باجناق ها(۱)

ظهر روز دوم سفرمون به بندرعباس، گوشی زهرا زنگ خورد. وقتی قطع کرد گفت:
_قراره امشب واسه یسنا خواستگار بیاد!
_عه به سلامتی کیه می شناسیمش؟
_نه یکی از فامیل های دور عمه النازم اینان. در واقع یسنا رو عمه الناز بهشون معرفی کرده.
سفر ما یک هفته ای به طول انجامید و ظاهرا” آقا داماد، بدجوری دل خونواده خانمم و خواهرش یسنا رو برده بود که خیلی سریع بله رو داده بودن و حتی قرار جشن نامزدی رو هم برای هفته بعد که من و زهرا هم برگشته باشیم خونه گذاشته بودن. دو روز قبل از برگشتمون و وقتی قشم بودیم بالاخره عکس باجناق آینده ام واسه زهرا ارسال شد.
_حسین
_جونم
_بیا آقا داماد رو ببین
_کو …بینم
_بفرما اینم آقا یاسر
قبل از این فقط یکبار دیده بودمش و با وجود گذشت هفت سال، با همون نگاه اول شناختمش. بله خود یاسر یا بقول زری، آقا یاسر بود. تمام روز فکرم مشغول بود و حتی زری هم فهمید و دلیلش رو پرسید که پیچوندمش. اون شب روی تخت دراز کشیده بودم اما چشمهام روی هم نمی رفت. توی افکارم به گذشته رفته بودم. زمانی که 23 ساله بودم و یکی از بچه محلهای شهر خودمون به اسم صادق، پارتنر جنسیم بود. صادق یه پسر 20 ساله ترکه ای و قد بلند و بشدت حشری بود. کیر سفید و درازی داشت و من که عاشق فاعلهای سن پایینتر از خودم بودم؛ اون روزها خیلی با خودش و کیرش حال میکردم. یه روز صادق زنگ زد که واسه سکس برم. اما وقتی رفتم، بهنام داداش بزرگش هم خونه بود. گفتم مگه نگفته بودی تنهام؟ گفت: بهنام بیرون بود. همین چند دقیقه پیش اومد.
_خوب پس من میرم حالا هر وقت جور شد بگو بیام
_نه بابا کجا بری…من شق کردم.
_خوب چیکار کنیم
_می خوای بهنام هم بکنه؟
_چی؟ شوخی می کنی؟
_نه بابا…ببین تو برو توی زیرزمین منم میرم پیش بهنام و اوکیش می کنم.
از من انکار و از صادق، اصرار
_ببین من بدجوری حشری ام . نکنمت دیوونه می شم. بهنامم پسر بدی نیست. اصلا” روتون باز بشه بهتره از این ببعد راحت میای به دوتامون میدی و میری.
اونقدر گفت و گفت تا راضی شدم. توی زیر زمینشون یه تخت فلزی از اینایی که رویه تخت یه شبکه فلزی بود و روش تشک می انداختن بود. وقتی روش سکس میکردی صدای غژ غژ فنرها و صدای پایه های فلزیش جوری بلند می شد که آبرو واسه آدم نمی گذاشت. یعنی لازم بود حتما کسی داخل خونه نباشه تا بشه کار رو روش در بیاری. این تخت رو واسه استفاده از خنکی زیر زمین توی تابستونها اونجا گذاشته بودن اما برای من و صادق حکم تخت زناشویی رو داشت. روی تخت دراز کشیدم و منتظر شدم. سرم رو به دیوار و کف پاهام به سمت در زیر زمین بود. از صدا فهمیدم کسی وارد شده. از سکوتش فهمیدم بهنامه چون اگه صادق وراج بود یه لحظه هم ساکت نمی موند. بهنام، تقریبا” هم قد صادق اما بدنش پرتر بود و برعکس اون، ریش و سبیل پر پشتی داشت. بهنام تنها دو سال از من بزرگتر بود اما ریش و سبیل پر پشتش حسابی مسن ترش می کرد و بهش می خورد بالای سی سال سنش باشه. برعکس صادق اصلا” بیشتر تو خودش بود و ساکت و کم حرف و دیر جوش بود. همه این خصوصیات و بخصوص مسنتر نشون دادن چهره اش و اخم همیشگی صورتش باعث شده بود هیچ رابطه دوستی و صمیمیتی بین ما شکل نگیره. وقتی از کنار هم رد میشدیم بزور یه نگاه بهم می کردیم و با یه سر تکون دادن یا نهایت یه سلام خشک وخالی از کنار هم رد می شدیم. بخاطر همین سردی رابطه مون ترجیح دادم سرم رو بکنم توی تشک و بزارم کارش رو بکنه و حتی برنگردم نگاهش کنم.
