سلام خدمت تمامی دوستان بکن تو چند نکته اول نوشتارم خدمت شما سروران و عزیزان عرض کنم
1-اول اینکه زحمت میکشین چند داستانی که ارسال کردم توسط مدیر محترم بارگذاری شده و شما عزیزان وقت با ارزش خودتون جهت خوندن این داستانها میگذارید صمیمانه سپاس گذارم و امیدوارم لیاقت این همه لطف روکه نسبت به بنده دارید رو داشته باشم.
2-داستان هایی که براتون تعریف میکنم کلا واقعی هستش وبرای بنده اتفاق افتاده حتی یک کلمه هم خیال پردازی از یک ذهن مریض روان پریش نیست و عین واقعیت میباشد.
3-ازاینکه زمان نوشتن داستان غلطهای املایی بسیار زیاد هستن با توجه به چک کردن هنگام ارسال نوشته باز هم غلط املایی زیاد هستش . ضمن عذرخواهی و طلب بخشش از شما بزرگواران که درست و بجا از اشکالات و نوشتار به طور دوستانه و صمیمانه تذکر و گوشزد می فرمایید با کمال میل با آغوشی بازاستقبال وفرمایشتات شما دوستان روباگوش جان اطاعت امر میکنم و انشالله بتونم این ناتوانی در نوشتن کلمات با راهنمایی و همکاری شما به حداقل برسانیم.
و بنده رو از الطاف و محبت خودتان بی نصیب نگذارید.
بریم سر اصل داستان.
بنده معرف حضور دوستان هستم سعید هستم 49 ساله از مشهد… پیر دیر مغان با دنیایی از تجربه در مورد گی و همجنسگرایی .آمدم تا داستانی دیگر از روزهای نوجوانی خودم براتون تعریف کنم انشاالله که مورد پسندتون واقع بشه.
این داستان برمیگرده به همون موقع قبل از خدمت سربازی خوب پسرا وقتی ترک تحصیل میکنن تا زمانی که بتونن برای خودشون یک شغل دائمی که دل چسب خودشون باشه زیاد ازاین شاخه به اون شاخه میپرن ودرهمین اوضاع و احوال اتفاقات جالب خواسته یا ناخواسته براشون پیش میاد که در ذهنشون تاسالیان سال باقی میمونه.
در نزدیکی شهرکی که مازندگی میکنیم یک سری فازهای تجاری هستش (البته بگم که منطقه رضاشهرمشهدروخدمتون عرض میکنم)که اصناف مختلفی مشغول به کارهستندوازاین فازهای تجاری ۲یا۳تاازاین فازهای تجاری بزرگ وجود دارد.تعدادمغازهازیادبودودریک راسته بازارتولیدمبل وکمدوتخت وازکلاسرویس چوب بودن ودرکنارش چندمغازهم پولیسترکاریعنی(رنگکارمبل وچوب )هم بودن ومن دریکی ازاین مغازهامشغول به کاربودم به اسم مثلاحسین رنگاریک جوان حدودا۳۰ساله خوشتیپ خوش استیل متاهل بودودست برغذاخانومش بچه اولش وبارداربودیعنی پابه ماه بودخلاصه ماهم مشغول بودیم خلاصه ما مشغول بودیم که گداری هم باشوخی جنسی میکردیم ولی خوب بااینکه دلم خیلی کیرش ومیخواستیم ولی می ترسیدم چون دوست و رفیق زیاد داشت نمیخواستم هروز زیرخواب یکی از دوستاش بشم واسمم همه جا توی فازبپیچه که شاگرد فلانی کون هستش و فاصله خودم وحسین رعایت میکردم وقتی شوخی میکردجوابشونمیدادم وبایک خنده خودمومشغول کارمیکردم یک روز نزدیک ظهر تابستون هوای گرم دست ازکارکشیدیم کمی استراحت کنیم من روی یک چهارپایه کوچک نشستم ازخستگی دستم روی زانوهای پیام ومشتهای دستم زیرچانم چشمهاموبستم که چرتی بزنم و متوجه اون نشدم که خشتک پاره من که تابستونهااصلاشرت پام نمیکنم این دودول کوچیک وسفیدمن افتاده وخایهای کوچیک که مثل فندق بودن درحال استراحت