی بیشتر باهم هستیم. یه کشور دیگه، یه شغل جدید و پردرآمد، و با یکی که حس خوب بهش داری، دیگه چی از این بهتر. فک میکردم لحظه ای که پرواز گرفتیم و کنار هم نشستیم. لحظه ای که میرسیم هتل. باهم اتاق میگیریم. میریم سرکار، شایدم سرکار تو یه سوئیت بودیم. اینکه چجوری کارها پیش بره سپرده بودم به خدا. الان که دارم مینویسم تو هتل هستیم و تو تو یکی از شهرهای عراق تو یه اتاق دو تخته. چند مدتی تو عراق هستیم بعد از اون برای کار نهایی به یکی از کشورهای حاشیه خلیج فارس میریم. کارها تقریبا خوب پیش رفته و منتظریم کار نهایی انجام بشه. دل تو دلم نیست که زودتر کارو شروع کنیم و بتوانم گوشه ای از محبت های خانواده رو جبران کنم.
الان تو شرایطی هستم که چند وقت پیش داشتم بهش فکر میکردم. ولی نمیدونم باید چکار کنم. چجوری باید بهش بگم. چجوری بهش برسونم که بهش حس دارم. برخوردش چجوری میتونه باشه. اگه نتونه منو بفهمه چی، اگه درکم نکنه و ناراحت بشه چی. چیکار میتونم بکنم که خوب پیش بره. از حجم خاطراتی که تعریف کرده گرایشش کاملا مشخصه. ولی شاید با شرایطی که داشته و اتفاقاتی که افتاده و نیمچه محبتی که من بهش دادم و سنگ صبورش بودم تو درددلاش، شاید برخورد خوبی داشته باشه. ولی خدایی روم نمیشه بهش بگم. باید یه جوری غیر مستقیم بهش بفهمونم که دوسش دارم. میدونه دوسش دارم ولی نه اینجوری و در این حد بالاتر. بالاخره دل به دل راه داره. شایدم تو زندگیش تجربه مشابه این داشته ولی خب تو خاطراتش که تا حالا چیزی نگفته. منم نتونستم از لابلای حرفاش چیزی بیرون بکشم. چیزی که هست خیلی آدم باهوش و تیزیه، ناسلامتی دکتره، اروپا درس خوانده، نمره الف بوده. به چند زبان مسلطه. تجربه هم که دیگه میشه گفت کوه تجربست. یک روز قبل اینکه راه بیفتیم مثل همیشه بدون اینکه حواسم به مسافرت باشه فول شیو کردم. تو لباسام اون شلوارک مشکی خوشگل رو برداشتم. اون که بین رون و زانو نهایتا بلندتر نیست. یه تاپ معمولی برداشتم. باید خیلی سبک سفر می کردیم چون دکتر گفت که هرچی بخوای اون ور بهتر و ارزانتر هست. هیچی برندار.
بهم میگفت این همه محبتی که خودتو و خانوادت به من کردین نزدیکترین اطرافیانم بهم نکردن، و میخوام تا جایی که میتونم جبران کنم.
من چهره خوشگل خفنی ندارم اما در حد نرمال قشنگ و بی بی فیس هستم و چهره نسبت به سنم خیلی کمتره و سعی میکنم بدنمو فیت نگه دارم.