صدای زیپ شلوار و باز شدن کمر بند اومد و بعد با زرق و زوروق صدای تخت، روی من دراز کشید. سعی کرد گردن و گونه هام رو ببوسه و با نوک ریشهاش پوستم حس تیغ تیغ شدن کرد. با اینکه معذب بودم اما بازم کونم یکم مور مور شد و همون زیر یکم بیشتر براش قمبل کردم. بهنام که بهم می مالید کم کم راست شدن کیرش رو لای پام حس کردم. بعد بلند شد و شلوارم رو با کمک خودم از پام بیرون کشید و شروع به دستمالی کردن و توف زدن سوراخم کرد. بعد دوباره خوابید و تا دسته بهم فرو کرد. کیرش بوضوح از مال صادق کلفتتر بود. شاید کوتاهتر اما کلفت تر بود و تا آبش بیاد یکم اذیت شدم. وقتی آبش اومد توی همون سکوت دوباره بلند شد و رفت.در تمام مدت سکسمون حتی یک کلمه هم حرف نزده بودیم. اون تنها باری بود که بهنام ترتیبم رو داد. وقتی از صادق پرسیدم گفت راستش بهنام بیشتر با بچه مچه ها و جوجه موجه ها حال می کنه! نکه تو بد بوده باشی ها ولی ترجیح میده طرفش زیر بیست باشه.
گذشت تا صبح یه روز، صادق اومد در خونه و صدام زد.
_سلام چی شده؟
_مامان بابام اینا قراره پنج روز برن مسافرت ولی من باهاشون نمیرم. دیگه منم و تو و پنج روز بکن بکن! … بعد از ناهار حرکت میکنن تو دیگه عصری بیا.
وارد حیاط که شدم دیدم از اتاق بالا صدا میاد
_ببینم نرفتن هنوز؟
_سه ساعت پیش رفتن
_پس این صدای کیه؟
_ بهنامه
_عه اونم نرفته؟ قراره این پنج روز دوتایی…
خندید.
_نه بابا نترس بهنام، برنامه های خودش رو داره
_چه برنامه ای؟
_ببین قراره گروپ بزنیم!
_گروپ؟ چه گروپی؟
_بهنامم پارتنر خودش رو داره و هر کسی قراره پارتنره خودش رو بکنه!
هاج و واج نگاهش کردم.
_بیا بریم بالا آشنا بشین
_اینجاست؟
_آره بابا
بالا رفتیم. ظاهرا” بهنام و پارتنرش برای سکس، بی تاب تر از اونی بودن که منتظر گروپ بشن. وارد که شدیم بهنام رو دیدم که روی مبل ولو شده بود و بدن سفید و لخت یه پسر ریزه میزه که روی پاهاش نشسته بود رو توی بغل گرفته بود. سر پسره نزدیک بهنام و لاله گوشش توی دهنش بود. بهنام لاله گوشش رو می مکید و پسره با یه ناز و ادای خاصی گفت:
_اوووی
_جووونم
باورم نمی شد بهنام به اون کم حرفی، سردی و اخمویی این جور قربون صدقه پسره می رفت. معلوم بود بدجوری حشری شده و توی حال خودش نیست. صادق طبق معمول مسخره بازیش گل کرده بود و با یه یالله بلند وارد اتاق شد. پسره از بغل بهنام پرید پایین و بهنامم بلند شد.
_بفرمایین
بله اون پسر لختی که اون روز توی بغل بهنام بود؛ همین آقا یاسری بود که خواستگاریش از یسنا خواهر خانمم مورد قبول قرار گرفته بود. اونموقع 17 ساله بود و دقیقا باب سلیقه آقا بهنام که عشقش بات سن پایین و بچه سال بود. یاسر خیلی خیلی حشری بود. توی اون پنج روز همیشه خونه صادق اینا بود و عین کنه به کیر بهنام چسبیده بود. یجویی کیر رو میک می زد که بهنام از لذت به خودش میپیچید و قربون صدقه اش می رفت. توی اون چند روز من هم تا حدودی باهاش آشنا شدم. برعکس من یاسر عاشق تاپ های سن بالا بود. عاشق مردی که ریش و سبیل بزاره و صورتش اخمو و جدی و مردونه باشه یعنی دقیقا” اون چیزی که بهنام بود.
رابطه من و صادق سر همین یاسر خان بهم خورد. روز چهارم بود که باهاش حرف می زدم و از دهانش پرید با صادق و بهنام گروپ زدن. من تا اون روز تنها یک بار و اونم با بهنام و با اصرار خودش، با کسی غیر از صادق، سکس کرده بودم و وقتی فهمیدم با یاسر سکس کرده یه جورایی حس کردم بهم خیانت کرده! سر همین موضوع باهاش دعوا کردم و از خونه شون بیرون زدم و رابطه مون واسه همیشه تموم شد.
.
.
.