وحسین خان هم روبروی من روی صندلی نشسته وتماشامیکنه ومن هم راحت وریلکس درحال استراحت یک ده دقیقه یک ربعی گذشت که اوستاصدازدگفت سعیدپاشوبرودوتاکیم یابستنی بگیر بیار بخوریم وبریم خونه بلندشدم ازهمجابیخبربادستگلی که به آب داده بودم پول وگرفتم ورفتم ۲تاکیم گرفتم آمدم خوردیم وگفت لباس عوض کن وبریم خونه تابعداظهرامدم تالباس عوض کنم چشمم به خشتک پارم افتادگفتم ای واییییی خداکنه آبروم نرفته باشه باخشتک پارم خلاصه چند روزی گذشت تا اینکه یک روز یک وانت بارامدونزدیک ۱۰عددصندلی چوبی آورد برای رنگ کردن چون مغازه پربودجانداشت مجبور بودیم صندلیهاروبه خونش منتقل کنیم خونش خونش دوطبقه بودیک زیرزمین بزرگ وطبقه بالای زیرزمین که یک حیاط بزرگم داشت صندلیهاروبردیم توی زیرزمین وقرارشداونجاهم مشغول باشم تازیزکاررنگ رو دربیاره واماده رنگشون کنیم گفت ظهرهاخونه نروکارکن اضافه کارتوبهت بدم منم قبول کردم خانومش خونه نبود مثل اینکه فرستاده بودش خونه مادر زنش امدبهم طرزلیسک کشیدن رویادم بده من تقریبامنظورکارشوفهمیدم میخوادچکارکنه بهم گفت به غیرازسمباته کشیدن بالیسک هم کارکردی یانه (لیسک یک ورق تقریبا به ضخامت۲س مستطیل شکل ولی حالت فنری داره که سطح چوب رومیتراشن وصاف میکنن)گفتم اول خودش کمی کارکردتامن یاد بگیرم وقتی طرزکارشویادگرفتم لیسک روداددستم گفت مثل من انجام بده من هم لیسک وگرفتم خودم وخم کردم روی صندلی به همون شکلی که یاد داده بود انجام دادم گفت نه درست انجام نمیدی حالامن درست کارمیکردم ولی موردپسنداقانشد امدپشتم خودشوچسبوندبه من دستهاشوازدوطرف اورددستهای منو گرفت وشروع کردبادستهای منکه لیسک دستم بودچوب روبه تراشیدن کلفتی کیرخوابشو که منم خم کرده بودم لای قاچ کونم حس میکردم باورکنیدازیکطرف پاهام میلرزیدچون می ترسیدم وازطرف دیگه دلم میخواست که یک کونی بدم چون تقریبا یکی دو ماهی کیرنخورده بودم وسوم اینکه ازترفندمسخرش برای گاییدن به کار گرفته بود توی دلم بهش میخندیدم هی منو کج و است میکردوخودشوبه من میمالوندهی مثلاطرزکارلیسک ویادمیداد گفت مراقب لیسک باش خیلی تیزهستش دست سفیدوخوشگلت رونبره حیف این دست وپانیشت زخمی بشه گفتم ازکجامیدونی بدنم سفیده حسین اقاگفت ازاونجایی که خشتکت پاره هستش خیلی خجالت کشیدم و هیچی نگفتم ولی اون همچنان خودشوکج و است میکردتااینکه کیرش سیخ شده بود اونم چه کیری منم که دیگه بهم برخورده بودازاینکه بنده رو خول فرض کرده یکباره دستم و گذاشتم روی کیرش شروع کردم به مالیدن گفتم حسین اقامن یادگرفتم کارکردن بالیسک روبرگشتم بدون کوچکترین حرفی وصحبتی نشستم زیپ شلوارکارشو بارکردم کیرشوازتوی شرتش کشیدم بیرون مثل شیلنگ آب آتشنشانی کشیدم بیرون باتوجه به بزرگی وکلفتی که داشت ولی نرم بوداستخونی که بخواد خیلی سفت. بشه نبود من اینجورکیرهارودوست دارم کمتراذیت میشم شروع کردم به ساک زدن تانصفه کمترهم توی دهنم جانمیشد خوب خوردم ازکلاهک بگیرتاخایهاش خوب براش لیس زدموخوردم گفت پاشو بریم بالااینجانمیشه رفتم دست و صورتم وشستم آمدم دیدم کف پذیرایی درازکشیده وفقط شرتش پاشه شروع کردم دوباره