فک کن الان که تو یه اتاقیم و همه چیز اوکیه و اون چیزی که میخواستم اتفاق بیفته افتاده ولی گیج و منگم و نمیدونم چکار کنم. تنها کاری که تا الان تونستم بکنم این بود که جلوش لباس عوض کردم. یه شورت گیاهی نرم آبی کمرنگ پام بود که شلوارکو روش پوشیدم و بعدم تاپ تنم کردم. خدایی پاهام از بس سفید بود کنار شلوارک مشکی میدرخشید. یه جورایی هم خجالت میکشیدم و هم حس خوبی داشتم. گفتم نکنه با خودش میگه این دیگه چه پسریه، چقدر صاف و تمیزه. منتظر بودم ببینم نگاه خاصی میکنه یا نه. ولی خب نه متاسفانه، شاید فکر میکنه طبیعیه و من همیشه همین شکلیم. یا تصور دیگه ای از من داره چون من ظاهرا آدم مثبتیم. خلاصه که اتفاق خاصی نیفتاد. تخت من ورودی سمت چپه و تخت دکتر ورودی سمت راست یعنی روبروی همدیگه. تایمایی که تنهام و دکتر میره بیرون برای پیگیری کارها و نیازی به حضور من نیست یه کمد لباسی هست که آینه قدی داره، جلوی اون وامیستم و از دیدن بدن خودم لذت میبرم.
عکس میگیرم و خوش میگذرونم. هوای این شهر خیلی گرمه و کولر گازی یکسره روشنه، دکتر علاقه خاصی به اخبار و یوتیوب داره و موقع بیکاری یکسره اونجا میچرخه. روز اول که سمت ظهر رسیدیم خیلی خسته بودیم. من لباس عوض کردم و رو تخت دراز کشیدم. اولش رو به تخت اون خوابیدم ولی یه چند دقیقه بعد پشتم کردم اون سمت و پاهامو یکم جمع کردم که قشنگ قمبل زدنم دیده بشه. فک میکنم حدود ۲ ساعت بیدار بود و تو گوشی می چرخید، من مثلا خواب بودم و هی از این ور به اون ور غلت میزدم و تو دل خودم پوزیشن عوض میکردم. دوست داشتم بیاد و منو با پتو بپوشونه چون واقعا اتاق سرد شده بود. ولی نمیدونم به من توجه میکرد یا نه. خلاصه چند ساعتی گذشت و بعد گفت آرش بیداری بریم برای شام. بلند شدم یه سرویس رفتم و لباس پوشیدم. باهم رفتیم شام خوردیم و برگشتیم. من نخ مسواک کردم و رو تخت دراز کشیدم. رو به سمت دکتر خوابیدم پتو کشیدم روم ولی رون پای راستم رو از زیر پتو دادم بیرون. دکتر بازم بیدار بود و با گوشی کار می کرد و دنبال لوکیشن و آدرس یه جایی میگشت. منم یکمی بعد پتو رو دادم کنار و پشت بهش خوابیدم ولی مغزم بیدار بود و داشت رویا پردازی میکرد. یهو شنیدم که بلند شد و اومد سمتم و پتو رو آروم کشید روم و دستش حتی یه کوچولو بهم نخورد. خب شروع خوبی بود همین که بهم توجه کرده بود کافی بود. صبحش بهم گفت که از سرما جمع کرده بودی خودتو پوشونمت. منم تشکر کردم. اینم بگم که یبار که شهر خودمون براش غذا بردم قبلش زنگ زدم گفت بیا درو باز میزارم. غذا رو که بردم در باز بود رفتم داخل گذاشتمش داخل، صدای آب از تو سرویس و حموم میومد فک کردم رفته دستشویی ولی دقت کردم صدای دوش آب بود. در حموم یکم باز میموند و چفت نمیشد. شیطونیم گل کرد و داخل و گفتم یه نگاه کوچولو بندازم. سمت چپ بدنش دیده میشد.دو دستی داشت سرشو می شست و چشماش بسته بود. چی داشتم میدیدم. عجب چیز خوش تراش و بزرگی داشت. با این که خوابیده بود واقعا بزرگ بود و سر گنده ای داشت. صاف نبود حالت خم داشت و نرمیش از دور حس میشد. اهل جنوب بود و عرب زبان، سبزه و جذاب، صورت جاافتاده و باکلاسی داشت. ریش نمیداشت بمونه هر روز صبح میتراشید. سریع اومدم این ور و صداش زدم گفتم غذا آوردم گذاشتم رو یخچال و میرم باز بعدا میام. ازم کلی تشکر کرد و برگشتم خونه. تقریبا یک هفته هتل بودیم. گاهی میرفتیم دونفری دنبال کارها گاهی تنها میرفت ولی من بیشتر تنها بودم. چون عربی بلد نبودم جایی نمیرفتم هوا هم خیلی گرم بود. البته راستش دوست داشتم با اون برم بیرون. سر چهارراه یا موقع رد شدن از خیابون دستمو میگرفت میگفت این عراقیا جاده ندارن، دست فرمونم ندارن بجاش ماشینای خوبی دارن همه آمریکایی و ژاپنی و کره ای. ۴۸ سالش بود و من ۲۶ سال. حدود ۱۰ سال بود از خانمش جدا شده بود و بچه هاش هیچ کدوم حتی بهش زنگ هم نمیزدن. تنهای تنها بود. ولی حالا من کنارش بودم و سعی میکردم بهش محبت کنم. قبل اینا پین گوشی رو اتفاقی دیدم و حفظ کردم. راجبش کنجکاو بودم. دوست داشتم ببینم علایقش چیه. چی سرچ میکنه به کی پیام میده. سمت ظهر بود بعد ناهار که رفت دوش بگیره. دوش گرفتنش معمولا طول می کشید چون نزدیک ۵ دقیقه فقط دوش آبسرد میگرفت. سریع گوشیشو باز کردم رفتم تو گالری همه عکس ها، یهو چشم چهارتا شد. چندتا عکس ازم گرفته بود. همون بعدازظهر اولی که خسته بودم خوابیدم. دوتا از دور از روتختش گرفته بود. چهار پنج تا از نزدیک تر. از باسن و رون و پاهام. ضربان قلبم بالا رفته بود. بدنم گر گرفته بود حس خوبی بود ولی همراه استرس. خوشحال بودم دوست داشتم بپرم تو حموم بغلش کنم. ولی گه تو این خجالتی بودن و صبر زیادی که داشتم. از گالری خارج شدم گوشی رو گذاشتم سر جاش رو تختش. اون روز گذشت. نزدیکای ظهر که برگشت من به شکم خوابیده بودم و حسابی کونمو داده بودم بالا. دهن سرویس انگار نه انگار رد شد و لباس عوض کرد و خوابید. داشتم دیوونه میشدم دوست داشتم داد بزنم بهش بگم. حدود نیم ساعتی نگذشته بود که با دستش آروم به کمرم زد و گفت پاشو بریم ناهار. جاتون خالی ناهار خوردیم و برگشتیم. با خودم گفتم یه دوشی بگیرم. بهش گفتم سرویس یا حموم نمیرین؟ گفت چی؟ گفتم سرویس نمیرین میخوام دوش بگیرم، با خنده گفت فک کردم میگی بیا سرویس کارت دارم، دوباره خندید گفت آخه من آدم پاستوریزه ایم. منم از دهنم در رفت گفتم تعارف نکنین خواستین بیاین. رفتم حموم سریع لخت شدم و دوشو باز کردم، همش به این تیکه ای که انداخت فک میکردم، هات شده بودم، قلبم میزد، با خودم گفتم الان بهترین موقعیته. نشستم رو توالت فرنگی، سرمو گرفتم تو دوتا دستام. داشتم به مغزم فشار می آوردم. خدایا چیکار کنم، از سمت اون خیالم راحت بود که میخواد، بیشتر به بعد فکر میکردم. اینکه نگاهش بهم عوض بشه، منو ضعیف بدونه، نگاه بالا به پایین داشته باشه، ممکنه چه تاثیری روی شغل و کارم بزاره، ممکنه با این همه دوس دختر و سکسی که داشته بالاخره بدن مرد زمخت تره و از این فکرا. منی که تجربه دادن نداشتم این چی بود به سرم اومد. البته ناگفته نمونه چندین بار با خیار تست کرده بودم. یه داستانی تو بکن تو خونده بودم بدون دست زدن به آلت چجوری آبمون بیاد. با خیار تست کرده بودم و خدایی حس خیلی خوبی داشت. راست کرده بودم و حسابی شهوتی بودم، خودمو و بدنمو تو آینه حموم میدیدم کونمو می دیدم که چقدر خوش فرم و نرم بود. چند باری با دست لرزوندمش، سفید و ترو تمیز بود، آماده تست یه کیر واقعی بود ولی شک داشتم لامصب. بیشتر از جنبه شغلی. چون این همه راه اومده بودم با کلی فکر و خیال و آرزو. چه میدونم شک داشتم که این کار تاثیر منفی روی شغلم بزاره، خیلی بده به پسر یا مردی که گرایشش فرق داره میگن کونی نمیدونم اوبی و این جور الفاظ، یه جورایی تحقیرش میکنن. من تا این سن خیلی شیک و تمیز زندگی کرده بودم به همه احترام گذاشته بودم و بقیه هم برای من شخصیت خوبی قائل بودن. بگذریم دوش گرفتم و دو مرتبه لیف مشتی زدم بدنم تمیز تمیز شد. خونده بودم تو داستانا که قبل رابطه داخل روده رو باید تخلیه کنی که سکس بدون اذیتی داشته باشی برای دوطرف. چندین بار انجام داده بودم و بلد بودم. شیلنگو قشنگ شستم و با آب گرم خودمو خالی کردم داشتم برای دادن آماده میشدم. نوک سینه هام زده بیرون و سفت شده بود حسابی حشری شده بودم. این لامصبم نمی خوابید. خودمو خشک کردم و شرت و شلوارک پوشیدم، گرفتم دادمش بالا زیر شلوارک که تابلو نباشه. تاپم پوشیدم که بیفته روش دیگه دیده نشه. شرت و شلوارک و تا جایی که جا داشت کشیدم بالا، لپای کونم قشنگ افتاد بیرون. اومدم بیرون مثلا به بهونه برداشتن سشوار و برس و اینا از جلوش رد میشدم. رو به آینه که وایمیستادم پشتم بهش بود میتونست قشنگ ببینه. ولی لامصب اونم بروز نمیداد. انگار هردومون منتظر بودیم اون یکی شروع کنه. اون یه تیکه انداخته بود حالا نوبت من بود. دیگه کارام دست خودم نبود قلبم مث سگ میزد، کنارش رو تخت نشستم و گفتم نت شما هم ضعیفه؟ هیچی رو باز نمیکنه. خم شدم که مثلا گوشیشو نگاه کنم صورتم نزدیک صورتش شد، گرمای نفسش میخورد به صورتم، دیگه دست خودم نبود خودمو ول کردم روش، سرمو گذاشتم رو سینه اش، دیگه رد داده بودم. شلوارک داشت سرپاهاش پتو انداخته بود چون کولرم داشت مث سگ سرد میکرد، منم کلا پشت بهش خوابیدم و پتو رو کشیدم رو خودمون. از خجالت داشتم میمردم، صدام مث موش شده بود در نمیومد، اونم نمیدونست چیکار کنه، خشکش زده بود همونجوری که تو بغلش بودم و گوشیش دستش بود زدم رو گالری گوشیش تو عکسا، عکسایی که ازم گرفته بود آوردم، کونمو فشار دادم عقب رو کیرش…
ادامه داره
بگذریم یه جورایی تایمی که همسایه بودیم فکر میکردم اگه باهم اون کارو شروع کنیم یعنی خیلی بیشتر باهم هستیم. یه کشور دیگه، یه شغل جدید و پردرآمد، و با یکی که حس خوب بهش داری، دیگه چی از این بهتر. فک میکردم لحظه ای که پرواز گرفتیم و کنار هم نشستیم. لحظه ای که میرسیم هتل. باهم اتاق میگیریم. میریم سرکار، شایدم سرکار تو یه سوئیت بودیم. اینکه چجوری کارها پیش بره سپرده بودم به خدا. الان که دارم مینویسم تو هتل هستیم و تو تو یکی از شهرهای عراق تو یه اتاق دو تخته. چند مدتی تو عراق هستیم بعد از اون برای کار نهایی به یکی از کشورهای حاشیه خلیج فارس میریم. کارها تقریبا خوب پیش رفته و منتظریم کار نهایی انجام بشه. دل تو دلم نیست که زودتر کارو شروع کنیم و بتوانم گوشه ای از محبت های خانواده رو جبران کنم.
الان تو شرایطی هستم که چند وقت پیش داشتم بهش فکر میکردم. ولی نمیدونم باید چکار کنم. چجوری باید بهش بگم. چجوری بهش برسونم که بهش حس دارم. برخوردش چجوری میتونه باشه. اگه نتونه منو بفهمه چی، اگه درکم نکنه و ناراحت بشه چی. چیکار میتونم بکنم که خوب پیش بره. از حجم خاطراتی که تعریف کرده گرایشش کاملا مشخصه. ولی شاید با شرایطی که داشته و اتفاقاتی که افتاده و نیمچه محبتی که من بهش دادم و سنگ صبورش بودم تو درددلاش، شاید برخورد خوبی داشته باشه. ولی خدایی روم نمیشه بهش بگم. باید یه جوری غیر مستقیم بهش بفهمونم که دوسش دارم. میدونه دوسش دارم ولی نه اینجوری و در این حد بالاتر. بالاخره دل به دل راه داره. شایدم تو زندگیش تجربه مشابه این داشته ولی خب تو خاطراتش که تا حالا چیزی نگفته. منم نتونستم از لابلای حرفاش چیزی بیرون بکشم. چیزی که هست خیلی آدم باهوش و تیزیه، ناسلامتی دکتره، اروپا درس خوانده، نمره الف بوده. به چند زبان مسلطه. تجربه هم که دیگه میشه گفت کوه تجربست. یک روز قبل اینکه راه بیفتیم مثل همیشه بدون اینکه حواسم به مسافرت باشه فول شیو کردم. تو لباسام اون شلوارک مشکی خوشگل رو برداشتم. اون که بین رون و زانو نهایتا بلندتر نیست. یه تاپ معمولی برداشتم. باید خیلی سبک سفر می کردیم چون دکتر گفت که هرچی بخوای اون ور بهتر و ارزانتر هست. هیچی برندار.
بهم میگفت این همه محبتی که خودتو و خانوادت به من کردین نزدیکترین اطرافیانم بهم نکردن، و میخوام تا جایی که میتونم جبران کنم.
من چهره خوشگل خفنی ندارم اما در حد نرمال قشنگ و بی بی فیس هستم و چهره نسبت به سنم خیلی کمتره و سعی میکنم بدنمو فیت نگه دارم.
فک کن الان که تو یه اتاقیم و همه چیز اوکیه و اون چیزی که میخواستم اتفاق بیفته افتاده ولی گیج و منگم و نمیدونم چکار کنم. تنها کاری که تا الان تونستم بکنم این بود که جلوش لباس عوض کردم. یه شورت گیاهی نرم آبی کمرنگ پام بود که شلوارکو روش پوشیدم و بعدم تاپ تنم کردم. خدایی پاهام از بس سفید بود کنار شلوارک مشکی میدرخشید. یه جورایی هم خجالت میکشیدم و هم حس خوبی داشتم. گفتم نکنه با خودش میگه این دیگه چه پسریه، چقدر صاف و تمیزه. منتظر بودم ببینم نگاه خاصی میکنه یا نه. ولی خب نه متاسفانه، شاید فکر میکنه طبیعیه و من همیشه همین شکلیم. یا تصور دیگه ای از من داره چون من ظاهرا آدم مثبتیم. خلاصه که اتفاق خاصی نیفتاد. تخت من ورودی سمت چپه و تخت دکتر ورودی سمت راست یعنی روبروی همدیگه. تایمایی که تنهام و دکتر میره بیرون برای پیگیری کارها و نیازی به حضور من نیست یه کمد لباسی هست که آینه قدی داره، جلوی اون وامیستم و از دیدن بدن خودم لذت میبرم.