توی جشن نامزدی، رفتار یاسر جوری بود که به این نتیجه رسیدم که من رو نشناخته. الان هفت سال از اون روزی که یه بچه 17 ساله بود می گذشت و حدود 24 بیست و پنج رو داشت ولی هنوزم خیلی خیلی بیبی فیس بود. فاصله جشن نامزدی تا عقد و عروسی که در یک شب برگزار شد تنها دوماه بود. شب عروسی، یکی از اون مسخره باز های “دامادهای خانواده با هم برقصن” اتفاق افتاد و چند دقیقه ای با هم رقصیدیم و وقتی بالاخره تمامش کردیم و رفتیم که بشینیم؛ دست انداخت گردنم و ییخ گوشم گفت:من رو بخشیدی که؟ همینجور گیج و منگ نگاهش کردم. ادامه داد: واسه به هم خوردن دوستیت با پسر همسایه تون، چی بود اسمش؟ ناخودآگاه گفتم:صادق
_آره صادق بود. اون روز خیلی شاکی شده بودی و هیچوقت نشد ازت عذرخواهی کنم!
چیزی نگفتم و از هم جدا شدیم. رفت نشست پیش عروس خانم و ذهن من رو درگیر باقی گذاشت. پس اون هم من رو شناخته بود. بعد از اون دیگه هیچوقت هیچ اشاره ای به موضوع نشد تا دو ماه بعد از عروسی یه روز دوتا خواهر می خواستن آرایشگاه برن. قرار شد من زری رو بردارم و برم دنبال یسنا و بعد تا آرایشگاه برسونمشون. وقتی رفتیم دنبال یسنا، یاسر پیله کرد که بعد از آرایشگاه تا کار خانمها تموم بشه بیا اینجا باهم بشینیم. اونقدر اصرار کرد که خانمها هم باهاش همراه شدن.
_آره حسین آقا تازه اینجا به آرایشگاه نزدیکتره چه کاریه برین خونه خودتون و برگردین
و زری هم اضافه کرد:
_آره حسین جان اینجوری با یاسر خان هم بیشتر آشنا میشی. از الان دیگه قراره با خواهرم همیشه خونه همدیگه باشیم و حتی کلی مسافرت با همدیگه بریم. پس بهتره شما دو تا باجناق ها رابطه تون رو باهم دیگه گرم کنین.
خلاصه که من پیش باجناق عزیزم برگشتم. یاسر تا رسیدم گفت نظرت چیه با هم فیلم ببینیم. فلشش رو به تلویزیون وصل کرد و یکی از فیلمها رو باز کرد. فیلم پورن گی بود. خیلی سریع قطعش کرد.
_آخ ببخشین اشتباه شد.
یه فیلم دیگه گذاشت و یکمش رو دیدیم. یهو برگشت پرسید:
_میگم داش حسین…تو هنوزم…می دونی منظورم چیه؟ یعنی هنوزم از اون سکسها داری؟
_بی خیال یاسر…این چه سوالیه که می پرسی؟
_خوب راستش ما یه خاطراتی با هم داریم که فک نکنم هیچ باجناقی با باجناقش همچین چیزایی رو تجربه کرده باشه. یعنی یه جورایی بعد از دونستن همچین رازی از همدیگه، فکر نکنم دلیلی باشه که رازی بینمون باشه. یعنی رک بهت بگم دوست دارم باهات ندار باشم. خوب چی میگی؟
_باشه
_خوب پس بعد از صادق با کس دیگه ای بودی؟
_آره خوب
_هنوزم…یعنی بعد از ازدواجتم هنوزم ادامه داره؟
_نه مثل قبل
_ولی هست مگه نه
_راستش من میخواستم بعد از ازدواج کلا” دورش رو خط بکشم؛ ولی خوب نشد. الان هم هر چند وقت یکبار توی اینستاگرام با یکی قرار می گذارم و …خوب بگذریم تو چی؟ هنوزم پارتنر همجنس داری؟
_خوب حسین خان خودت که میدونی مزه کیر که بره زیر دندونت عمرا” دیگه بیخیالش بشی
نیشش باز شده بود.
_پس چرا زن گرفتی؟
زل زد بهم و خونسرد گفت:
_بهمون دلیلی که خودت ازدواج کردی!
بخودم گفتم آخه کوسخول این چه سوالی بود؟
.
.
.
چند ماه بعد یاسر زنگ زد و گفت میخواد باهام حرف بزنه. گفتم خوب شب پاشین با یسنا بیاین خونه ولی گفت خونه نمیشه باید یه جایی باشه که خودمون دوتا باشیم. توی یه کافه قرار گذاشتیم. یاسر برام تعریف کرد که توی دوره خدمتش با یه پسره شمالی هم خدمتی بوده. در واقع توی دوران خدمتش با همدیگر سکس می کردن. بهم گفت یه پسر 23 ساله اس از اون حشریایی که ذله ات میکنه. کیر کلفت و قوی و کاربلده.