به خوردن انقدرخوردم که خسته شدم گفت لخت کن ومنم لخت کردم لخت لخت گفت جونم عجب کون سفیدی شروع کرد به مالیدن کون وکپلام میگفت چقدرسفیده ردانگشتام میافته روی پوست کونت کرم آورده زدبه سوراخ کونم ویکم زدسرکیرش بالشت گذاشت زیرشکمم کونم قلمبه زدبالاامدنشست روی پاهام کیرشوگذاشت دم سوراخ کونم یک فشاردادقشنگ وراحت جاشدداخل کونم تعجب کردگفت چه راحت جاشددردنگرفت حالت خوبه یانه از حال نرفتی که حرف بزن ببینم من هم خندیدم گفتم حالم خوبه این سوراخ کون به کیرعادت داره شماراحت باش اون هم شروع کرد به تلمبه زدن یک ربع بیست دقیقه ای طول کشید که آبش امدوریخت توی کونم اوایل که تازه کاربودم وقتی آب طرف بکنم که میرخت توی کونم داغ میشدومتوجه میشدم ولی بعدازچندسال دیگه متوجه آب کیرگرم نمیشدم ولی ازنبض زدن کیرتوی سوراخ کون متوجه ارضاشدن طرف میشم ابشوکه خالی کردکیرش همون طوری توی کونم سیخم بودنخوابیدگفت ۹ماه شده که بااعیالش سکس نکرده میخوام روی کون سفید تو عقدهاموخالی کنم ویک باره دیگه بنده روموردلطف وعنایت خودشون قراردادن منتهااینسری کمرسفترشده بودوطولانی شدوبنده هم با اجازتون خیلی حال کردم و فانتزی بنده این هستش که زمانی کیرتوی سوراخ کونم هست جرق بزنم تاابم بیا خیلی لذت بخشه وقتی آبت میادکون آدم به مدمدکردن میافته ودورکیرنبض میزنه چقدراین لحظه رودوست دارم ببخشید که طولانی شدواگه غلط املایی بود به بزرگی خودتون ببخشید.
تا داستان بعدی بدرود
1-اول اینکه زحمت میکشین چند داستانی که ارسال کردم توسط مدیر محترم بارگذاری شده و شما عزیزان وقت با ارزش خودتون جهت خوندن این داستانها میگذارید صمیمانه سپاس گذارم و امیدوارم لیاقت این همه لطف روکه نسبت به بنده دارید رو داشته باشم.
2-داستان هایی که براتون تعریف میکنم کلا واقعی هستش وبرای بنده اتفاق افتاده حتی یک کلمه هم خیال پردازی از یک ذهن مریض روان پریش نیست و عین واقعیت میباشد.
3-ازاینکه زمان نوشتن داستان غلطهای املایی بسیار زیاد هستن با توجه به چک کردن هنگام ارسال نوشته باز هم غلط املایی زیاد هستش . ضمن عذرخواهی و طلب بخشش از شما بزرگواران که درست و بجا از اشکالات و نوشتار به طور دوستانه و صمیمانه تذکر و گوشزد می فرمایید با کمال میل با آغوشی بازاستقبال وفرمایشتات شما دوستان روباگوش جان اطاعت امر میکنم و انشالله بتونم این ناتوانی در نوشتن کلمات با راهنمایی و همکاری شما به حداقل برسانیم.
و بنده رو از الطاف و محبت خودتان بی نصیب نگذارید.
بریم سر اصل داستان.
بنده معرف حضور دوستان هستم سعید هستم 49 ساله از مشهد… پیر دیر مغان با دنیایی از تجربه در مورد گی و همجنسگرایی .آمدم تا داستانی دیگر از روزهای نوجوانی خودم براتون تعریف کنم انشاالله که مورد پسندتون واقع بشه.
این داستان برمیگرده به همون موقع قبل از خدمت سربازی خوب پسرا وقتی ترک تحصیل میکنن تا زمانی که بتونن برای خودشون یک شغل دائمی که دل چسب خودشون باشه زیاد ازاین شاخه به اون شاخه میپرن ودرهمین اوضاع و احوال اتفاقات جالب خواسته یا ناخواسته براشون پیش میاد که در ذهنشون تاسالیان سال باقی میمونه.