عکس میگیرم و خوش میگذرونم. هوای این شهر خیلی گرمه و کولر گازی یکسره روشنه، دکتر علاقه خاصی به اخبار و یوتیوب داره و موقع بیکاری یکسره اونجا میچرخه. روز اول که سمت ظهر رسیدیم خیلی خسته بودیم. من لباس عوض کردم و رو تخت دراز کشیدم. اولش رو به تخت اون خوابیدم ولی یه چند دقیقه بعد پشتم کردم اون سمت و پاهامو یکم جمع کردم که قشنگ قمبل زدنم دیده بشه. فک میکنم حدود ۲ ساعت بیدار بود و تو گوشی می چرخید، من مثلا خواب بودم و هی از این ور به اون ور غلت میزدم و تو دل خودم پوزیشن عوض میکردم. دوست داشتم بیاد و منو با پتو بپوشونه چون واقعا اتاق سرد شده بود. ولی نمیدونم به من توجه میکرد یا نه. خلاصه چند ساعتی گذشت و بعد گفت آرش بیداری بریم برای شام. بلند شدم یه سرویس رفتم و لباس پوشیدم. باهم رفتیم شام خوردیم و برگشتیم. من نخ مسواک کردم و رو تخت دراز کشیدم. رو به سمت دکتر خوابیدم پتو کشیدم روم ولی رون پای راستم رو از زیر پتو دادم بیرون. دکتر بازم بیدار بود و با گوشی کار می کرد و دنبال لوکیشن و آدرس یه جایی میگشت. منم یکمی بعد پتو رو دادم کنار و پشت بهش خوابیدم ولی مغزم بیدار بود و داشت رویا پردازی میکرد. یهو شنیدم که بلند شد و اومد سمتم و پتو رو آروم کشید روم و دستش حتی یه کوچولو بهم نخورد. خب شروع خوبی بود همین که بهم توجه کرده بود کافی بود. صبحش بهم گفت که از سرما جمع کرده بودی خودتو پوشونمت. منم تشکر کردم. اینم بگم که یبار که شهر خودمون براش غذا بردم قبلش زنگ زدم گفت بیا درو باز میزارم. غذا رو که بردم در باز بود رفتم داخل گذاشتمش داخل، صدای آب از تو سرویس و حموم میومد فک کردم رفته دستشویی ولی دقت کردم صدای دوش آب بود. در حموم یکم باز میموند و چفت نمیشد. شیطونیم گل کرد و داخل و گفتم یه نگاه کوچولو بندازم. سمت چپ بدنش دیده میشد.دو دستی داشت سرشو می شست و چشماش بسته بود. چی داشتم میدیدم. عجب چیز خوش تراش و بزرگی داشت. با این که خوابیده بود واقعا بزرگ بود و سر گنده ای داشت. صاف نبود حالت خم داشت و نرمیش از دور حس میشد. اهل جنوب بود و عرب زبان، سبزه و جذاب، صورت جاافتاده و باکلاسی داشت. ریش نمیداشت بمونه هر روز صبح میتراشید. سریع اومدم این ور و صداش زدم گفتم غذا آوردم گذاشتم رو یخچال و میرم باز بعدا میام. ازم کلی تشکر کرد و برگشتم خونه. تقریبا یک هفته هتل بودیم. گاهی میرفتیم دونفری دنبال کارها گاهی تنها میرفت ولی من بیشتر تنها بودم. چون عربی بلد نبودم جایی نمیرفتم هوا هم خیلی گرم بود. البته راستش دوست داشتم با اون برم بیرون. سر چهارراه یا موقع رد شدن از خیابون دستمو میگرفت میگفت این عراقیا جاده ندارن، دست فرمونم ندارن بجاش ماشینای خوبی دارن همه آمریکایی و ژاپنی و کره ای. ۴۸ سالش بود و من ۲۶ سال. حدود ۱۰ سال بود از خانمش جدا شده بود و بچه هاش هیچ کدوم حتی بهش زنگ هم نمیزدن. تنهای تنها بود. ولی حالا من کنارش بودم و سعی میکردم بهش محبت کنم. قبل اینا پین گوشی رو اتفاقی دیدم و حفظ کردم. راجبش کنجکاو بودم. دوست داشتم ببینم علایقش چیه. چی سرچ میکنه به کی پیام میده. سمت ظهر بود بعد ناهار که رفت دوش بگیره. دوش گرفتنش معمولا طول می کشید چون نزدیک ۵ دقیقه فقط دوش آبسرد میگرفت. سریع گوشیشو باز کردم رفتم تو گالری همه عکس ها، یهو چشم چهارتا شد. چندتا عکس ازم گرفته بود. همون بعدازظهر اولی که خسته بودم خوابیدم. دوتا از دور از روتختش گرفته بود. چهار پنج تا از نزدیک تر. از باسن و رون و پاهام. ضربان قلبم بالا رفته بود. بدنم گر گرفته بود حس خوبی بود ولی همراه استرس. خوشحال بودم دوست داشتم بپرم تو حموم بغلش کنم. ولی گه تو این خجالتی بودن و صبر زیادی که داشتم. از گالری خارج شدم گوشی رو گذاشتم سر جاش رو تختش. اون روز گذشت. نزدیکای ظهر که برگشت من به شکم خوابیده بودم و حسابی کونمو داده بودم بالا. دهن سرویس انگار نه انگار رد شد و لباس عوض کرد و خوابید. داشتم دیوونه میشدم دوست داشتم داد بزنم بهش بگم. حدود نیم ساعتی نگذشته بود که با دستش آروم به کمرم زد و گفت پاشو بریم ناهار. جاتون خالی ناهار خوردیم و برگشتیم. با خودم گفتم یه دوشی بگیرم. بهش گفتم سرویس یا حموم نمیرین؟ گفت چی؟ گفتم سرویس نمیرین میخوام دوش بگیرم، با خنده گفت فک کردم میگی بیا سرویس کارت دارم، دوباره خندید گفت آخه من آدم پاستوریزه ایم. منم از دهنم در رفت گفتم تعارف نکنین خواستین بیاین. رفتم حموم سریع لخت شدم و دوشو باز کردم، همش به این تیکه ای که انداخت فک میکردم، هات شده بودم، قلبم میزد، با خودم گفتم الان بهترین موقعیته. نشستم رو توالت فرنگی، سرمو گرفتم تو دوتا دستام. داشتم به مغزم فشار می آوردم. خدایا چیکار کنم، از سمت اون خیالم راحت بود که میخواد، بیشتر به بعد فکر میکردم. اینکه نگاهش بهم عوض بشه، منو ضعیف بدونه، نگاه بالا به پایین داشته باشه، ممکنه چه تاثیری روی شغل و کارم بزاره، ممکنه با این همه دوس دختر و سکسی که داشته بالاخره بدن مرد زمخت تره و از این فکرا. منی که تجربه دادن نداشتم این چی بود به سرم اومد. البته ناگفته نمونه چندین بار با خیار تست کرده بودم. یه داستانی تو بکن تو خونده بودم بدون دست زدن به آلت چجوری آبمون بیاد. با خیار تست کرده بودم و خدایی حس خیلی خوبی داشت. راست کرده بودم و حسابی شهوتی بودم، خودمو و بدنمو تو آینه حموم میدیدم کونمو می دیدم که چقدر خوش فرم و نرم بود. چند باری با دست لرزوندمش، سفید و ترو تمیز بود، آماده تست یه کیر واقعی بود ولی شک داشتم لامصب. بیشتر از جنبه شغلی. چون