_خوب چرا اینا رو واسه من میگی؟
_صبر کن بهت میگم. بعد از پایان خدمت و قبل از ازدواجم یه بار رفتم بهش سر زدم.
_خوب
_دوتا داداش بزرگتر از خودش داره. یعنی خیلی بزرگتر…یعنی چجوری بگم این 23 سالشه ولی اون دو تا بالای 35 ساله ان ولی هر سه تاشون عاشق کون و بکن و با همدیگه نداره ندارن.
_خوب
_خوب می دونی که من عاشق فاعلای سن بالا هستم.
_آره
_آره خوب اون چند روز حسابی باهاشون و بخصوص با داداش های بزرگترش حال کردم. شهروز، همین پسره هم خدمتیم رو میگم؛ حتی واسه عروسیم هم اومده بود. ببینیش شاید یادت بیاد.
_خوب برو سر اصل مطلب
_آره منظورم اینه بعد از خدمت همینجوری رابطه مون رو حفظ کردیم. گاهی چتی یا تلفنی باهمدیگه حرف می زنیم. الان دیگه اونم ازدواج کرده. بگذریم توی حرفهایی که این چند وقته زدیم حرف تو هم شد. یعنی من جریان تو رو هم براش گفتم.
_چی گفتی؟
_هیچی دیگه جریان قدیمیها و اینکه تو هم …بله دیگه و اینا
_آهان…خوب هنوز نفهمیدم چی میخوای بگی
_هیچی، خوب شهروز عاشق این قضیه شده
_کدوم قضیه؟
_ای بابا همینکه ما دوتاییمون کونی هستیم دیگه
_خوب الان چیکار کنم؟
_شهروز دعوتمون کرده بریم شمال پیششون
_چی؟ یعنی چجوری بریم شمال؟
_خونوادگی دیگه…ببین یه ویلای خیلی باحال دارن با استخر و همه چی …مرتب و تمیزه …همون جایی که من چند روزی مهمونشون بودم. الان خونوادگی میریم. هم سفره هم واسه من و تو و شهروز و داداشاش عشق و حاله…خوب نظرت
_دست بردار حاجی آخه یعنی چی…
_بابا مشکلت چیه؟ نمی فهمم
_خوب به خانمها چی بگیم؟ اصلا” حالا هم خدمتی تو باشه من و زری این وسط چیکاره ایم؟
_عجب آدمی هستی! چقدر همه چیز رو واسه خودت سخت می کنی. یسنا و زهرا خانم عاشق سفر رفتن خواهرانه ان کافیه توی مخشون بیوفته…اصلا”بگذار به عهده من ،خودم جورش می کنم. یسنا رو که قلقلک بدم کافیه. بعدش می بینی که زهرا خانمه که افتاده به جونت که بریم بریم. حتی می تونی واسش نازم بکنی که من به اصرار تو قبول کردم اگه نه نمی خواستم!
یاسر راست میگفت. من حتی منت سر زهرا گذاشتم که به اصرار اونه که خونه کسایی که اصلا” نمیشناسمشون میرم.
اولین بار بود که دور هم جمع می شدیم و همه هم همسن نبودیم. اولش رابطه گرفتنمون یکم کند بود ولی کم کم جو بینمون گرم شد و همه چیز راحت تر شد. شهروز همه رو بهم معرفی کرد. خودش تقریبا” همسن یاسر بود اما سیروس حدودا”40 و حمید 35 سالی داشت و تفاوت سنی این دوتا داداش با شهروز خیلی زیاد بود. زهرا به همین تفاوت سنی اشاره کرد و شهروز نه پایین گذاشت و نه بالا و جواب داد: راستش سر پیری از دست بابا مامانمون در رفت! یه دفعه سکوت برقرار شد و همزمان با باز شدن نیشها، نگاهها به صورت همزمان توی دیوار و سقف و … محو شد. شهروز جوون و چست و چابک بود. حمید برادر وسطی برعکس شهروز، شکم داشت و تپل بود. ته ریش کوتاهی داشت و اونم مثل شهروز بیشتر توی بحث ها شرکت می کرد و خونگرم بود. برادر بزرگشون یعنی سیروس با وجود سن بالاترش ولی از هر دو برادر بدن ورزیده تری داشت. سبیلش همراه با صورت آفتاب سوخته اش ابهت خاصی بهش داده بود. کم حرف بود و کمتر توی بحث ها شرکت می کرد. شهروز هم مثل یاسر تازه داماد بود. توی اون جمع، فقط سیروس بچه دار بود. دوتا دختر ده دوازده ساله داشت. ظاهرا” حمید بچه دار نمی شد. من، یاسر و شهروز هم که هنوز دوران شیرین ماه عسلمون رو کش می دادیم و دم به تله بچه دار شدن نداده بودیم. بعد از نیم ساعتی حرف زدن و گفتن و خندیدن و چایی خوردن و … شهروز گفت:
_ آقایون! نظرتون چیه خانمها رو تنها بگذاریم و خودمون تنی به آب بزنیم؟
حمید هم پرید وسط و گفت:
_آره اینجوری خستگی این چند ساعت رانندگی هم از تنتون بیرون میره.