در نزدیکی شهرکی که مازندگی میکنیم یک سری فازهای تجاری هستش (البته بگم که منطقه رضاشهرمشهدروخدمتون عرض میکنم)که اصناف مختلفی مشغول به کارهستندوازاین فازهای تجاری ۲یا۳تاازاین فازهای تجاری بزرگ وجود دارد.تعدادمغازهازیادبودودریک راسته بازارتولیدمبل وکمدوتخت وازکلاسرویس چوب بودن ودرکنارش چندمغازهم پولیسترکاریعنی(رنگکارمبل وچوب )هم بودن ومن دریکی ازاین مغازهامشغول به کاربودم به اسم مثلاحسین رنگاریک جوان حدودا۳۰ساله خوشتیپ خوش استیل متاهل بودودست برغذاخانومش بچه اولش وبارداربودیعنی پابه ماه بودخلاصه ماهم مشغول بودیم خلاصه ما مشغول بودیم که گداری هم باشوخی جنسی میکردیم ولی خوب بااینکه دلم خیلی کیرش ومیخواستیم ولی می ترسیدم چون دوست و رفیق زیاد داشت نمیخواستم هروز زیرخواب یکی از دوستاش بشم واسمم همه جا توی فازبپیچه که شاگرد فلانی کون هستش و فاصله خودم وحسین رعایت میکردم وقتی شوخی میکردجوابشونمیدادم وبایک خنده خودمومشغول کارمیکردم یک روز نزدیک ظهر تابستون هوای گرم دست ازکارکشیدیم کمی استراحت کنیم من روی یک چهارپایه کوچک نشستم ازخستگی دستم روی زانوهای پیام ومشتهای دستم زیرچانم چشمهاموبستم که چرتی بزنم و متوجه اون نشدم که خشتک پاره من که تابستونهااصلاشرت پام نمیکنم این دودول کوچیک وسفیدمن افتاده وخایهای کوچیک که مثل فندق بودن درحال استراحت وحسین خان هم روبروی من روی صندلی نشسته وتماشامیکنه ومن هم راحت وریلکس درحال استراحت یک ده دقیقه یک ربعی گذشت که اوستاصدازدگفت سعیدپاشوبرودوتاکیم یابستنی بگیر بیار بخوریم وبریم خونه بلندشدم ازهمجابیخبربادستگلی که به آب داده بودم پول وگرفتم ورفتم ۲تاکیم گرفتم آمدم خوردیم وگفت لباس عوض کن وبریم خونه تابعداظهرامدم تالباس عوض کنم چشمم به خشتک پارم افتادگفتم ای واییییی خداکنه آبروم نرفته باشه باخشتک پارم خلاصه چند روزی گذشت تا اینکه یک روز یک وانت بارامدونزدیک ۱۰عددصندلی چوبی آورد برای رنگ کردن چون مغازه پربودجانداشت مجبور بودیم صندلیهاروبه خونش منتقل کنیم خونش خونش دوطبقه بودیک زیرزمین بزرگ وطبقه بالای زیرزمین که یک حیاط بزرگم داشت صندلیهاروبردیم توی زیرزمین وقرارشداونجاهم مشغول باشم تازیزکاررنگ رو دربیاره واماده رنگشون کنیم گفت ظهرهاخونه نروکارکن اضافه کارتوبهت بدم منم قبول کردم خانومش خونه نبود مثل اینکه فرستاده بودش خونه مادر زنش امدبهم طرزلیسک کشیدن رویادم بده من تقریبامنظورکارشوفهمیدم میخوادچکارکنه بهم گفت به غیرازسمباته کشیدن بالیسک هم کارکردی یانه (لیسک یک ورق تقریبا به ضخامت۲س مستطیل شکل ولی حالت فنری داره که سطح چوب رومیتراشن وصاف میکنن)گفتم اول خودش کمی کارکردتامن یاد بگیرم وقتی طرزکارشویادگرفتم لیسک روداددستم گفت مثل من انجام بده من هم لیسک وگرفتم خودم وخم کردم روی صندلی به همون شکلی که یاد داده بود انجام دادم گفت نه درست انجام نمیدی حالامن درست کارمیکردم ولی موردپسنداقانشد امدپشتم خودشوچسبوندبه من دستهاشوازدوطرف اورددستهای منو گرفت وشروع کردبادستهای منکه لیسک