دنباله دار
قسمت اول
این قسمت دارای صحنه های باز جنسی است
سامان خاله، یه چند دقیقه دیگه بیا اتاقم کارت دارم. خاله اکرم بود. پیش خودم گفتم: ای بابا دوباره چی ازم می خواد، حتما بازم می خواد غر غر کنه. ده دقیقه ای صبر کردم و رفتم تو اتاقش. از صحنه ای که می دیدم چشام چهار تا شد. خاله اکرم لخت مادرزاد ایستاده بود کنج اتاق و در حالیکه چشماش پر از شهوت بود من رو نگاه می کرد. سینه هاش مثل دو تا مشک آویزون تا نافش می رسید و شکمش که پنج تا بچه ازش اومده بودن بیرون تا نزدیکیای رونش کشیده شده بود. این همه ماجرا نبود. عمق فاجعه جای بخیه های روی شکمش بود که انگار با نخ گونی دوخته بودن و پوست سبزه تیره ترک ترک خورده که دیدنش حالت تهوع به آدم می داد. گفت: به چی زل زدی؟ بیا بغلم دیگه. مات و مبهوت داشتم اون صحنه منزجر کننده رو می دیدم. چند قدمی اومد طرفم و دستاش رو باز کرد که من رو تو آغوشش بگیره. بوی تند و وحشتناک عرق بدنش دماغم رو می سوزوند. چند قدمی به سمت عقب برداشتم ولی ول کن نبود و به سرعت قدم هاش افزود. خواستم از اتاق فرار کنم و برم بیرون که پام به یه چیزی گرفت و نقش زمین شدم. پشت سرم محکم خورد به صندلی و دیگه نفهمیدم چی شد. با زنگ ساعت از خواب بیدار شدم، یکم اینور و اونور رو نگاه کردم. اووف داشتم خواب می دیدم. آخه این همه زن و دختر خوشگل دور و برم بود چرا نباید خواب اون ها رو می دیدم.
خاله اکرم یه چهار راه پایین تر از کوچمون یه دکه داشت. قبلنا که هنوز بساط روزنامه و مجله جمع نشده بود، همراه با شوهرش اکبر مجله و روزنامه می فروخت و البته در کنارش تنقلات هم داشت. بعد از مردن اکبر آقا و جمع شدن بساط روزنامه بیشترین درآمدش از فروش سیگار بود. دیگه اون دکه رونق سابق رو نداشت. شده بود مثل خونه خانم هاویشام. رنگ و رو رفته و تار عنکبوت گرفته که بوی تعفن می داد. خیلیا می گفتم اکرم مواد هم می فروشه، من که چیزی ندیده بودم، گناهش گردن خودشون. الله اعلم.
با بی حوصلگی از جام بلند شدم تا حاضر بشم برم دانشگاه. باید می رفتم دنبال احمد. احمد رو از وقتی 6 یا 7 ساله بودم می شناختم. تو محله ای از محله های پایین شهر، همسایه دیوار به دیوارمون بود. بابا ی من و احمد تو یه نانوایی کار می کردن. سال ها بود که با همدیگه بودن. بابای احمد تا پنجم ابتدایی خونده بود و از همون بچگی احمد رو مجبور کرده بود که بره سرکار. همیشه می گفت: مرد باید کار کنه تا بتونه نون زن و بچش رو بده. همینقدر سواد داشته باشه که بتونه پولی که در میاره رو بشماره کافیه. برعکس بابای من که می گفت: مرد باید سواد داشته باشه، تحصیلات عالیه فهم مرد رو بالا می بره و تو هر کاری موفق تره. خودش دیپلم طبیعی زمان شاه رو داشت و خیلی اصرار داشت که من حتما برم دانشگاه. به همین خاطر احمد از همون بچگیش کاسب بود و خیلی زبر و زرنگ تر از من. البته درس خوندن رو هم دوست داشت ولی کار و در آوردن پول براش تو اولویت بود. همینجوری در کنار هم بزرگ شدیم. بخاطر کارهای مختلفی که احمد کرده بود از نظر بدنی بیشتر از من رو فرم بود و یه جورایی حامی من بود.
ماشینم رو استارت زدم مثل همیشه با زور روشن شد. یه پراید مدل پایین و لکنته که با پس انداز سال ها کار کردن و پول تو جیبی خریده بودم. رفتم دنبال احمد. احمد خوب پول در می آورد ولی همش رو خرج مشروب و خانم بازی می کرد، به پس انداز چندان اهمیتی نمی داد. سوارش کردم، مثل همیشه جای سلام و احوالپرسی گفت: از کُس چه خبر؟ از دیروز تاحالا مخی چیزی نزدی؟ گفتم: سلام بروی ماهت. تو مغزت غیر از کس و مشروب رو چیز دیگه ای تمرکز نداره؟ گفت: چرا معلومه که داره. گفتم: چی مثلا؟ گفت کون و ممه. دوتایی زدیم زیر خنده. بهش گفتم: آخرش سر همین هَوَل بازی کونت رو به باد می دی. من و احمد دو تایی مدیر مالی می خوندیم و ترم چهار بودیم و تا دلت بخواد تو ساختمان دانشکده مدیریت دختر خوشگل ریخته بود. اتفاقا یکی از همین خوشگلا به اسم مهلا که البته مدیریت بازرگانی می خوند و ترم یک بود رو چند ماه پیش مخ زده بودم. احمد با اینکه تا حالا چند تا از دخترای دانشکده رو تور زده بود چشمش دنبال دختری بود به نام لیلا. لیلا ترم بالایی مهلا بود. یه دختر قد بلند با اندام تراشیده و پوست برنز، می شد گفت: از خوشگلی چیزی کم نداشت ولی یه جوری بود بنظرم. خیلی نرمال به نظر نمی رسید. لیلا کلا آدم تنهایی بود و تاحالا ندیده بودم با کسی گرم بگیره. ولی همین لیلا خانم دل احمد رو حسابی برده بود. حتی چند باری هم از مهلا خواسته بود آمارش رو دربیاره ولی کسی چیز زیادی ازش نمی دونست و در حد سلام و احوالپرسی روزانه با همه ارتباط داشت…