شهروز ادامه داد:
_خانمها هم تنها می مونن و بهتر با هم آشنا میشن.
حس عجیبی بود. چیزی بود که تا حالا تجربه اش نکرده بودم. اینکه توی ویلایی که زنت و خواهرش پیشت نشستن، مردهای کیر کلفتی باشن که واسه اینکه ببرنت استخر و باهات سکس کنن بی تابی کنن!
بالاخره وارد استخر شدیم و با بسته شدن در، خودمون آقایون تنها شدیم. سیروس به محض بسته شدن در و بی هیچ حرفی، یاسر رو به دیوار چسبوند و یه لب محکم ازش گرفت. شهروز زد زیر خنده و گفت :زود باشین. بریم توی کارش! شهروز و حمید سه سوته لخت شدن و با کون پتی توی آب پریدن. سیروس و یاسر توی حال لب و لب بازی خودشون بودن. اینهمه راحتی این داداش ها واسه ام عجیب بود. حالا دیگه وقتش بود که من هم لخت بشم. حمید و شهروز که به دیواره استخر تکیه داده بودن مشخصا” به من زل زده و منتظر بودن. وقتی تک پوشم رو درآوردم و بالاتنه سفید و شیوم رو نشون دادم، شهروز با آرنج به حمید زد و اشاره کرد. قبلا” جلوی یاسر، سکس داشتم ولی اون مربوط به هفت هشت سال پیش بود. اون موقع بچه بودیم اما حالا زن داشتیم و باجناق بودیم. حس می کردم همه چشمها روی منه و منتظر لخت شدنم هستند. روم نمی شد شورتم رو در بیارم. شهروز که تعللم رو دید گفت:
_راحت باش حسین جون ما همه محرمیم!
نیش خودش و حمید باز شد. بالاخره دل رو به دریا زدم و لخت شدم. حتی نگاهشون هم نکردم و با سریعترین شکل ممکن، خودم رو به آب رسوندنم و داخلش شدم. شاید فکر می کردم آب باعث میشه بدنم رو نبینن! تا ته استخر رو شنا کردم و به دیواره تکیه دادم و پشت سرم رو نگاه کردم. بالاخره سیروس و یاسر هم لخت شده بودن. یاسر داخل آب شد اما سیروس لب استخر نشست و فقط پاهاش رو داخل آب کرد. یاسر رفت توی بغلش و دوباره لبای همدیگه رو خوردن. شهروز حرکت کرد و رفت پشت یاسر و از پشت بغلش کرد و به باسنش مالید. یاسر سرش رو آورد عقب و یه بوسه هم با شهروز ردوبدل کرد. بعد دولا شد و انگشتهاش دور کیر کلفت سیروس حلقه شد و سرش رو کرد دهنش و شروع به ساک زدن کرد. شهروز هم پشت سرش دولا شد و شروع به بوسیدن و لیسیدین سوراخ کونش کرد. سنگینی نگاه حمید رو روی خودم حس کردم. لبخند روی لبش بود. حواسش بود که چطور یاسر و دوتا داداشش رو نگاه می کنم. بهم اشاره کرد که برم پیششون و خودش هم حرکت کرد. رفت و درست کنار سیروس لب استخر نشست و پاهاش رو باز کرد تا برم بینشون و منم ساک زدن رو واسش شروع کنم. خودم رو رسوندم و همگی مشغول شدیم. من و یاسر دولا شده بودیم جلوی سیروس و حمید و کیر میخوردیم و شهروز با کون یاسر درگیر بود و کم کم صدای آه و ناله ها بلند شد. حمید دستم رو کشید و روی شکم تپلش گذاشت. گفت همینجور که می خوری شکمم رو هم بمال حال بیاد! ساک می زدم و شکمش رو هم واسش میمالیدم و ظاهرا” اینجوری بیشتر حال می کرد که ناله هاش کشدارتر و هوسناک تر شدن. بعد از چند دقیقه که توی حال خودم بودم و با کیر حمید سرگرم بودم یه دفعه دستهای کسی رو لای چاک کونم حس کردم. برگشتم. شهروز بود.
_حالا برگشتی عقب نظرت چیه یکمم واسه من بخوری!
اونم پهلوم وایساد و همینطور که کیر حمید رو توی دستم بالا پایین میکردم شروع به خوردن برای شهروز هم کردم. کیرش بلند و سفت شد. کیر نسبتا” بزرگی داشت. از خوردنش خیلی بیشتر از کیر حمید لذت می بردم. شهروز هم همزمان با گاییدن دهان من، دستش لای پای یاسر بود و باهاش ور می رفت. چند دقیقه بعد، از دهانم بیرونش آورد و شالاپ شولوپ از آب بیرون رفت و از جیب شلوارش بسته کاندوم و وازلین رو بیرون آورد.