دستم بودچوب روبه تراشیدن کلفتی کیرخوابشو که منم خم کرده بودم لای قاچ کونم حس میکردم باورکنیدازیکطرف پاهام میلرزیدچون می ترسیدم وازطرف دیگه دلم میخواست که یک کونی بدم چون تقریبا یکی دو ماهی کیرنخورده بودم وسوم اینکه ازترفندمسخرش برای گاییدن به کار گرفته بود توی دلم بهش میخندیدم هی منو کج و است میکردوخودشوبه من میمالوندهی مثلاطرزکارلیسک ویادمیداد گفت مراقب لیسک باش خیلی تیزهستش دست سفیدوخوشگلت رونبره حیف این دست وپانیشت زخمی بشه گفتم ازکجامیدونی بدنم سفیده حسین اقاگفت ازاونجایی که خشتکت پاره هستش خیلی خجالت کشیدم و هیچی نگفتم ولی اون همچنان خودشوکج و است میکردتااینکه کیرش سیخ شده بود اونم چه کیری منم که دیگه بهم برخورده بودازاینکه بنده رو خول فرض کرده یکباره دستم و گذاشتم روی کیرش شروع کردم به مالیدن گفتم حسین اقامن یادگرفتم کارکردن بالیسک روبرگشتم بدون کوچکترین حرفی وصحبتی نشستم زیپ شلوارکارشو بارکردم کیرشوازتوی شرتش کشیدم بیرون مثل شیلنگ آب آتشنشانی کشیدم بیرون باتوجه به بزرگی وکلفتی که داشت ولی نرم بوداستخونی که بخواد خیلی سفت. بشه نبود من اینجورکیرهارودوست دارم کمتراذیت میشم شروع کردم به ساک زدن تانصفه کمترهم توی دهنم جانمیشد خوب خوردم ازکلاهک بگیرتاخایهاش خوب براش لیس زدموخوردم گفت پاشو بریم بالااینجانمیشه رفتم دست و صورتم وشستم آمدم دیدم کف پذیرایی درازکشیده وفقط شرتش پاشه شروع کردم دوباره به خوردن انقدرخوردم که خسته شدم گفت لخت کن ومنم لخت کردم لخت لخت گفت جونم عجب کون سفیدی شروع کرد به مالیدن کون وکپلام میگفت چقدرسفیده ردانگشتام میافته روی پوست کونت کرم آورده زدبه سوراخ کونم ویکم زدسرکیرش بالشت گذاشت زیرشکمم کونم قلمبه زدبالاامدنشست روی پاهام کیرشوگذاشت دم سوراخ کونم یک فشاردادقشنگ وراحت جاشدداخل کونم تعجب کردگفت چه راحت جاشددردنگرفت حالت خوبه یانه از حال نرفتی که حرف بزن ببینم من هم خندیدم گفتم حالم خوبه این سوراخ کون به کیرعادت داره شماراحت باش اون هم شروع کرد به تلمبه زدن یک ربع بیست دقیقه ای طول کشید که آبش امدوریخت توی کونم اوایل که تازه کاربودم وقتی آب طرف بکنم که میرخت توی کونم داغ میشدومتوجه میشدم ولی بعدازچندسال دیگه متوجه آب کیرگرم نمیشدم ولی ازنبض زدن کیرتوی سوراخ کون متوجه ارضاشدن طرف میشم ابشوکه خالی کردکیرش همون طوری توی کونم سیخم بودنخوابیدگفت ۹ماه شده که بااعیالش سکس نکرده میخوام روی کون سفید تو عقدهاموخالی کنم ویک باره دیگه بنده روموردلطف وعنایت خودشون قراردادن منتهااینسری کمرسفترشده بودوطولانی شدوبنده هم با اجازتون خیلی حال کردم و فانتزی بنده این هستش که زمانی کیرتوی سوراخ کونم هست جرق بزنم تاابم بیا خیلی لذت بخشه وقتی آبت میادکون آدم به مدمدکردن میافته ودورکیرنبض میزنه چقدراین لحظه رودوست دارم ببخشید که طولانی شدواگه غلط املایی بود به بزرگی خودتون ببخشید.
تا داستان بعدی بدرود
نوشته: سعید
3 پاسخ به “اوستای رنگ کار”
کون خودتهاصلا دینامیت بکن توش 😅
راست کردم
خوشم اومد