این همه راه اومده بودم با کلی فکر و خیال و آرزو. چه میدونم شک داشتم که این کار تاثیر منفی روی شغلم بزاره، خیلی بده به پسر یا مردی که گرایشش فرق داره میگن کونی نمیدونم اوبی و این جور الفاظ، یه جورایی تحقیرش میکنن. من تا این سن خیلی شیک و تمیز زندگی کرده بودم به همه احترام گذاشته بودم و بقیه هم برای من شخصیت خوبی قائل بودن. بگذریم دوش گرفتم و دو مرتبه لیف مشتی زدم بدنم تمیز تمیز شد. خونده بودم تو داستانا که قبل رابطه داخل روده رو باید تخلیه کنی که سکس بدون اذیتی داشته باشی برای دوطرف. چندین بار انجام داده بودم و بلد بودم. شیلنگو قشنگ شستم و با آب گرم خودمو خالی کردم داشتم برای دادن آماده میشدم. نوک سینه هام زده بیرون و سفت شده بود حسابی حشری شده بودم. این لامصبم نمی خوابید. خودمو خشک کردم و شرت و شلوارک پوشیدم، گرفتم دادمش بالا زیر شلوارک که تابلو نباشه. تاپم پوشیدم که بیفته روش دیگه دیده نشه. شرت و شلوارک و تا جایی که جا داشت کشیدم بالا، لپای کونم قشنگ افتاد بیرون. اومدم بیرون مثلا به بهونه برداشتن سشوار و برس و اینا از جلوش رد میشدم. رو به آینه که وایمیستادم پشتم بهش بود میتونست قشنگ ببینه. ولی لامصب اونم بروز نمیداد. انگار هردومون منتظر بودیم اون یکی شروع کنه. اون یه تیکه انداخته بود حالا نوبت من بود. دیگه کارام دست خودم نبود قلبم مث سگ میزد، کنارش رو تخت نشستم و گفتم نت شما هم ضعیفه؟ هیچی رو باز نمیکنه. خم شدم که مثلا گوشیشو نگاه کنم صورتم نزدیک صورتش شد، گرمای نفسش میخورد به صورتم، دیگه دست خودم نبود خودمو ول کردم روش، سرمو گذاشتم رو سینه اش، دیگه رد داده بودم. شلوارک داشت سرپاهاش پتو انداخته بود چون کولرم داشت مث سگ سرد میکرد، منم کلا پشت بهش خوابیدم و پتو رو کشیدم رو خودمون. از خجالت داشتم میمردم، صدام مث موش شده بود در نمیومد، اونم نمیدونست چیکار کنه، خشکش زده بود همونجوری که تو بغلش بودم و گوشیش دستش بود زدم رو گالری گوشیش تو عکسا، عکسایی که ازم گرفته بود آوردم، کونمو فشار دادم عقب رو کیرش…
ادامه داره
نوشته: شازده کوچولو
6 پاسخ به “بالاخره تونستم”
وای وای زود بقیشو بنویس هم خیلی خوب نوشتی و با احساس هم داستانت خیلی باحاله بقیشو زود بذار که سکته دادیمون
خیلی حاشیه نوشتی که خسته کننده بودنخوندم تا آخرجذاب نبود 🐐
بسیار زیبا نوشتی، منتظر بقیه داستان هستم🙏🏻🙏🏻
میلاد جون عین واقعیتو نوشتم بدون هیچ کم و کاست و اغراقی، الان که کامنت میزارم چندبار باهم سکس داشتیم. فقط وقت نکردم بنویسم 😘😍
دوستان عزیزم عین واقعیتو نوشتم بدون هیچ کم و کاست و اغراقی. شرمنده اگه طولانی نوشتم، الان که کامنت میزارم چندبار باهم سکس داشتیم فقط وقت نکردم بقیشو بنویسم. جاتون خالی 😍😍🤗
.