به لبه استخر که رسید با خنده گفت:خوب دیگه وقته گاییدنه!
پرید توی آب و رفت پشت سر یاسر و چربش کرد. کاندوم رو کشید و شروع کرد. یاسر حتی آخم نگفت. فقط همینجور که برای سیروس می خورد از گوشه لبش اووم اوووم می کرد. من هم دوباره داشتم برای حمید می خوردم و شکمش رو مالش می دادم. دستش رو گذاشت روی سرم و موهام رو نوازش داد و گفت:
_با شکمم حال می کنی؟
_اوهوم
_دوس داری بزارمش توی گودی کمرت و باهاش ماساژت بدم!
_اوهوم
شهروز همینجور که ترتیب یاسر رو می داد؛ شروع به چرب کردن من کرد. انگشت چربش رو توی سوراخم هل داد و چرخوندش و چند بار جلو عقبش کرد. فضایی که داخلش بودیم، گروپی که زده بودیم و کونی سه تا داداش شده بودیم و بودن زنهامون داخل همون ویلا اونقدر من رو حشری کرده بود که برای ورود کیر بی تاب بی تاب شده بودم. با انگشت کردن های شهروز شروع کردم باسنم رو حرکت دادن و عقب و جلو کردن. شهروز که خوشش اومده بود یه اسپنک محکم بهم زد.
_اوووف حسین جون می خواد! عجله نکن الان میام سراغت
بلافاصله از یاسر بیرون کشید و بلافاصله تمام حجم کیرش، با فشار توی سوراخم جا گرفت.
_اوووی حداقل کاندومت رو عوض کن
_سخت نگیر بابا گروپ زدن این چیزا رو هم داره دیگه
یاسر از آب ،بیرون اومد. رفت توی بغل سیروس و تنظیم کرد و سر کیرش نشست. شهروز، پهلوهام رو گرفته بود و وحشیانه تلمبه میزد .با هر چند تلمبه یه اسپنک محکم هم روونه باسنم می کرد. من که حشریت وحشیم کرده بود همه شهوتم رو روی کیر حمید خالی می کردم و چنان می خوردمش و شکمش رو چنگ می زدم که داشت از خوشی عربده می زد.
_جاااان بخور…اووف جووون عجب ساکی می زنی بچه کونی! اووف تا حالا کجا بودی تووو اوووف کیرم رو داری می کنی
یهو چنگ زد توی موهام و کیرش رو تا ته حلقم فرو کرد. بدنش سفت شد و آب کیرش موج موج توی حلقم خالی شد. خواستم کیرش رو از دهنم بیرون بیارم ولی محکم پشت سرم رو گرفته بود و تا آخرین قطره رو خالی نکرد؛ نگذاشت بلند بشم.
_کجا؟ باید بخوریششش اوووف چه حالی کردم!
شهروز که دیدن این صحنه دیوونه اش کرده بود با چند تلمبه عمیق و محکم و یه آخخخخ بلند، افتاد رومم و اونم خودش رو خالی کرد. حمید سرم رو توی دستاش گرفته بود و شهروز دولا بود روم و کم کم آروم گرفت و بیرون کشید و از هم جدا شدیم. سکسمون اونقدر سنگین بود که مجبور شدم چند دقیقه کنار استخر بشینم تا حالم جا بیاد. حمید که همون لب استخر به پشت دراز کشیده بود. شهروز که هنوز توی آب بود برای چند دقیقه دست به کمر نفس نفس زد تا کم کم نفسش جا اومد. در این حین سیروس هم یاسر رو روی شکم خوابونده بود و داشت روش تلمبه های وحشیانه ای می زد که شلپ شلپش و صدای ناله های یاسر فضا رو پر کرده بود. بعد از پنج دقیقه شکم زدن سفت و سخت توی اون پوزیشن، بالاخره سیروس هم شد و آرامش به استخر برگشت.
.
.
.
چهار روز اونجا بودیم. روز سوم دوباره استخر رفتیم. حمید، اونرو نبود و در واقع در کل اون چهار روز هم کمتر از سیروس و شهروز حضور داشت و بیشتر دنبال کارهای فروشگاهش بود.
توی استخر یه دونه سرویس بود که دوش حمام و توالت فرنگی داشت. دفعه دوم که رفتیم استخر و قبل از استخر رفته بودم که خودم رو خالی کنم. داشتم بیرون می اومدم که شهروز که پشت در بود هلم داد.
_کجا؟ برو داخل!
_چخبره؟!