امروز هم سوزنش گیر کرده بود رو لیلا و مدام می گفت: تو و مهلا خیلی بی معرفتین، یه کار ازتون خواستما. گفتم: تو با این سر و زبون و تیپ و قیافت چرا پا جلو نمی ذاری و خودت بهش نمی گی؟ گفت: لعنتی خیلی دفاعی بازی می کنه. مثل جوجه تیغی می مونه، اصلا فرصت نمی ده دو کلمه باهاش صحبت کنم. گفتم: وقتی تو نمی تونی از من و مهلا انتظار داری؟ گفت: از تو که نه ولی مهلا هم جنسشه، تازه هم رشته هم که هستن بخواد می تونه. با بی تفاوتی شونه بالا انداختم و گفتم: بازم بهش می گم ولی تا تو خودت نری بعید می دونم رابطتون اوکی بشه. گفت: بیا این داداشت رو شادوماد کن. با تمسخر خنده ای کردم و گفتم: تو که 15 سالگی شادوماد شدی، دختر اقدس خانم رو یادت رفته. با شنیدن دختر اقدس خانم سگرمه هاش تو هم رفت. یه روز هراسون اومد در خونمون و گفت: سامان بیا که بد بخت شدم. رنگش عین گچ دیوار سفید شده بود. با عجله رفتیم خونشون و دستم رو کشید و برد پشت بوم. تو یه خونه سه طبقه زنگی می کردن. طبقه اول اقدس خانم بود، طبقه دوم آقا معمار که خیلی از ساختمون های اون محله رو ساخته بود و طبقه سوم هم خودشون بودن. من رو برد لای کولرها، دختر اقدس خانم با یه دامن بلند که تا بالای ساق پاش بالا رفته بود چمباتمه زده بود و سرش رو گذاشته بود رو دستاش و داشت هق هق می کرد. با نگرانی به احمد گفتم: چی شده؟ چرا داره گریه می کنه؟ گفت یه گوهی خوردم مثل خر تو گل موندم. گفتم: نکنه پردش رو زدی؟ گفت: نه بابا اینقدرم دیگه خر نیستم. از کون اومدم بکنمش کیرم لیز خورد و یدفعه رفت تو. الانم کونش داره خون می آد. با بدبختی دختر اقدس خانم رو راضی کردیم تا کونش رو بهمون نشون بده. چیز خاصی معلوم نبود فقط یکم سوراخش خونی بود. سریع برگشتم خونه و با هر بدبختی بود شیشه دوا گلی و یکم دستمال کاغذی آوردم. دوا گلی رو ریختم رو دستمال و گذاشتم رو سوراخ کون دخترک. یدفعه جیغ بلندی زد و شروع کرد به عر زدن. احمد دهنش رو محکم گرفته بود، با بدبختی کونش رو تمیز کردم. دخترک یکم که آروم شد گفت: میره به همه می گه که چه بلایی سرش آوردیم. دو سه سالی از ما کوچیکتر بود ولی حسابی چاق و بد بدن بود. پوست سفیدی داشت که از جوش های کوچیک و بزرگ پوشیده شده بود بخصوص صورتش و عینک بزرگی که به چشم می زد تیپش رو کامل می کرد. احمد افتاده بود به گوه خوردن ولی دختر اقدس خانم از خر شیطون پیاده نمی شد. با هر بدبختی بود ساکتش کردیم و بهش گفتم: یه کاری برات می کنیم اگه راضی نشدی به هر کسی که خواستی برو بگو. در حالیکه دماغش رو با آستینش پاک می کرد سرش رو به نشانه تایید تکون داد.
سریع احمد رو کنار کشیدم و گفتم: بپر از خاله اکرم هرچی می تونی لواشک و پاستیل و چرت و پرت بخر و بیا، فقط زود باش. یه ربعی طول کشید تا رفت و اومد. دخترک ساکت شده بود و منتظر بود ببینه چکار می کنیم. احمد با یه پلاستیک پر از آت و آشغالایی که خریده بود اومد. دختر اقدس خانم پلاستیک رو باز کرد، چشاش از خوشحالی می درخشید. یکم از خوراکی ها رو خورد و بقیش رو با خودش برد. البته به همین جا ختم نشد و تا یکی دو سال از احمد حق السکوت می گرفت.
رسیدیم دانشگاه، ماشین رو پارک کردم و با احمد رفتیم تو. مهلا داشت به سمتمون می اومد، احمد آروم بهم گفت: مهلا داره می آد ببینم چکار می کنیا. مهلا که بهمون رسید احمد قیافه گرفت و ازمون دور شد. مهلا گفت: چشه این؟ گفتم: هیچی سوراخم کرد اینقدر لیلا لیلا کرد. ناراحته که چرا براش کاری نمی کنیم. مهلا گفت: بابا تو هم با این رفیقت، به هیچ کدوم از دخترای دانشگاه نه نمی گه. به همه پیشنهاد داده. این رفیقت دست رد به سینه هیشکی نمی زنه لامصب. گفتم: کدوم آدم عاقلی به سینه دست رد می زنه آخه؟ تو سینت رو بیار اگه دست رد بهش زدم. نیشگونی از بازوم گرفت و گفت: تو هم فقط لب و دهنی حرف می زنی. گفتم: امتحان کن تا ببینی. زیاد از این کل کلا می کردیم ولی تو این چند ماه هنوز با هم سکس نداشتیم. کلا مهلا تو این خط ها نبود کل کل هامون هم تازه یه ماهی بود شروع شده بود. مهلا قد خیلی بلندی نداشت و بزور تا شونم می رسید، پوست گندمی تیره داشت و چشمای درشت آهویی که شیطنت ازشون می بارید. موهای بلندی داشت که تا کمرش می رسید با رنگ مشکی براق. خیلی اندام تو پری نداشت. این خصوصیاتی بود که تا اون روز کشف کرده بودم. دستم رو گرفت و فشار داد. آروم در گوشش گفتم: من ساعت ده تا یک وقتم خالیه بریم کفتر سخنگوم رو بهت نشون بدم؟ سرش رو پایین انداخت و با خجالت گفت: یکم خجالت خوبه ها. تازه چند ماهه با هم آشنا شدیم. گفتم: چند روز یا چند ماه یا چند سال چه فرقی می کنه؟ ما از همون روز اول حرفامون رو زدیم و می دونیم که هدفمون از این دوستی ازدواج نیست. حالا دوست اجتماعی یا یکم خصوصی تر اشکالی داره؟ گفت: نه ولی… حرفش رو قطع کردم و گفتم: ولی چی؟ نظرت عوض شده؟ گفت: نه عوض نشده ولی تا حالا تو همچین موقعیتی قرار نگرفتم آخه. گفتم: مهلا ببین بالاخره یه روزی باید با این موقعیت روبرو بشی، چه امروز چه یه روز دیگه، تو برای من عزیزی و خیلی قابل احترام. اینکه با من خلوت کنی یا نه، نظرم نسبت بهت عوض نمی شه. اگه دوست داشته باشی می تونیم تا آخر عمر دو تا دوست اجتماعی بمونیم. یه لحظه سرش رو به بازوم چسبوند و بدون اینکه چیزی بگه رفت سمت کلاسش.
ساعت ده تو کافه روبروی دانشگاه نشسته بودم و داشتم سیگار می کشیدم که مهلا اومد. گفتم: چیزی می خوری برات سفارش بدم؟ گفت: یه اسپرسو. براش سفارش دادم. قهوش که آماده شد بهم گفت: کی کفتر سخنگوت رو بهم نشون می دی؟ بعد سرش رو انداخت پایین. گفتم: اگه پایه باشی نیم ساعت دیگه. سکوت کرد. دستش رو گرفتم و رفتیم سمت ماشین. مسیر نیم ساعته رو تو کمتر از 20 دقیقه طی کردم. کسی خونه نبود، مهلا رو بردم تو اتاقم، نشست روی تختم و منم کنارش نشستم. گفتم: چای می خوری برات بیارم. گفت: نه تازه قهوه خوردم چیزی میل ندارم. آروم دستم رو دور کمرش حلقه کردم و صورتم رو چسبوندم به صورتش. خنده ای از روی خجالت کرد و صورتش رو تو بغلم قایم کرد. دستم رو به صورتش کشیدم، پوست خیلی نرمی داشت، پیشانیش رو آروم بوسیدم و انگشت شستم رو روی چونش گذاشتم و آروم سرش رو آوردم بالا. با اون چشمای درشتش خیره شده بود تو صورتم، لبهاش از استرس داشت می لرزید. آروم لبهاش رو بوسیدم و بهش گفتم: تا وقتی خودت نخوای هیچ اتفاق نمی افته. چشماش رو آروم باز و بسته کرد و گفت: نمی دونم چکار باید بکنم. اولین باره که با یه مرد تو خونه تنها می شم. تو دلم گفتم: آره خب تو که راست می گی. همه اولش می گن بار اولمونه ولی تهش یه جنده کارکشته از آب در میان. بهش گفتم: تو که گفته بودی دوست پسر داشتی قبلا. گفت: آره چهارم دبیرستان با یه عوضی دوست بودم چند باری هم تو پارک همو بوسیده بودیم و از رو لباس مالیده بودیم. بعد در حالیکه سعی داشت خودش رو از تو بغلم در بیاره گفت: در موردت یه جور دیگه فکر می کردم. محکم به خودم فشارش دادم و گفتم: چجوری فکر می کردی مگه؟ گفت: تو دانشگاه بهم گفتی: نظرم بهت عوض نمی شه. گفتم: خب آره. حالا مگه چی شده؟ با ناراحتی گفت: هنوز هیچی نشده دیدت بهم عوض شده چون باهات اومدم تو خونه خالی فکر می کنی چه کارا که نکردم، فکر می کنی یه دختر خرابم. ولش کردم و گفتم: دیوونه نشو لطفا منظورم رو از سوالم بد متوجه شدی. اصلا منظورم اینی که گفتی نبود. گفت: پس چی بود؟ گفتم: فقط یه سوال کردم. بارها بهت گفتم: گذشته تو به من ربطی نداره و گذشته من هم به تو ربطی نداره هر چی بودیم واسه خودمون بودیم. البته در حد معقول رابطه داشتن مشکلی نیست. الان هم حرفم همونه فقط از روی کنجکاوی پرسیدم. الانم اتفاقی نیفتاده می تونیم بریم. اگر باعث ناراحتیت شدم خیلی عذر می خوام ولی منظورم اون چیزی که تو فکر می کنی نبود. نگاهی بهم کرد و گفت: واقعا می گی؟ گفتم: بله. مگه تاحالا از من دروغ شنیدی؟ گفت: نه ولی سوالت یه جوری بود که من فکر کردم چون راحت باهات خونه اومدم دختر خرابی هستم. دماغ کوچیکش رو گرفتم و گفتم: نه خانم زیبا اصلا همچین منظوری نداشتم و تصورم هم نسبت بهت عوض نشده. خودش رو تو بغل من جا دارد. آروم مقنعش رو از سرش در آوردم. موهاش همونجوری بود که فکر می کردم. پُر، بلند، مثل ابریشم نرم و سیاه و براق که گیس بافته بود. یکم موهاش رو نوازش کردم و آروم به سمت عقب کشیدم، سرش که بالا اومد اول لب هاش رو بوسیدم و بعد لب پایینش رو با لب هام گرفتم و شروع کردم به خوردن. نفس عمیقی کشید. بهش گفتم: هر کاری که من می کنم تو هم بکن. اونم شروع کرد به خوردن لبهام. دستاش رو دو طرف صورتم گذاشته بود و سعی می کرد مثل من لب بگیره. زبونم رو تو دهنش کردم و چرخوندم. بعد اونم همون کار رو کرد. آروم شروع کردم به مکیدن زبونش. نفس هاش تند تر شده بود. آروم لبهام رو کشیدم رو چونش و رسوندم به گلوش قلقلکش می اومدم. لب هام رو بردم سمت گوشش. نرمی گوشش رو شروع کردم به بوسیدن و نفس داغم رو به لاله گوشش می زدم. لپاش گل انداخته بود و سرم رو بخودش فشار می داد. آروم درازش کردم روی تخت و همونجور که داشتم گوش و لبهاش رو می خوردم دکمه های مانتوش رو باز کردم. چند باری دستام رو گرفت و من دستاش رو بوسیدم تا ول کرد. با کمک خودش مانتوش رو درآوردم. یه بلوز بافت زیرش پوشیده بود. دستم رو زیر لباسش بردم و از روی سوتین شروع کردم به مالیدن سینه هاش. چند باری خواست جلوم رو بگیره ولی با سماجت من بی خیال شد و لب هام رو محکمتر می خورد. نوک سینه هاش رو با انگشتم فشار می دادم. نفس های تندش داشت تبدیل می شد به ناله های آروم و خفه. لباسش رو تا بالای سینه هاش بالا دادم و یکی از سینه هاش رو از سوتین زرشکی رنگش در آوردم و شروع کردم به خوردن و لیسیدن. سرم رو نگه داشته بود که بیشتر پیش نرم. دستم رو به بدنش می کشیدم. خیلی قلقلکی بود. همونجور که دراز کشیده بود دستم رو به پشتش رسوندم تا قفل سوتینش رو باز کنم. احساس کردم وقتی بین دو کتفش رو لمس می کنم ناله هاش کش دار می شه. بی خیال قفل سوتینش شدم و شروع کردم به نوازش همون ناحیه. چند ثانیه بعد ناله هاش حسابی بلند شده بود. جای حساس بدنش رو پیدا کرده بودم. برش گردوندم و شروع کردم به بوسیدن بین دو کتفش و لب هام رو به آرومی تو همون نقطه تکون می دادم. سرش رو به تخت فشار می داد تا صداش بلند نشه. گیره سوتینش رو باز کردم. حسابی حشری شده بود. با کمک خودش بلوز و سوتینش رو درآوردم. همونجور دمر که خوابیده بود دستام رو به سینه هاش رسوندم و کمی فشار دادم. داشت از کنترل خارج می شد. روش دراز کشیدم و پشت گردنش رو بوسیدم. کونش رو بهم فشار می داد، تکون هاش شدید تر شده بود. از روش بلند شدم لباس و زیر پوش خودم رو در آوردم. برگشت، بدون اینکه چشماش رو باز کنه من رو تو بغل خودش کشید و آروم در گوشم گفت: لعنتی بالاخره کار خودت رو کردی . لبهام رو شروع کرد به خوردن. لبهام رو به روی پوستش کشیدم و اومد سمت سینه هاش. سینه های قشنگی داشت و البته خیلی بزرگتر از اون چیزی که از روی لباس نشون می داد. همینجوری که داشتم می خوردم و می مالوندمشون بهش گفتم: اینا رو کجا قایم کرده بودی؟ لبخندی زد. دستم رو روی شکمش کشیدم و از روی شلوار کسش رو لمس کردم. انگار که به ممنوعه ترین جای بدنش دست زده باشم سریع پاهاش رو جمع کرد تو بدنش و محکم گفت: نه اونجا نه خواهش می کنم. من دخترم به خدا. رو پاهاش نشستم و گفتم: دروغ می گی من تا الان فکر می کردم پسری. خندید و گفت: دیوونه از اون نظر نگفتم که. گفتم باور نمی کنم باید چک کنم. تا با چشمام نبینم باور نمی کنم. اول مخالفت می کرد. ولی اینقدر بوسیدم و مالیدمش که گفت: فقط یه نگاه. گفتم باشه. شلوار و شرتش رو تا زانو کشیدم پایین. یه کس پف کرده که کمی از چوچولش بیرون زده بود و معلوم بود دو سه روزی از اصلاحش می گذره لای پاهاش قایم شده بود. می خواست شلوارش رو بکشه بالا. گفتم: هنوز ندیدم که، یکم لای پاش رو باز کرد. همون اندازه کافی بود تا زبونم رو به چوچولش برسونم. کمرش رو به سمت بالا قوس داد و آخ بلندی گفت. بهش توجه نکردم و به خوردن کسش ادامه دادم. آروم یکی از پاچه های شلوارش رو در آوردم و پاش رو باز کردم. نوک چوچولش حسابی باد کرده بود و بیرون زده بود. رنگش کالباسی روشن بود. به مکیدن چوچولش ادامه دادم. دیگه نتونست مقاومت کنه و کف پاش رو روی شونم گذاشت و با دست سرم رو به کسش فشار داد. بعد چند باری آه کشداری کشید و در حالیکه دندون هاش رو بهم فشار می داد ارضا شد و دستش رو از روی سرم برداشت. کسش خیس آب شده بود و بدنش کاملا منقبض بود. یکی از پاهاش جمع شده بود و انگشتای پاش به سمت بالا کشیده شده بود. انگشتای خیلی جذابی داشت.
کنارش دراز کشیدم و سرش رو روی سینم گذاشتم. چند دقیقه ای طول کشید تا حالش جا بیاد. خودش رو محکم تو بغلم جا داده بود و با بغض حرف می زد. می گفت نمی خواسته که تا اینجا پیش بره. یکم دلداریش دادم و آرومش کردم. وقتی دید محبت من بهش زیادتر از قبل شده آروم شد. بعد لبهام رو بوسید و گفت: کفتر سخنگوت رو نمی خوای نشونم بدی؟ گفتم: تو شرتمه درش بیار. کمربند و دکمه و زیپ شلوارم رو باز کرد. کمرم رو دادم بالا تا راحت بتونه درش بیاره. از روی شرت نوازشش کرد و چند باری بوسیدش. تا شرتم رو کشید پایین، کیرم پرید بیرون. با کنجکاوی نگاهش می کرد و لمسش می کرد. گفت: چقدر گنده است. سرش رو بوسید و یکم زبون زد. گفت: چکارش کنم الان؟ گفتم بکن تو دهنت و فکر کن داری آب نبات چوبی می خوری. کرد تو دهنش بد جور دندون می زد. بهش گفتم زبونت رو بذار رو دندونای پایینت و لب هات رو یکم غنچه کن تا دندونات بهش نخوره. آروم شروع کرد به خوردن. می ترسید دندوناش بخوره به کیرم. گفتم همزمان که می خوریش مکش هم بزن. کارش رو داشت درست انجام می داد. ازش خواستم همونجور که داره می خوره با یه دستش کیرم رو بماله با دست دیگه تخمام رو. داشت یواش یواش یاد می گرفت جوری بخوره که من دوست دارم. یواش یواش سرعت خوردنش رو بیشتر می کرد. داشتم ارضا می شدم. اولش سعی کردم از تو دهنش در بیارم ولی لبهاش رو محکمتر به کیرم فشار داد، منم سرش رو محکم فشار دادم و چند تا تلمبه تو دهنش زدم و آبم رو خالی کردم تو دهنش. تا نبض زدن های کیرم تموم بشه سرش رو نگه داشتم. داشت دست و پا می زد و سرفه می کرد. سرش رو که ول کردم داد زد چقدر کثافتی تو چرا نکشیدی بیرون. گفتم خواستم در بیارم خودت نذاشتی. اَه اَهی کرد و گفت: روشویی کجاست؟ بهش نشون دادم. وقتی برگشت دیگه از عصبانیتش خبری نبود. دستام رو باز کردم و اومد تو بغلم. ازش معذرت خواهی کردم. گفت: اگه پر رو نمی شی باید بگم خیلی هم بدم نیومد، فقط شوکه شدم. یکم ناز و نوازشش کردم و کسش رو مالیدم. گفت: بسه دیگه مگه ساعت یک کلاس نداری؟ ساعت 12 بود گفتم یکم تو بغل هم بخوابیم بعد بریم. سرش رو گذاشت روی سینم و چشماش رو بست …
قسمت اول
این قسمت دارای صحنه های باز جنسی است
سامان خاله، یه چند دقیقه دیگه بیا اتاقم کارت دارم. خاله اکرم بود. پیش خودم گفتم: ای بابا دوباره چی ازم می خواد، حتما بازم می خواد غر غر کنه. ده دقیقه ای صبر کردم و رفتم تو اتاقش. از صحنه ای که می دیدم چشام چهار تا شد. خاله اکرم لخت مادرزاد ایستاده بود کنج اتاق و در حالیکه چشماش پر از شهوت بود من رو نگاه می کرد. سینه هاش مثل دو تا مشک آویزون تا نافش می رسید و شکمش که پنج تا بچه ازش اومده بودن بیرون تا نزدیکیای رونش کشیده شده بود. این همه ماجرا نبود. عمق فاجعه جای بخیه های روی شکمش بود که انگار با نخ گونی دوخته بودن و پوست سبزه تیره ترک ترک خورده که دیدنش حالت تهوع به آدم می داد. گفت: به چی زل زدی؟ بیا بغلم دیگه. مات و مبهوت داشتم اون صحنه منزجر کننده رو می دیدم. چند قدمی اومد طرفم و دستاش رو باز کرد که من رو تو آغوشش بگیره. بوی تند و وحشتناک عرق بدنش دماغم رو می سوزوند. چند قدمی به سمت عقب برداشتم ولی ول کن نبود و به سرعت قدم هاش افزود. خواستم از اتاق فرار کنم و برم بیرون که پام به یه چیزی گرفت و نقش زمین شدم. پشت سرم محکم خورد به صندلی و دیگه نفهمیدم چی شد. با زنگ ساعت از خواب بیدار شدم، یکم اینور و اونور رو نگاه کردم. اووف داشتم خواب می دیدم. آخه این همه زن و دختر خوشگل دور و برم بود چرا نباید خواب اون ها رو می دیدم.
خاله اکرم یه چهار راه پایین تر از کوچمون یه دکه داشت. قبلنا که هنوز بساط روزنامه و مجله جمع نشده بود، همراه با شوهرش اکبر مجله و روزنامه می فروخت و البته در کنارش تنقلات هم داشت. بعد از مردن اکبر آقا و جمع شدن بساط روزنامه بیشترین درآمدش از فروش سیگار بود. دیگه اون دکه رونق سابق رو نداشت. شده بود مثل خونه خانم هاویشام. رنگ و رو رفته و تار عنکبوت گرفته که بوی تعفن می داد. خیلیا می گفتم اکرم مواد هم می فروشه، من که چیزی ندیده بودم، گناهش گردن خودشون. الله اعلم.
با بی حوصلگی از جام بلند شدم تا حاضر بشم برم دانشگاه. باید می رفتم دنبال احمد. احمد رو از وقتی 6 یا 7 ساله بودم می شناختم. تو محله ای از محله های پایین شهر، همسایه دیوار به دیوارمون بود. بابا ی من و احمد تو یه نانوایی کار می کردن. سال ها بود که با همدیگه بودن. بابای احمد تا پنجم ابتدایی خونده بود و از همون بچگی احمد رو مجبور کرده بود که بره سرکار. همیشه می گفت: مرد باید کار کنه تا بتونه نون زن و بچش رو بده. همینقدر سواد داشته باشه که بتونه پولی که در میاره رو بشماره کافیه. برعکس بابای من که می گفت: مرد باید سواد داشته باشه، تحصیلات عالیه فهم مرد رو بالا می بره و تو هر کاری موفق تره. خودش دیپلم طبیعی زمان شاه رو داشت و خیلی اصرار داشت که من حتما برم دانشگاه. به همین خاطر احمد از همون بچگیش کاسب بود و خیلی زبر و زرنگ تر از من. البته درس خوندن رو هم دوست داشت ولی کار و در آوردن پول براش تو اولویت بود. همینجوری در کنار هم بزرگ شدیم. بخاطر کارهای مختلفی که احمد کرده بود از نظر بدنی بیشتر از من رو فرم بود و یه جورایی حامی من بود.
ماشینم رو استارت زدم مثل همیشه با زور روشن شد. یه پراید مدل پایین و لکنته که با پس انداز سال ها کار کردن و پول تو جیبی خریده بودم. رفتم دنبال احمد. احمد خوب پول در می آورد ولی همش رو خرج مشروب و خانم بازی می کرد، به پس انداز چندان اهمیتی نمی داد. سوارش کردم، مثل همیشه جای سلام و احوالپرسی گفت: از کُس چه خبر؟ از دیروز تاحالا مخی چیزی نزدی؟ گفتم: سلام بروی ماهت. تو مغزت غیر از کس و مشروب رو چیز دیگه ای تمرکز نداره؟ گفت: چرا معلومه که داره. گفتم: چی مثلا؟ گفت کون و ممه. دوتایی زدیم زیر خنده. بهش گفتم: آخرش سر همین هَوَل بازی کونت رو به باد می دی. من و احمد دو تایی مدیر مالی می خوندیم و ترم چهار بودیم و تا دلت بخواد تو ساختمان دانشکده مدیریت دختر خوشگل ریخته بود. اتفاقا یکی از همین خوشگلا به اسم مهلا که البته مدیریت بازرگانی می خوند و ترم یک بود رو چند ماه پیش مخ زده بودم. احمد با اینکه تا حالا چند تا از دخترای دانشکده رو تور زده بود چشمش دنبال دختری بود به نام لیلا. لیلا ترم بالایی مهلا بود. یه دختر قد بلند با اندام تراشیده و پوست برنز، می شد گفت: از خوشگلی چیزی کم نداشت ولی یه جوری بود بنظرم. خیلی نرمال به نظر نمی رسید. لیلا کلا آدم تنهایی بود و تاحالا ندیده بودم با کسی گرم بگیره. ولی همین لیلا خانم دل احمد رو حسابی برده بود. حتی چند باری هم از مهلا خواسته بود آمارش رو دربیاره ولی کسی چیز زیادی ازش نمی دونست و در حد سلام و احوالپرسی روزانه با همه ارتباط داشت…
امروز هم سوزنش گیر کرده بود رو لیلا و مدام می گفت: تو و مهلا خیلی بی معرفتین، یه کار ازتون خواستما. گفتم: تو با این سر و زبون و تیپ و قیافت چرا پا جلو نمی ذاری و خودت بهش نمی گی؟ گفت: لعنتی خیلی دفاعی بازی می کنه. مثل جوجه تیغی می مونه، اصلا فرصت نمی ده دو کلمه باهاش صحبت کنم. گفتم: وقتی تو نمی تونی از من و مهلا انتظار داری؟ گفت: از تو که نه ولی مهلا هم جنسشه، تازه هم رشته هم که هستن بخواد می تونه. با بی تفاوتی شونه بالا انداختم و گفتم: بازم بهش می گم ولی تا تو خودت نری بعید می دونم رابطتون اوکی بشه. گفت: بیا این داداشت رو شادوماد کن. با تمسخر خنده ای کردم و گفتم: تو که 15 سالگی شادوماد شدی، دختر اقدس خانم رو یادت رفته. با شنیدن دختر اقدس خانم سگرمه هاش تو هم رفت. یه روز هراسون اومد در خونمون و گفت: سامان بیا که بد بخت شدم. رنگش عین گچ دیوار سفید شده بود. با عجله رفتیم خونشون و دستم رو کشید و برد پشت بوم. تو یه خونه سه طبقه زنگی می کردن. طبقه اول اقدس خانم بود، طبقه دوم آقا معمار که خیلی از ساختمون های اون محله رو ساخته بود و طبقه سوم هم خودشون بودن. من رو برد لای کولرها، دختر اقدس خانم با یه دامن بلند که تا بالای ساق پاش بالا رفته بود چمباتمه زده بود و سرش رو گذاشته بود رو دستاش و داشت هق هق می کرد. با نگرانی به احمد گفتم: چی شده؟ چرا داره گریه می کنه؟ گفت یه گوهی خوردم مثل خر تو گل موندم. گفتم: نکنه پردش رو زدی؟ گفت: نه بابا اینقدرم دیگه خر نیستم. از کون اومدم بکنمش کیرم لیز خورد و یدفعه رفت تو. الانم کونش داره خون می آد. با بدبختی دختر اقدس خانم رو راضی کردیم تا کونش رو بهمون نشون بده. چیز خاصی معلوم نبود فقط یکم سوراخش خونی بود. سریع برگشتم خونه و با هر بدبختی بود شیشه دوا گلی و یکم دستمال کاغذی آوردم. دوا گلی رو ریختم رو دستمال و گذاشتم رو سوراخ کون دخترک. یدفعه جیغ بلندی زد و شروع کرد به عر زدن. احمد دهنش رو محکم گرفته بود، با بدبختی کونش رو تمیز کردم. دخترک یکم که آروم شد گفت: میره به همه می گه که چه بلایی سرش آوردیم. دو سه سالی از ما کوچیکتر بود ولی حسابی چاق و بد بدن بود. پوست سفیدی داشت که از جوش های کوچیک و بزرگ پوشیده شده بود بخصوص صورتش و عینک بزرگی که به چشم می زد تیپش رو کامل می کرد. احمد افتاده بود به گوه خوردن ولی دختر اقدس خانم از خر شیطون پیاده نمی شد. با هر بدبختی بود ساکتش کردیم و بهش گفتم: یه کاری برات می کنیم اگه راضی نشدی به هر کسی که خواستی برو بگو. در حالیکه دماغش رو با آستینش پاک می کرد سرش رو به نشانه تایید تکون داد.
سریع احمد رو کنار کشیدم و گفتم: بپر از خاله اکرم هرچی می تونی لواشک و پاستیل و چرت و پرت بخر و بیا، فقط زود باش. یه ربعی طول کشید تا رفت و اومد. دخترک ساکت شده بود و منتظر بود ببینه چکار می کنیم. احمد با یه پلاستیک پر از آت و آشغالایی که خریده بود اومد. دختر اقدس خانم پلاستیک رو باز کرد، چشاش از خوشحالی می درخشید. یکم از خوراکی ها رو خورد و بقیش رو با خودش برد. البته به همین جا ختم نشد و تا یکی دو سال از احمد حق السکوت می گرفت.
رسیدیم دانشگاه، ماشین رو پارک کردم و با احمد رفتیم تو. مهلا داشت به سمتمون می اومد، احمد آروم بهم گفت: مهلا داره می آد ببینم چکار می کنیا. مهلا که بهمون رسید احمد قیافه گرفت و ازمون دور شد. مهلا گفت: چشه این؟ گفتم: هیچی سوراخم کرد اینقدر لیلا لیلا کرد. ناراحته که چرا براش کاری نمی کنیم. مهلا گفت: بابا تو هم با این رفیقت، به هیچ کدوم از دخترای دانشگاه نه نمی گه. به همه پیشنهاد داده. این رفیقت دست رد به سینه هیشکی نمی زنه لامصب. گفتم: کدوم آدم عاقلی به سینه دست رد می زنه آخه؟ تو سینت رو بیار اگه دست رد بهش زدم. نیشگونی از بازوم گرفت و گفت: تو هم فقط لب و دهنی حرف می زنی. گفتم: امتحان کن تا ببینی. زیاد از این کل کلا می کردیم ولی تو این چند ماه هنوز با هم سکس نداشتیم. کلا مهلا تو این خط ها نبود کل کل هامون هم تازه یه ماهی بود شروع شده بود. مهلا قد خیلی بلندی نداشت و بزور تا شونم می رسید، پوست گندمی تیره داشت و چشمای درشت آهویی که شیطنت ازشون می بارید. موهای بلندی داشت که تا کمرش می رسید با رنگ مشکی براق. خیلی اندام تو پری نداشت. این خصوصیاتی بود که تا اون روز کشف کرده بودم. دستم رو گرفت و فشار داد. آروم در گوشش گفتم: من ساعت ده تا یک وقتم خالیه بریم کفتر سخنگوم رو بهت نشون بدم؟ سرش رو پایین انداخت و با خجالت گفت: یکم خجالت خوبه ها. تازه چند ماهه با هم آشنا شدیم. گفتم: چند روز یا چند ماه یا چند سال چه فرقی می کنه؟ ما از همون روز اول حرفامون رو زدیم و می دونیم که هدفمون از این دوستی ازدواج نیست. حالا دوست اجتماعی یا یکم خصوصی تر اشکالی داره؟ گفت: نه ولی… حرفش رو قطع کردم و گفتم: ولی چی؟ نظرت عوض شده؟ گفت: نه عوض نشده ولی تا حالا تو همچین موقعیتی قرار نگرفتم آخه. گفتم: مهلا ببین بالاخره یه روزی باید با این موقعیت روبرو بشی، چه امروز چه یه روز دیگه، تو برای من عزیزی و خیلی قابل احترام. اینکه با من خلوت کنی یا نه، نظرم نسبت بهت عوض نمی شه. اگه دوست داشته باشی می تونیم تا آخر عمر دو تا دوست اجتماعی بمونیم. یه لحظه سرش رو به بازوم چسبوند و بدون اینکه چیزی بگه رفت سمت کلاسش.
ساعت ده تو کافه روبروی دانشگاه نشسته بودم و داشتم سیگار می کشیدم که مهلا اومد. گفتم: چیزی می خوری برات سفارش بدم؟ گفت: یه اسپرسو. براش سفارش دادم. قهوش که آماده شد بهم گفت: کی کفتر سخنگوت رو بهم نشون می دی؟ بعد سرش رو انداخت پایین. گفتم: اگه پایه باشی نیم ساعت دیگه. سکوت کرد. دستش رو گرفتم و رفتیم سمت ماشین. مسیر نیم ساعته رو تو کمتر از 20 دقیقه طی کردم. کسی خونه نبود، مهلا رو بردم تو اتاقم، نشست روی تختم و منم کنارش نشستم. گفتم: چای می خوری برات بیارم. گفت: نه تازه قهوه خوردم چیزی میل ندارم. آروم دستم رو دور کمرش حلقه کردم و صورتم رو چسبوندم به صورتش. خنده ای از روی خجالت کرد و صورتش رو تو بغلم قایم کرد. دستم رو به صورتش کشیدم، پوست خیلی نرمی داشت، پیشانیش رو آروم بوسیدم و انگشت شستم رو روی چونش گذاشتم و آروم سرش رو آوردم بالا. با اون چشمای درشتش خیره شده بود تو صورتم، لبهاش از استرس داشت می لرزید. آروم لبهاش رو بوسیدم و بهش گفتم: تا وقتی خودت نخوای هیچ اتفاق نمی افته. چشماش رو آروم باز و بسته کرد و گفت: نمی دونم چکار باید بکنم. اولین باره که با یه مرد تو خونه تنها می شم. تو دلم گفتم: آره خب تو که راست می گی. همه اولش می گن بار اولمونه ولی تهش یه جنده کارکشته از آب در میان. بهش گفتم: تو که گفته بودی دوست پسر داشتی قبلا. گفت: آره چهارم دبیرستان با یه عوضی دوست بودم چند باری هم تو پارک همو بوسیده بودیم و از رو لباس مالیده بودیم. بعد در حالیکه سعی داشت خودش رو از تو بغلم در بیاره گفت: در موردت یه جور دیگه فکر می کردم. محکم به خودم فشارش دادم و گفتم: چجوری فکر می کردی مگه؟ گفت: تو دانشگاه بهم گفتی: نظرم بهت عوض نمی شه. گفتم: خب آره. حالا مگه چی شده؟ با ناراحتی گفت: هنوز هیچی نشده دیدت بهم عوض شده چون باهات اومدم تو خونه خالی فکر می کنی چه کارا که نکردم، فکر می کنی یه دختر خرابم. ولش کردم و گفتم: دیوونه نشو لطفا منظورم رو از سوالم بد متوجه شدی. اصلا منظورم اینی که گفتی نبود. گفت: پس چی بود؟ گفتم: فقط یه سوال کردم. بارها بهت گفتم: گذشته تو به من ربطی نداره و گذشته من هم به تو ربطی نداره هر چی بودیم واسه خودمون بودیم. البته در حد معقول رابطه داشتن مشکلی نیست. الان هم حرفم همونه فقط از روی کنجکاوی پرسیدم. الانم اتفاقی نیفتاده می تونیم بریم. اگر باعث ناراحتیت شدم خیلی عذر می خوام ولی منظورم اون چیزی که تو فکر می کنی نبود. نگاهی بهم کرد و گفت: واقعا می گی؟ گفتم: بله. مگه تاحالا از من دروغ شنیدی؟ گفت: نه ولی سوالت یه جوری بود که من فکر کردم چون راحت باهات خونه اومدم دختر خرابی هستم. دماغ کوچیکش رو گرفتم و گفتم: نه خانم زیبا اصلا همچین منظوری نداشتم و تصورم هم نسبت بهت عوض نشده. خودش رو تو بغل من جا دارد. آروم مقنعش رو از سرش در آوردم. موهاش همونجوری بود که فکر می کردم. پُر، بلند، مثل ابریشم نرم و سیاه و براق که گیس بافته بود. یکم موهاش رو نوازش کردم و آروم به سمت عقب کشیدم، سرش که بالا اومد اول لب هاش رو بوسیدم و بعد لب پایینش رو با لب هام گرفتم و شروع کردم به خوردن. نفس عمیقی کشید. بهش گفتم: هر کاری که من می کنم تو هم بکن. اونم شروع کرد به خوردن لبهام. دستاش رو دو طرف صورتم گذاشته بود و سعی می کرد مثل من لب بگیره. زبونم رو تو دهنش کردم و چرخوندم. بعد اونم همون کار رو کرد. آروم شروع کردم به مکیدن زبونش. نفس هاش تند تر شده بود. آروم لبهام رو کشیدم رو چونش و رسوندم به گلوش قلقلکش می اومدم. لب هام رو بردم سمت گوشش. نرمی گوشش رو شروع کردم به بوسیدن و نفس داغم رو به لاله گوشش می زدم. لپاش گل انداخته بود و سرم رو بخودش فشار می داد. آروم درازش کردم روی تخت و همونجور که داشتم گوش و لبهاش رو می خوردم دکمه های مانتوش رو باز کردم. چند باری دستام رو گرفت و من دستاش رو بوسیدم تا ول کرد. با کمک خودش مانتوش رو درآوردم. یه بلوز بافت زیرش پوشیده بود. دستم رو زیر لباسش بردم و از روی سوتین شروع کردم به مالیدن سینه هاش. چند باری خواست جلوم رو بگیره ولی با سماجت من بی خیال شد و لب هام رو محکمتر می خورد. نوک سینه هاش رو با انگشتم فشار می دادم. نفس های تندش داشت تبدیل می شد به ناله های آروم و خفه. لباسش رو تا بالای سینه هاش بالا دادم و یکی از سینه هاش رو از سوتین زرشکی رنگش در آوردم و شروع کردم به خوردن و لیسیدن. سرم رو نگه داشته بود که بیشتر پیش نرم. دستم رو به بدنش می کشیدم. خیلی قلقلکی بود. همونجور که دراز کشیده بود دستم رو به پشتش رسوندم تا قفل سوتینش رو باز کنم. احساس کردم وقتی بین دو کتفش رو لمس می کنم ناله هاش کش دار می شه. بی خیال قفل سوتینش شدم و شروع کردم به نوازش همون ناحیه. چند ثانیه بعد ناله هاش حسابی بلند شده بود. جای حساس بدنش رو پیدا کرده بودم. برش گردوندم و شروع کردم به بوسیدن بین دو کتفش و لب هام رو به آرومی تو همون نقطه تکون می دادم. سرش رو به تخت فشار می داد تا صداش بلند نشه. گیره سوتینش رو باز کردم. حسابی حشری شده بود. با کمک خودش بلوز و سوتینش رو درآوردم. همونجور دمر که خوابیده بود دستام رو به سینه هاش رسوندم و کمی فشار دادم. داشت از کنترل خارج می شد. روش دراز کشیدم و پشت گردنش رو بوسیدم. کونش رو بهم فشار می داد، تکون هاش شدید تر شده بود. از روش بلند شدم لباس و زیر پوش خودم رو در آوردم. برگشت، بدون اینکه چشماش رو باز کنه من رو تو بغل خودش کشید و آروم در گوشم گفت: لعنتی بالاخره کار خودت رو کردی . لبهام رو شروع کرد به خوردن. لبهام رو به روی پوستش کشیدم و اومد سمت سینه هاش. سینه های قشنگی داشت و البته خیلی بزرگتر از اون چیزی که از روی لباس نشون می داد. همینجوری که داشتم می خوردم و می مالوندمشون بهش گفتم: اینا رو کجا قایم کرده بودی؟ لبخندی زد. دستم رو روی شکمش کشیدم و از روی شلوار کسش رو لمس کردم. انگار که به ممنوعه ترین جای بدنش دست زده باشم سریع پاهاش رو جمع کرد تو بدنش و محکم گفت: نه اونجا نه خواهش می کنم. من دخترم به خدا. رو پاهاش نشستم و گفتم: دروغ می گی من تا الان فکر می کردم پسری. خندید و گفت: دیوونه از اون نظر نگفتم که. گفتم باور نمی کنم باید چک کنم. تا با چشمام نبینم باور نمی کنم. اول مخالفت می کرد. ولی اینقدر بوسیدم و مالیدمش که گفت: فقط یه نگاه. گفتم باشه. شلوار و شرتش رو تا زانو کشیدم پایین. یه کس پف کرده که کمی از چوچولش بیرون زده بود و معلوم بود دو سه روزی از اصلاحش می گذره لای پاهاش قایم شده بود. می خواست شلوارش رو بکشه بالا. گفتم: هنوز ندیدم که، یکم لای پاش رو باز کرد. همون اندازه کافی بود تا زبونم رو به چوچولش برسونم. کمرش رو به سمت بالا قوس داد و آخ بلندی گفت. بهش توجه نکردم و به خوردن کسش ادامه دادم. آروم یکی از پاچه های شلوارش رو در آوردم و پاش رو باز کردم. نوک چوچولش حسابی باد کرده بود و بیرون زده بود. رنگش کالباسی روشن بود. به مکیدن چوچولش ادامه دادم. دیگه نتونست مقاومت کنه و کف پاش رو روی شونم گذاشت و با دست سرم رو به کسش فشار داد. بعد چند باری آه کشداری کشید و در حالیکه دندون هاش رو بهم فشار می داد ارضا شد و دستش رو از روی سرم برداشت. کسش خیس آب شده بود و بدنش کاملا منقبض بود. یکی از پاهاش جمع شده بود و انگشتای پاش به سمت بالا کشیده شده بود. انگشتای خیلی جذابی داشت.
کنارش دراز کشیدم و سرش رو روی سینم گذاشتم. چند دقیقه ای طول کشید تا حالش جا بیاد. خودش رو محکم تو بغلم جا داده بود و با بغض حرف می زد. می گفت نمی خواسته که تا اینجا پیش بره. یکم دلداریش دادم و آرومش کردم. وقتی دید محبت من بهش زیادتر از قبل شده آروم شد. بعد لبهام رو بوسید و گفت: کفتر سخنگوت رو نمی خوای نشونم بدی؟ گفتم: تو شرتمه درش بیار. کمربند و دکمه و زیپ شلوارم رو باز کرد. کمرم رو دادم بالا تا راحت بتونه درش بیاره. از روی شرت نوازشش کرد و چند باری بوسیدش. تا شرتم رو کشید پایین، کیرم پرید بیرون. با کنجکاوی نگاهش می کرد و لمسش می کرد. گفت: چقدر گنده است. سرش رو بوسید و یکم زبون زد. گفت: چکارش کنم الان؟ گفتم بکن تو دهنت و فکر کن داری آب نبات چوبی می خوری. کرد تو دهنش بد جور دندون می زد. بهش گفتم زبونت رو بذار رو دندونای پایینت و لب هات رو یکم غنچه کن تا دندونات بهش نخوره. آروم شروع کرد به خوردن. می ترسید دندوناش بخوره به کیرم. گفتم همزمان که می خوریش مکش هم بزن. کارش رو داشت درست انجام می داد. ازش خواستم همونجور که داره می خوره با یه دستش کیرم رو بماله با دست دیگه تخمام رو. داشت یواش یواش یاد می گرفت جوری بخوره که من دوست دارم. یواش یواش سرعت خوردنش رو بیشتر می کرد. داشتم ارضا می شدم. اولش سعی کردم از تو دهنش در بیارم ولی لبهاش رو محکمتر به کیرم فشار داد، منم سرش رو محکم فشار دادم و چند تا تلمبه تو دهنش زدم و آبم رو خالی کردم تو دهنش. تا نبض زدن های کیرم تموم بشه سرش رو نگه داشتم. داشت دست و پا می زد و سرفه می کرد. سرش رو که ول کردم داد زد چقدر کثافتی تو چرا نکشیدی بیرون. گفتم خواستم در بیارم خودت نذاشتی. اَه اَهی کرد و گفت: روشویی کجاست؟ بهش نشون دادم. وقتی برگشت دیگه از عصبانیتش خبری نبود. دستام رو باز کردم و اومد تو بغلم. ازش معذرت خواهی کردم. گفت: اگه پر رو نمی شی باید بگم خیلی هم بدم نیومد، فقط شوکه شدم. یکم ناز و نوازشش کردم و کسش رو مالیدم. گفت: بسه دیگه مگه ساعت یک کلاس نداری؟ ساعت 12 بود گفتم یکم تو بغل هم بخوابیم بعد بریم. سرش رو گذاشت روی سینم و چشماش رو بست …
نوشته: مبهم (DrAner)
8 پاسخ به “بالاتر از سیاهی (۱)”
آفرین خوب نوشتی
عالی بود دکتر،،،
خوووب بود
زیبا بود ادامه بده
ادامه بده
ماشالله دکتر جان
عرض ادب واحترام اقای دکتر متن شیوایی خاصی در ادبیات جدید نگارش که موسوم به کلامی است داشته ریتم واهنگ مناسبی داشت فقط یک کلمه چندش اور که سوژه عزیزان بانو شده ازشما بعیده مطمعنا اگر من متنی نگارش کنم خواهم نوشت وای چقد هسته خرماست چه تفاوتی داره بنظر شما این اعتماد بنفسی ایجاد میکنه یا بیشتر در جهت تخریب استفاده میگردد این درجه حساسیت به یک اعضوی ازسوی خالق هبه شده و کمترین نقش در مسایل جنسی بانوان بازی خواهدنمود بنظرم عزت نفس را هدف قرار میدهد با تشکر ایام به کام
لذت بردم…چه حال خوشی داشت برای من خواننده