چسبوندم به دیوار
_اون دوتا که اون بیرون با همدیگه مشغولن تو هم که یک ساعته این تویی
_خوب تو هم میرفتی سراغ یاسر
با دستش سینه های شیو شده ام رو ماساژ داد و گفت:
_ولی من تورو می خواستم!
_واقعا”؟یاسر که هم جوونتره هم بیبی فیسه
_فیسش بخوره تو سرش! من برعکس سیروس و حمید، سن بالا مثل خودت حال می کنم!
لیش رو انداخت نوک پستونم و گازش گرفت. آخم رفت بالا و خواستم سرش رو از روی سینه ام پس بزنم اما دو تا مچ دستهام رو گرفت و بالای سرم به دیوار، دوختشون و لباش رو به نوبت روی نوک سینه هام کشید و بوسید و مکیدشون.
_آی تورو خدا دردم میاد.
_اگه خوشت نمیاد بخورنشون چرا اینجور شیو کردی که بمن چشمک بزنن؟
دوباره رفت پایین و نوکشون رو مکید.
_می دونی وقتی یاسر، جریان تورو گفت و مخصوصا” عکست رو که واسم فرستاد دیوونه این حس شدم. به اصرار من، یاسر ازت خواست تو هم بیای!
دوباره مشغول شد و بعد از لیسیدن نوک پستونهام، دوباره مشتشون کرد و چلوند شون.
_اووف قسمت بشه پستونهای زری خانوم!
با همه زورم پسش زدم.
_ببین شهروز من بی غیرت نیستم. خوشمم نمیاد درباره زنم حرف بزنی باشه؟
_ولی یاسر که مشکلی نداره
_یاسر هر گوهی دوست داشته باشه می تونه بخوره
_پس تو خوشت نمیاد؟
_نه اصلا”
همینطور بهم زل زد. بعد نیشش باز شد.
_باشه بابا…بگیر بشین
نشستم روی توالت فرنگی و جلوم ایستاد. کیر درازش رو گرفت و چند بار به لب و دهنم مالیدش. کم کم شروع که خوردنش کردم. سرش رو می بوسیدم. لیسش می زدم. تنه اش رو توی مشتم میگرفتم و بالا پاینش می کردم و بعد بی هوا کیرش رو میچپوندم توی دهنم و چند بار پشت سر هم محکم می مکیدمش. یکی از دستهاش به دیوار بود و اون یکی رو به پهلوش گرفته بود و اوف و وای و اوووخش بلند بود. انقباض های گاه و بی گاهی که به عضلات شکمش می داد معلوم میکرد بدجوری حشری شده. بالاخره از دهنم بیرون کشید و دستم رو گرفت.
_پاشو بریم بیرون
در رو باز کرد و وقتی جلو افتادم، چنگ انداخت لای چاک کونم و به سمت بیرون هلم داد. سمت استخر می رفتم که بهم نزدیک شد یه اسپنک محکم روی کونم زد.
_نرو توی آب همین جا خوبه.
چند قدم مونده به استخر درازم کرد. اول کیرش رو چند بار، لای پام عقب جلو کرد و حس دادنم رو روی هزار برد. وقتی حسابی براش قمبل کردم، تا دسته بهم انداخت. سرم پایین بود و تقه های شلاقی و سریع شهروز، رو تحمل می کردم که دستش رو زیر چونه ام انداخت.
_ببین این دوتا مرغ عشق چه حالی می کنن!
سرم رو بالا آوردم. داخل آب بودن. سیروس از پشت به یاسر چسبیده بود و نرم و نرم و عمیق تلمبه می زد. یکی از دستهاش روی شکم و اون یکی زیر چونه یاسر بود و سرش رو بالا آورده بود و با استفاده از قد بلندش، می تونست روی لبهای یاسر بوسه بزنه. یاسر جوری مستانه بوسه رد و بدل می کرد که دیدن داشت. انگاری کلی مواد زده بود و کلا” توی این دنیا نبود. همراه با لب خوردنها، سیروس چیزهایی بیخ گوشش نجوا می کرد. چیزهایی که یاسر گاهی با خنده و گاهی با صداهایی شبیه اووم و هوووم جواب می داد.
بعد از ده دقیقه تلمبه های مرگبار و رگباری، ازم خواست به پهلو بخوابم. خوابید پشتم و بغلم کرد. عملیات تلمبه زنی رو دوباره از سر گرفت. بعد از دوتا اسپنک محکم، دستش روی بدنم لغزید و از زیر بغلم رد شد و به سینه ام رسید و دوباره توی چنگش گرفت و فشارش داد.
_اووف …زن و شوهر پستون دارینا!
_گفتم که درباره زری حرف نزن
محکم بهم چسبید. دستش از روی پستونم دور گلوم حلقه شد و تا ته بهم فرو کرد.
_فکر کردی راستی راستی قراره زنت رو بکنم؟…هان؟
در قبال چموش بازی من، بیخ گلوم رو محکم تر فشار داد و ضمن تقه زدن سرش رو بهم نزدیکتر کرد.
_ببین اینا فقط واسه اینه که بهتر حال کنیم. توی واقعیت که قرار نیست با زنهای همدیگه کاری داشته باشیم. پس گوه اضافه نخور و بزار حال کنیم. باشه؟
سعی کردم خودم رو از چنگش خلاص کنم اما عین پلنگی که بیخ گلوی شکارش رو گرفته باشه بهم چسبیده بود و خلاصی از دستش ممکن نبود. .با یه تقه یک ضرب و محکم توی کونم که کیرش رو تا آخر جا داد، حس کردم الانه که جر بخورم.
_باز بیخ گوشم زمزمه کرد:باشه؟
_باشه
هر دو سعی می کردیم جوری حرف بزنیم که صدامون به یاسر و سیروس نرسه. دوباره شروع به مالیدن پستونها و اسپنک زدن و تلمبه زدنهای محکم کرد و همزمان بیخ گوشم ور می زد.
_میگم سینه هاش هشتاد و پنج هستن نه؟ آره باید باشن. بزرگ و باحالن… اصلا از روز اول انگار نوکشون رفته توی چشمهای من…
یه لحظه دستش رو از روی پستونهام برداشت و گذاشت روی کیرم که سفت و سیخ شده بود. با خنده گفت:
_هان تو که خوشت نمی اومد!
دوباره شروع به مالیدن سینه هام کرد. اما قربون صدقه پستونهای زری می رفت جوری که انگار اینها پستونهای زری بودن که زیر دستش بودن.
_اووف چه نرمن واای چه بزرگ و گرمن اوووف… بخورمتون لعنتیا…
ضربه هاش محکم تر و تندتر شدن و بعد بیرون کشید. من رو روی کمر برگردوند و اومد روی شکمم و کاندوم رو بیرون کشید. با چند بار دست کشیدن به قامت کیرش و با آخ و اوووخ بلند، تمام آبش رو روی سینه من خالی کرد. بعد رفتیم شنا و در طول مدت شنا یه جورایی سعی می کرد از دل من بیرون بیاره. میرفت و می اومد و سعی می کرد وقتی یه گوشه تنها میشیم برام توضیح بده که منظوری نداشته و فقط می خواسته کیفیت سکسش بالاتر بره. یا می گفت عاشق سینه و پستونهست و دیدن نوک پستون دیوونه اش می کنه و دست خودش نبوده و …
روز بعدش، شب آخر سفرمون بود. سیروس ترتیبی داد که خانمهاشون، زری و یسنا رو ببرن شهر و بازارگردی تا بتونن سوغاتی هم بخرن و عوضش ما مردها هم بتونیم یه خلوت مردونه داشته باشیم و یکم مشروب خوری بکنیم. سیروس، اون روز عصر مارو به خونه خودش برد. مستی، حشریت این سه برادر رو چند برابر کرد و تا نصفه شب کون من و یاسر رو کیر بارون کردن. نصفه شب، دیگه هیچ کدوم نا و نفس واسمون نمونده بود. سکسهای اونشب هم مثل شب اول، گروپ بودن و با شهروز تنها نبودم و مشکل خاصی از جنس سکس دوم پیش نیومد. اون شب بالاخره با سیروس هم برای اولین بار سکس کردم و طعم کیرش که از دوتای دیگه کلفت تر بود و قدرت بدنی فوق العاده اش رو چشیدم.
فرداش با کلی تشکر بابت مهمون نوازی هاشون و …و دعوت و قول گرفتن ازشون که ما متنظرشون هستیم و این بار نوبت اونهاست که به شهر ما بیان ازشون خداحافظی کردیم.

نوشته: ساسان سوسنی

بازدید 2,930

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

6 پاسخ به “باجناق ها(۱)”

  1. دوتا باجناق کونی چه شود احتمالا پدر زنتم کونیه از قدیم میگن با گل پدزن دامادو میسازن

  2. کار بسیار خطرناکی کردید اگر اون مهمانی بازی تون ادامه پیدا کنه چه بسا کونت دادید که هیج زن ها تون رو هم اون فاعل ها تصرف میکنن

  3. نگارش در این داستان تقریبا روان بود و ایراد خاصی نداشت. البته چند جا به نظرم میتونست بهتر بشه.نویسنده قطعا توانایی دارد. ممنونم. موضوع برای من جالب و دلنشین بود. نویسنده عزیز اطمینان دارم که میتوانی موقعیت های اروتیک در بستری منطقی خلق کنی. بنظرم گی گروپ بیش از اندازه شلوغ شده و شاید بهتر بود اینگونه نباشد. بنظرم بیشتر باید به نقش زن ها هم فکر می شد. البته اشاره هایی بجا هست.ممنونم میشم داستان های دیگر شما به من معرفی بشه.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید