امید (۱)

پیش نویس : قسمت اول فاقد صحنه های اروتیک می‌باشد
داستان حاوی محتوای همجنسگرایانه می‌باشد
خواندن این داستان برای افرادی که قصد ارضای جنسی خود را دارند توصیه نمی‌شود.


پشت میزم نشسته بودم؛ دفتر خاطراتم جلوم باز بود و خودکار مشکی ای که همیشه باهاش می‌نوشتم هم کنارش
از لیوان چاییم بخار بلند می‌شد و بوی عطرآگین چای سبز فضا رو پر می‌کرد. صدای نرم و لطیف قطرات بارون که به آرومی روی شیشه می‌نواختن، اتاق رو به یک سمفونی دلنشین تبدیل کرده بود. نیم نگاهی به ساعت روی میزنم انداختم. ۱۷:۳۸، با دست پرده سفید رنگ اتاق رو کنار زدم و به بیرون خیره شدم؛ توی باغچه آب جمع شده بود و گربه‌ای که همیشه بهش غذا میدادم زیر درخت گردو نشسته بود و با چشم های تیله‌ایش به من نگاه میکرد.
قطره های بارون آروم روی گلهای باغچه می‌افتاد و اونا رو تکون میداد؛ تماشای رقص گلها زیر بارون برام جلوه‌ی خاصی ایجاد میکرد.
یه قلپ از چاییم خوردم و دوباره به دفتر خاطراتم زل زدم…
تضاد صفحات سفید دفتر با کلمات مشکی خودکار، حس و حال ناگفته‌های زیادی رو منتقل می‌کرد؛ ناگفته هایی از یه عشق قدیمی که دوباره درونم زنده شده بود و می‌تپید…
مدتی میشد که این دفتر خاک خورده و قدیمی رو از صندوقچه زیر تختم بیرون آورده بودم؛ علی‌رغم اینکه تقریبا داشت به فراموشی سپرده می شد؛ اما با شروع به نوشتن کردن دفتر خاطره‌ی جدیدم، دوباره برام زنده شد و رفتم سراغش.
دوباره اون دلهره های عجیب و دلتنگی ها سراغم اومده بود، دنبال آرامشی میگشتم که حدس میزدم شاید لابه‌لای صفحات این دفتر، کنار تموم احساسات و خاطرات بتونم پیداش کنم و دوباره به خود قبلیم برگردم؛
صدای قدم هایی که از پشت بهم نزدیک میشد، منو از فکر بیرون کشید.
-شاهرخ، حالت خوبه ؟ خیلی وقته به اون دفتر زل زدی…
گلوم رو صاف کردم و سرم رو آوردم بالا؛
+آره خوبم، رفتم توی فکر…
نسترن با نگرانی و دلهره ای که از روی ترحم بود به من نگاه می‌کرد.
-مدتی میشه که رفتارت عوض شده؛ مدام با این دفتر مشغولی و تو خودتی
سکوت کوتاهی بین ما برقرار شد. نسترن درست می‌گفت. دفتر جدیدم پر از احساسات و یادآوری‌های خاطرات گذشته‌ام بود. خاطراتی که هنوز گوشه‌ی ذهنم زنده بودن. اون لحظه، حس کردم که باید با این خاطرات روبرو بشم و به نوعی از اونا عبور کنم تا بتونم دوباره با خودم و خانواده‌ام ارتباط برقرار کنم.
-کاری از دستم بر میاد؟
+نه عزیزم، فقط دارم فکر میکنم.
-میدونی که اگه نیازی داشتی صحبت کنی من هستم.
شنیدن این حرف کافی بود تا یکم از خاطرات قدیمی فاصله بگیرم و یادم بیاد که الان یه خانواده دارم و باید بیشتر باهاشون وقت بگذرونم.
نفس عمیقی کشیدم و به دفتر نگاه کردم. خاطراتی که در این دفترم نوشته بودم، شامل لحظات خوب و بدی بود که با عشق گذشته‌ام در ذهنم سپری کرده بودم. اما حالا باید به نوعی همه تلاشم رو کنم تا این خاطرات رو همون‌طور که قبلا فراموش کردم، پشت سر بزارم تا بتونم به آینده و خوانواده‌ام نگاه کنم.
باید همه‌ی تلاشم رو کنم تا از این دوران سخت، درست همون‌طور که قبلا گذشتم بگذرم.
+ممنونم، همین که هستی خودش برام کافیه، اما میدونی که این موضوع کاملا شخصیه و نمیخوام تو رو هم درگیرش کنم، فقط زمان نیاز دارم.
-باشه، موفق باشی؛ فقط خواستم بهت یادآوری کنم که کنارتم.
با یه لبخند خشک و کوتاه، جوابش رو دادم و دوباره به دفتر زل زدم؛ خاطراتی که مثل برق از سرم می‌گذشت، حالم رو بد و بدتر میکرد. زمان خیلی زیادی از اون روزا میگذره، فکر میکردم با این موضوع کنار اومدم ولی انگار روی زخمی که داره خوب میشه نمک بپاشی، دوباره زخم خاطراتم تازه شده.
چشمام رو می‌بندم و به اون روزا فکر میکنم؛ چقدر همه چیز ساده تر بود، دغدغه هام در حد دغدغه های دوران نوجوانی بود که همه یه روزی تجربه میکنن. اما حالا، باید مسئولیت عشقم و خانواده ام رو بپذیرم، در حالی که یه حسرت بزرگ از دوران نوجوانی به دلم مونده؛ حسرتی که مقصرش خودمم، شاید اگه ترس رو میزاشتم کنار و حرفای دلم رو میزدم سرنوشت جور دیگه ای رقم میخورد…
اما حالا فقط دارم خودخوری میکنم و خودم رو مقصر میدونم.
دفتر رو توی دستم میگیرم و شروع به ورق زدن میکنم، میون تک تک صفحات، کلی حس و حال و خاطره پنهان شده…
یکی از متن های که نوشته بودم رو میخونم:
«روزهایی که با تو سپری شد، در خاطرم جاودانه است
لبخندهایت، چراغ امیدی در دل تاریکی‌های من بود
اما هیچ‌گاه نتوانستم به تو بگویم
که چگونه قلبم به خاطر تو می‌تپید»
تصاویری از گذشته، مثل یه فیلم کوتاه از جلوی چشمم عبور میکنن؛ ساعت ۱۰ شب بود و تازه شام خورده بودم، توی اتاقم بودم و تکالیفم رو می‌نوشتم که این متن کوتاه رو یادداشت کردم، چون دقیقا وصف حالم بود، همون‌روز وقتی داشتیم صحبت میکردیم از حرفم خنده اش گرفت و تصویر خندیدنش توی ذهنم ثبت شد. هنوزم اون لبخند دلنشین جلوی چشممه.
دوباره به ساعت نگاه میکنم، ۱۸:۵۴، مدت زمان زیادیه که توی اتاقم و تو افکار خودم غرق شدم. چند تا نفس عمیق میکشم، بارون بند اومده و هوا تقریبا تاریک شده.
دفترم رو می‌بندم و توی کشوی میز قرار میدم؛ بازتاب چهره‌ام توی چای سرد شده و دست نخورده‌ی داخل لیوان، خیلی خسته و افسرده بود. از جام بلند میشم و لیوان رو برمیدارم، لامپ اتاق رو خاموش میکنم و وارد آشپزخونه میشم تا لیوان رو توی سینک ظرفشویی بزارم.
نسترن جلوی گاز ایستاده و مشغول آماده کردن شامه، صدای جلز و ولز کردن سیب‌زمینی های در حال سرخ شدن کل فضای آشپزخونه رو پر کرده.
به سیب‌زمینی ها ناخونک ریزی میزنم که صداش در میاد و اعتراض می‌کنه.
+امید کجاست؟
-توی اتاقش؛ از وقتی که تو تنهایی خودت مشغولی اونم تو تنهایی خودشه، میدونی چقدر بهت وابسته است. من میتونم تحمل کنم، ولی حداقل حواست به امید بیشتر باشه.
با قدم های آروم و شمرده به سمت اتاق امید رفتم و در زدم؛
-بله
+اجازه هست؟
بلافاصله در اتاق باز میشه؛
-البته، بیا تو
پشت سر امید، وارد اتاق میشم، روی تخت میشینه و به تبعیت، منم کنارش می‌شینم.
+چیکار میکردی ؟
شونه هاشو بالا میندازه و چیزی نمیگه.
+اخیرا یکم فکرم مشغوله، خواستم بهت یادآوری کنم که حواسم بهت هست؛ مادرت گفت مدتیه یکم تو خودتی، چیزی شده؟
چند ثانیه ای سکوت، بینمون حاکم بود، ولی امید با لحنی آرام سکوت و شکست:
-نه چیزی نشده، تکالیف مدرسه ام زیاده…
+باشه پس من میرم تا به کارت برسی، فقط میخواستم مطمئن بشم حالت خوبه و چیزی نشده. شام آماده شد صدات میکنم.
از روی تخت بلند شدم و با قدم های کوتاه و پیوسته، اتاق رو ترک کردم و در رو پشت سرم بستم.
+نسترن، من دارم میرم بیرون، چیزی لازم نداری ؟
-نه عزیزم مراقب خودت باش.
لباس های بیرونم رو پوشیدم و از در خارج شدم.
هوا تاریک شده بود و باد نسبتا خنکی می وزید،
چراغ های کوچه سو سو میزد و جلوه خاصی ایجاد کرده بود. قدم هامو خیلی آهسته برمیداشتم تا مبادا گِل باشه و متوجه نشده باشم.
یه نخ سیگار از توی پاکت برداشتم و روی لبم گذاشتم، با دست سنگ روی فندک رو چرخوندم و صورتم رو به حرارت ملایم شعله نزدیک کردم و سیگارم رو روشن کردم.
یکی یکی کوچه هارو رد و میکردم و به آرومی از سیگارم کام میگرفتم، با هر کام و همون مدت زمان کوتاهی که توی ریه ام دودش رو حبس میکردم، جرقه های ریز خاطرات توی مغزم، حالم رو بدتر میکرد.
شاید اگه حرف های دلم رو بهش میزدم، حداقل خودخوری نمی‌کردم؛ میدونستم قبول نمیکنه، ولی دست کم خودم رو مقصر نمی‌دونستم و این بار رو از دوشم برداشته بودم.
اما حالا سال های زیادی گذشته و قرار نیست چیزی عوض بشه، فقط به زمان نیاز دارم تا دوباره فراموش کنم و از این دوره‌ی سخت عبور کنم.
نخ دوم رو هم کشیدم و به سمت خونه راه افتادم؛ از سر کوچه دو سه تا چیپس و خوراکی و تخمه هم خریدم.
با خودم گفتم شاید اگه بعد از شام یکم به یاد گذشته مست کنم بد نباشه.
وقتی کلید رو توی در چرخوندم و در رو باز کردم، عطر مدهوش کننده‌ی قیمه هوش از سرم برد؛ دست پخت نسترن تو کل خانواده‌اش تک بود.
امید هم تو این موضوع به مادرش رفته بود و چند باری که مسئولیت غذا درست کردن رو به عهده گرفته بود حسابی سنگ تموم گذاشته بود.
نسترن توی آشپزخونه داشت وسایل شام رو آماده کرد و میز رو می‌چید، سلام گرمی کردم و دستم رو دور شکمش حلقه کردم و در حالی که از پشت بغلش میکردم گردنش رو بوسیدم و نفس عمیقی توی گردنش کشیدم.
-اینا چیه خریدی؟
+یه کم خوراکی و هله هوله خریدم، گفتم بد نیست بعد از این همه مدت یکم مست کنم.
-خیلی نگرانتم شاهرخ
ازش فاصله گرفتم و روبه روش ایستادم، سرش پایین بود.
آروم با دست سرش رو به سمت بالا هدایت کردم و گفتم:
+ولی من که همیشه مشروب میخورم، نگران چی آخه ؟
-آره ولی خب نه با این حال داغون و چهره پریشون.
+نگران نباش زندگیم، فقط زمان نیاز دارم تا همه چیز رو درست کنم.
لبخند کوچیکی روی صورتش نقش بست اما چشماش هنوزم نگران و غمگین بود. آروم صورتم رو نزدیکتر بردم و بوسه‌ی ریزی روی لبش کاشتم؛ چشماش رو ازم گرفت و لبخند بزرگ تری روی لبش نقش بست.
+امید هنوزم توی اتاقشه؟
-آره، بیرون نیومده بعد از ناهار تا الان.
+باشه الان میرم صداش میکنم.
به سمت اتاق امید رفتم و در زدم؛
-بیا تو
دستگیره در رو فشار دادم، صدای زمخت و جیر جیر کنان دستگیره برای لحظه ای کوتاه اعصابم رو خورد کرد اما به محض باز شدن در و دیدن امید که پشت میز تحریرش نشسته بود فراموشش کردم و وارد شدم.
+چیکار می‌کنی بچه درس خون ؟
-دارم نقاشی میکشم… حوصله ام سر رفت
+چرا نیومدی بیرون به مامان کمک کنی ؟
-نمیدونم، فقط دارم وقتو میگذرونم.
+باشه؛ بیا بریم شام بخوریم؛ یخورده هم خوراکی خریدم بخوریم بعد از شام.
به محض شنیدن کلمه خوراکی گل از گلش شکفت، از همون بچگی هم شکمو و عشق خوراکی بود، ولی علی‌رغم شکمو بودنش، جثه ریز و بدن رو فرمی داشت.
از اتاقش خارج شدم و رفتم توی اتاق خودم تا لباس هامو عوض کنم؛ یه شلوارک مشکی و تی‌شرت ستش دم دست ترین چیزی بود که میتونستم بپوشم تا توش احساس راحتی کنم.
برای چند لحظه کوتاه روی تختم دراز کشیدم و چشمام رو روی هم گذاشتم؛ شروع کردم به مرور کردن خاطرات شیرینی که تو اوج نوجوونی تجربه کرده بودم.
دوباره تصویر لبخندش اومد توی ذهنم، بعد از اون، دیگه هیچ لبخندی برام قشنگی اون رو نداشت؛ حتی انگار چشم ها و ابرو هاشم می‌خندید.
با یادآوری لبخندش؛ خنده‌ی تلخی روی صورتم نقش بست و برا چند لحظه حس عجیبی رو تجربه کردم.
ناخواسته قطره اشکی از گوشه چشمم رها شد و روی صورتم غلت خورد و گوشم رو خیس کرد.
چشمام رو باز کردم و با امید که توی چارچوب در اتاق ایستاده بود مواجه شدم؛
-بابا! حالت خوبه ؟
گلوم رو صاف کردم و از جام بلند شدم، در حالی به سمتش میرفتم دستم رو روی شونه اش گذاشتم و در حالی که به سمت راهرو هدایتش میکردم گفتم:
+آره بابا خوبم؛ بریم شام بخوریم‌.
هم قدم با امید به سمت آشپزخونه رفتیم، با گوشه آستینم اشک چشمم رو پاک کردم و با کشیدن یه نفس عمیق سعی کردم ظاهر خودمو حفظ کنم و خودم رو بهتر جلوه بدم.
نسترن سنگ تموم گذشته بود برامون و با دو مدل سالاد و دسر و تزئین میز، حسابی غوغا به پا کرده بود.
یه بطری شراب که طعم ملایمی داشت رو از توی کابینت برداشتم تا همراه شام بخوریم. گیرایی چندان زیادی نداشت و صرفا چاشنی کنار غذا بود.
اول لیوان نسترن و بعد لیوان امید و در آخر لیوان خودم رو پر کردم.
چشم هام رو بسته بودم و غذا رو مزه مزه میکردم و سعی میکردم ازش لذت کافی رو ببرم؛ سکوت خاصی بینمون قالب بود و فقط صدای قاشق‌ها که به بشقاب می خورد، سکوت رو می‌شکست.
بعد از شام انقدر حالم گرفته بود که بدون کلامی جمع خانوادگی رو ترک کردم و به اتاقم پناه بردم؛ دوباره دفترم رو روی میز گذاشتم و شروع کردم به ورق زدن، یکی از اشعاری که نوشته بودم توجه‌م رو جلب کرد:

«کُنم هرشب دعایی کَز دلم بیرون رود مهرش
ولی آهسته میگویم، الهی بی اثر باشد
کنم هرشب برای مهر او گریه، که شاید بشنود دردم
ولی آهسته میگویم، الهی بی خبر باشد»

همین دو بیت کافی بود تا یاد تموم اون شبایی بیوفتم که روزا می‌خندیدم تا حالمو خوب جلوه بدم و شبا گریه میکردم تا خودم رو خالی کنم؛ بد دردیه کنارش بخندی و به خاطرش گریه کنی. مرور این خاطرات بغض سنگینی تو گلوم نشوند و چند قطره اشک، از چشمم سرازیر شد و گوشه‌ی دفتر رو خیس کرد…
پلک هامو روی هم گذاشتم و سعی کردم با تنفس عمیق و شمرده، جلوی گریه ام رو بگیرم، بالاخره سنی ازم گذشته بود و نباید اینطوری درهم بشکنم.
چند دقیقه بعد، دوباره شروع کردم به ورق زدن و رفتم جلوتر…
یه بیت از وحشی بافقی نوشته بودم:
«نکند فکر کنی در دل من یاد تو نیست…
گوش کن؛ نبض دلم زمزمه اش با تو یکیست»
تموم تصاویر اون روز رو به خاطر دارم؛ سر یه موضوعی بینمون دلخوری پیش اومده بود و چند روزی از هم دور بودیم؛ غرور نوجوونی اجازه نمی‌داد با خودش بخوام حرف بزنم، برای همین این شعر رو یه گوشه ای از این دفتر یادداشت کردم تا از دلتنگی ام کم کنه، هرچند تاثیری نداشت اما این گوشه ثبت شد و الان به یادگار دارمش.
دوباره ورق زدم و جلوتر رفتم؛ تقریبا به آخرا رسیده بودم

«هرگز از دل به در نمی‌رود یاد نگار من
گرچه رفت از سرای دیده و از دل قرار من»
اون روزا سعی میکردم فراموشش کنم، دیگه نمیدیدمش، خودم خواستم اینجوری بشه؛ چون ترسیدم و حسمو نگفتم و ادامه دادن این رابطه چیزی رو درست نمی‌کرد.
دوباره تصاویری از گذشته یادم اومد که ناخواسته بغضم ترکید، اشک از چشمام جاری شد.
من فقط دلم میخواست همه چیز به خوبی پیش می‌رفت.


-شاهرخ! شاهرخ! بلند شو چرا این مدلی خوابیدی ؟ پاشو بیا سر جات بخواب.
آروم سرم رو از روی دفتر بلند کردم، به طور واضح جایی رو نمیدیدم؛ چشمم خورد به ساعت دیجیتالی روی میزم که نور سبز رنگ LED هاش، ۰۱:۲۶ رو نشون میداد.
نسترن کنارم ایستاده بود و با تعجب و نگرانی که توی چشماش بود، بهم خیره شده بود.
چهره نحیف و پوست بلورینش که زیر نور ماه جلب توجه میکرد و چشمای درشت و مشکی رنگش که به من زل زده بود باعث شد به خودم بیام و از جام بلند شم؛ بدنم رو کش و قوس دادم، بخاطر حالت بدی که پشت میز خوابم برده بود، کمرم درد گرفته بود.
با کمک نسترن روی تخت دراز کشیدم و ملحفه سفید رنگ تخت رو کنار زدم، دستم رو باز کردم و نسترن رو به آغوش کشیدم، رایحه‌ی گردنش همیشه مدهوشم میکرد. آروم سرم رو بین سر و گردنش فرو بردم و بعد از دوتا نفس عمیق کشیدن و پر کردن ریه هام با این عطر ناب، اجازه دادم لب هام به قصد هوس، گردنش رو لمس کنه.
-صبح حرکتمونه، یادته؟
پاک یادم رفته بود، نسترن با چند تا از زن های همسایه توی کاروان زیارتی مشهد ثبت نام کرده بود و فردا حرکت میکردن.
+ساعت چند ؟
-هفت و نیم، ولی باید حداقل از یک ربع به هفت برم مسجد تا بقیه هم بیان و راه بیوفتیم.
+به سلامتی بری و بگردی.
-قبل از شام گریه کرده بودی؟
برای چند لحظه سکوت کردم، نمی‌دونستم چه جوابی بدم.
قبل از اینکه بخوام حرفی بزنم و خودم رو توجیه کنم ادامه داد:
-وقتی از سر میز شام بلند شدی و اومدی توی اتاق، امید بهم گفت. گفت وقتی اومدم بابا رو صدا کنم روی تخت توی تاریکی دراز کشیده بود و گریه میکرد.
-میدونم حال خوبی نداری، ولی چرا با امید حرف نمیزنی ؟ خیلی نگرانته، مراقب باش رابطه ای که با زحمت ساختی رو خراب نکنی. اون الان تو سن بدیه، خودت که بهتر میدونی دوران بلوغ چطوریه.
چیزی نمی گفتم، حق با نسترن بود، باید بیشتر به اون بچه توجه کنم، شاید نسترن بالغ باشه و کنار بیاد اما اون توی این سن از همیشه حساس تره و باید بیشتر حواسم بهش باشه.
-این چند روزی که من نیستم، فرصت خوبیه یکم با هم خلوت کنید و روی رابطه پدر و پسری تون کار کنید. امیدوارم تا من برمیگردم حالت بهتر شده باشه. از طرفی شایدم بهتر باشه نرم، درست نیست توی این حال تنهات بزارم.
+نه، نه، نمی‌خواد به خاطر من مسافرتت رو کنسل کنی؛ امام رضا طلبیده، باید بری، نگران من نباش؛ حق با توئه، شاید فرصت خوبیه تا با امید خلوت کنم.
-باشه پس تنهاتون میزارم، برای خودمم بد نیست یکم حال و هوام عوض بشه.
سرم رو به نشانه تایید تکون دادم و از جام بلند شدم.
+قرار بود امشب با امید مشروب بخوریم، کلی خوراکی خریده بودم، وقتی بهش گفتم ذوق کرد ولی حتما الان ازم دلخوره.
-وقتی اومدی توی اتاق، چهره اش به کل عوض شد، به زور دو کلام باهام حرف زد و بعد هم شامش رو نصفه ول کرد و رفت توی اتاق خودش.
سرم رو انداختم پایین، حرفی نداشتم که بزنم.
از روی تخت بلند شدم و به سمت اتاق امید رفتم، نوری که از زیر در اتاقش به بیرون تابیده میشد، باعث شد متوجه بشم هنوز بیداره. دستم رو مشت کردم و خیلی آهسته دو تا ضربه زدم. صدایی از اتاق نیومد. دوباره در زدم اما بازم هیچ خبری نشد. آروم دستم رو دور دستگیره حلقه کردم و در رو باز کردم.
امید خوابش برده بود، بهش نزدیک شدم و پتوی تا شده اش رو باز کردم و روش کشیدم؛ با تماس پتو با تنش بیدار شد و با گوشه چشمش بهم خیره شد.
-بابا ؟
+جان بابا؟ ببخشید بیدارت کردم، میخواستم روت پتو بکشم؛
-نه بیدار بودم…، فقط چشمام رو بسته بودم.
+ببخشید بابت امشب، فردا پنجشنبه است هردومون تعطیلیم، بعدش هم جمعه‌است، با خیال راحت میتونیم تا دیر وقت بیدار باشیم و وقت بگذرونیم؛ قول میدم.
-اشکال نداره. میگم …
+جانم؟
-هیچی، شب بخیر.
+شبت بخیر قلب بابا.
سرش رو بوسیدم و بعد از خاموش کردن برق اتاق، دوباره برگشتم توی اتاق خودم و روی تخت، کنار نسترن دراز کشیدم.
درحالی که داشتم چشمام رو میمالیدم، خمیازه ای کشیدم و نسترن رو بغل کردم؛ خیلی زودتر از همیشه خوابم برد.

با نور ملایمی که از کنار پرده عبور میکرد و اتاق رو روشن کرده بود از خواب بیدار شدم؛ ساعت ۶ و نیم صبح بود.
غلت زدم و جای خالی نسترن متعجبم کرد؛ فورا از جام بلند شدم و نگاهی به میز انداختم، دفتر هنوز باز بود و یادم رفته بود بزارمش توی کشوی میزم.
با عجله به سمت پذیرایی رفتم، چمدون نسترن وسط پذیرایی بود اما از خودش خبری نبود.
از پنجره به حیاط نگاه کردم و بالاخره پیداش کردم، با یه لیوان چای که بخارش به خوبی سرمای هوا رو نشون میداد روی ایوون نشسته بود و به گنجشک هایی که روی درخت ها بالا و پایین میپریدن نگاه میکرد.
پلیورم رو پوشیدم و رفتم پیشش
+صبحت بخیر عزیزم. چرا بیدارم نکردی؟
-صبح بخیر، دیشب دیر خوابیدی و گفتم شاید بهتر باشه یکم بیشتر استراحت کنی.
+به هرحال بعد از رفتنت بازم میتونم بخوابم، بهتر بود بیدارم میکردی تا کمکت کنم وسایلت رو آماده کنی.
-همه چیز رو آماده کردم، چاییم رو بخورم و راه بیافتم.
+امید خوابه ؟
-نه بیدارش کردم، تا الان داشت به من کمک میکرد.
+بازم تو اتاقشه؟
بدون اینکه چیزی بگم رفتم داخل خونه و امید رو صدا زدم.
خمیازه کشون از اتاق بیرون اومد و زیر لب سلام کرد.
+سلام بابا، بیا مامانت رو بدرقه کن.
توی روشویی آبی به دست و صورتم زدم که خوابم بپره؛ لباس هام رو پوشیدم و آماده رفتن شدیم.
-نیازی نیست باهام بیای خودم میتونم برم، کلا دو تا کوچه است. تو برو استراحت کن.
+نه باهات میام، بعدش هم نون میگیرم برمیگردم؛ برای استراحت کردن وقت زیاده.
-باشه پس بریم که دیر نشه.
*منم بیام؟
+نه تو برو استراحت کن، من نون میخرم میام صبحانه بخوریم.
*باشه پس خداحافظ.
امید مادرش رو بغل کرد و بعد از یه خداحافظی کوتاه و چند کلمه ای که بینشون رد و بدل شد، از هم جدا شدن و راه افتادیم.
هوای صبحگاهی خیلی قشنگ بود، نسیم خنکی هر از گاهی می‌وزید و یادآور تموم صبح هایی بود که به عشق دیدن اون از خواب بیدار میشدم و با انگیزه لباس می‌پوشیدم و آماده میشدم. وقتایی که میدونستم نمیاد، مسیر مدرسه برام خیلی خسته کننده و آزاردهنده بود.
خیلی زود رسیدیم به مسجد، خانم ها یکی یکی میومدن و بعد از سلام و احوال پرسی و غیبت های خانومانه، وارد مسجد میشدن.
با نسترن خداحافظی کردم و پیشانی اش رو بوسیدم.
+یادت نره رسیدی بهم زنگ بزنی. بی خبر نذاری منو.
-تو نگران من نباش، مراقب خودت و امید باش؛ سعی کن این چند روزی که نیستم بیشتر باهاش ارتباط بگیری.
+خیالت راحت، نیازی نیست فکرت رو به ما مشغول کنی؛ پدر و پسری از پسش برمیایم؛ سعی کن از مسافرتت لذت ببری.
۲۰ دقیقه ای میشد که اونجا ایستاده بودیم و مشغول صحبت کردن بودیم، مسئول کاروان رسید و همه رو صدا کرد؛ از نسترن خداحافظی کردم و ازش جدا شدم.
با خودم گفتم شاید بد نباشه اگه برم یکم توی پارک محله بشینم و یه نخ سیگار بکشم. تو این هوا می‌چسبید.
قدم زنون یه نخ سیگار روشن کردم و مشغول کشیدن بودم که به محوطه پارک رسیدم.
نسیم صبحگاهی، عطر و بوی گل هارو توی هوا پخش می کرد و کنسرت آواز خوانی گنجشک ها منظره قشنگی رو ایجاد می کرد.
روی یکی از صندلی های پارک نشستم و به عقب تکیه دادم و چشمام رو بستم.
حالا دوباره من بودم و خاطره هام. یکی از همون روزایی که به سمت مدرسه قدم می‌زدیم بوی سنگک داغ حسابی مدهوشمون کرد و حسابی به هوس افتادیم؛ ته جیبامون رو گشتیم و با پول خرد هایی که پیدا کردیم یدونه نون گرفتیم و تو راه مدرسه خوردیم. نون همون نون بود اما برای من، شد خوشمزه ترین نون دنیا. هنوزم احساس میکنم مزه اش زیر زبونمه.
دوباره یاد چهره‌اش افتادم که حسابی از سرما گونه هاش سرخ شده بود و با اشتها نونش رو که لقمه کرده بود میخورد.
ناخواسته لبخند کوچکی روی صورتم نشست.
فیلتر سیگار رو دور انداختم و از جام بلند شدم؛ گوشیم رو از توی جیب کتم در آوردم و نگاهی به ساعت انداختم.
۸:۲۲ دقیقه، مدت زمان زیادی بود که بیرون از خونه بودم و امید منتظرم بود. فورا به سمت خونه راه افتادم و یه سنگک داغ که بوش حسابی پیچیده بود هم سر راهم خریدم تا با امید صبحانه بخوریم‌.
دست کردم توی جیب چپ شلوارم و دسته کلیدم رو بیرون کشیدم؛ یکی یکی کلید هارو رد کردم و سرانجام با رسیدن به کلید خونه اونو توی دستم گرفتم و توی قفل چرخوندم. در خونه خیلی بی صدا باز شد.
بی سر و صدا وارد شدم تا امید از خواب نپره؛ نون رو داخل سفره پیچیدم و گذاشتم روی میز تا خشک نشه.
کتم رو در آوردم و پشت در آویزون کردم، گوشیم رو روی میز گذاشتم تا شلوارم رو در بیارم؛ همون لحظه گوشی روشن و شد و چشمم به ساعت افتاد، ۸:۵۲ دقیقه.
لباسم رو عوض کردم و دستم رو بردم سمت گوشی که برش دارم اما متوجه چیز عجیبی شدم؛ دفترم روی میز نبود. خودکار مشکی رنگی که جوهر پس داده بود و میز رو کثیف کرده بود هنوز سر جاش بود اما دفترم اونجا نبود.
بی تفاوت بهش وارد آشپزخونه شدم تا یه چیزی برای صبحانه آماده کنم، اما هنوزم فکرم درگیر دفتر بود.
گاز رو روشن کردم و ماهیتابه رو گذاشتم روش؛ گوجه هارو خورد کردم و روش نمک زدم تا با آب خودش بپزه.
تو این فاصله از خانه خارج شدم تا از درخت نارنج توی حیاط یدونه تازه شو بچینم.
وقتی نارنج هارو بررسی میکردم از پنجره چشمم خورد به امید که توی اتاق من بود، بلافاصله از اتاق اومد بیرون و برگشت توی اتاق خودش.
یه نارنج خوش رنگ و بو پیدا کردم و چیدم؛ به صورتم نزدیکش کردم و بوی تلخ و ترش نارنج رو با تک تک سلول هام احساس کردم.

نارنج رو شستم و روی میز گذاشتم؛ به گوجه ها که له و نرم شده بودن ادویه زدم و دوتا تخم مرغ روش شکستم و اول اجازه دادم تا سفیده ها کامل بپزه و بعد زرده هاشو قاطی کردم.
زیر گاز رو خاموش کردم و برگشتم توی اتاقم، بلافاصله کشو رو باز کردم و وقتی دیدم دفترم اونجاست خیالم راحت تر شد.
وقتی از اتاق خارج شدم، امید توی آشپزخونه بود و سرک میکشید.
+صبح بخیر، پسرم. بیدار شدی ؟
-سلام؛ بیدار شدن با بوی نون تازه و املت واقعا لذت بخشه.
+تا یه آبی به دست و صورتت بزنی منم سفره رو پهن کردم.
سفره رو انداختم و یه پیاز برداشتم و پوست کندم و چهارقاچ، گذاشتم کنار بشقاب و نارنج رو هم نصف کردم و گذاشتم کنار پیاز و همه وسایل رو چیدم روی میز.
یه لیوان از توی کابینت برداشتم و از آب شیر پر کردم. وقتی داشتم آب میخوردم امید اومد و پشت میز نشست.
-دیر اومدی، جایی بودی ؟
+طول کشید تا مادرت سوار بشه و بره و منم نون بگیرم.
امید اومد چیزی بگه اما دوباره یه تیکه از نون رو با دست کند و مشغول لقمه گرفتن شد، منم نخواستم زیاد پا پیچش بشم و ازش سوالی بپرسم. کنارش نشستم و برای خودم لقمه گرفتم.
بدون صحبت خاصی و در سکوت مطلق صبحونه مون رو تموم کردیم، وقتی امید داشت سفره رو جمع میکرد گوشیم زنگ خورد؛ نسترن بود.
«+جانم ؟
-سلام شاهرخ خوبی؟
+سلام زندگیم، فدات شم تو خوبی؟ رسیدی ؟
-شکر به خوبیت، آره یادم رفت بهت زنگ بزنم، تا جامون رو داخل قطار درست کنیم و کوپه هامون مشخص بشه و وسایل رو جا‌به جا کنیم؛ نشد که زنگ بزنم. الان داخل قطاریم.
+به سلامتی، خوش بگذره بهتون.
-سلامت باشی؛ امید کجاست؟ حالتون خوبه؟
+آره عزیزم، نمیخواد نگران ما باشی؛ تازه صبحانه خوردیم، الان هم میخوایم بریم بیرون بچرخیم دوتایی.»
زیر چشمی امید رو نگاه کردم که از داخل آشپزخونه با چشمای گرد و پر از هیجان به من خیره شده بود و نگاهم میکرد.
«-باشه پس خوش بگذره بهتون. کاری نداری؟
+نه مراقب خودت باش؛ خداحافظ.»
به محض اینکه تلفن رو قطع کردم امید پرید جلوم و گفت :
-کجا قراره بریم؟
دستم رو لای موهاش بردم و با حرکت دادن، موهاش رو به هم ریختم و گفتم:
+کجا دوست داری بریم؟
-نمیدونم برام فرقی نمیکنه.
+خب میتونیم بریم پارک جنگلی؛ ناهارمون رو اونجا بخوریم، بعدش بریم شهربازی نزدیک پارک؛ بعدش میتونیم بریم سینما و شام رو بیرون بخوریم. نظرت چیه؟
-به نظرم عالیه.
+پس بلند شو وسایلت رو جمع کن بریم.
تا امید رفت توی اتاقش و آماده بشه؛ منم از توی کمد یه کوله‌پشتی مخصوص کوهنوردی برداشتم و دوتا بشقاب و لیوان و وسایل ناهار رو، در کنارش دوربین شکاری و کلاه های آفتابی جفتمون رو برداشتم.
نیم ساعت بعد، جفتمون آماده شده بودیم و بعد از اینکه وسایل رو توی صندوق ماشین گذاشتم؛ راه افتادیم.
حدود یک ساعت تا پارک جنگلی راه بود، بین راه یکی از فروشگاه های زنجیره ای توقف کردیم تا خوراکی و مرغ آماده برای کباب کردن بخریم.
کودک درون جفتمون حسابی فعال شده بود و توی فروشگاه مسخره بازی در می‌آوردیم، زندگی کوتاه تر از اونیه که بخوایم نگران حرف ها و افکار مردمی که همیشه حرف برای گفتن دارن باشیم.
خرید مون که تموم شد دوباره سوار ماشین شدیم و راه افتادیم؛ بلافاصله بعد از اینکه رسیدیم، وسایل رو جابه‌جا کردیم و زیرانداز خودمون رو زیر سایه یکی از درخت های بزرگ پارک پهن کردیم. اگه همه چیز به خوبی پیش بره، میتونیم روز عالی‌ای رو داشته باشیم.
روی زیرانداز دراز کشیده بودیم و به ابرهای سفید رنگ و پراکنده توی آسمون چشم دوخته بودیم و شکل های مختلف در آوردیم و برای هم توصیف میکردیم؛ قوه تخیل امید هم مثل خودم بالا بود و با دیدگاه جالبی به آسمون آبیِ بالاسرمون نگاه میکرد.

باد ملایمی که می‌وزید و شاخه های سبز رنگ درخت هارو تکون میداد، آواز پرنده هایی که روی شاخه درخت ها بازی میکرد فضای دلنشینی رو به ارمغان می آورد.
دستم رو کنارم دراز کرده بودم و سر امید روی دستم بود.

وقتی امید به دنیا اومد، زندگیم دوباره رنگ و بوی جدیدی به خودش گرفت و از اون وضع داغون خلاص شدم؛ کلید مشکلاتم توی اون زمان امید بود، هرچند حضور نسترن هم توی زندگیم مثل فانوس توی تاریکی بود و بدون نسترن نمیتونستم پیش برم، اما امید، مثل خورشید زندگیم که از پشت کوه های سخت زندگی طلوع میکرد، دوباره مسیر پیش روم رو روشن کرد تا بتونم آینده مو در کنار این خانواده ببینم. نسترن چراغ روزای سختم بود و امید، شیرینی بخش زندگیم؛ وقتی که خانواده ام رو کنار داشتم، باید خاطرات قدیمی رو فراموش میکردم اما چه بسا که لفظا آسونه، واقعیت و زندگی، همیشه خیلی سخت تر از چیزیه که فکر میکنیم. چون تئوری مشکلات با یه راهکار ساده توی ذهن قابل حل هستن، اما زمانی که توی زندگی واقعی بخوایم این افکار رو پیاده کنیم، با مشکلات واقعی تری مواجه میشیم.
علی‌رغم اینکه مشکلات، چاشنی های زندگی هستن و خوشی مطلق خسته کننده و بی معنیه، اما گاهی این سختی ها بیشتر از انتظار آدم رو محاصره میکنن و باید جلوشون تسلیم شد. اما اگه هنوزم زنده ام، باید این رو به خودم یادآوری کنم، چیزی که نکشه، قوی تر می‌کنه.
امید به لحنی آروم و نگران پرسید؛
-دوباره رفتی توی فکر ؟
+آره، گاهی افکار بیش از حد توی ذهنم میچرخن.
-دوست داری راجع بهش با من صحبت کنی؟
+البته، چرا که نه؛ فقط الان زمان مناسبی نیست. می‌خوام تمام تمرکزم روی وقتی که میگذرونیم باشه. دوست دارم یه جوری از روزمان استفاده کنیم که چیزی رو دست ندیم، زمان خیلی زود میگذره. انگار همین دیروز بود که به دنیا اومدی و پتو پیچ تو بغلم بودی.
لبخند کوچولو و با نمکی روی لب های امید بود، برای چند لحظه به چشماش خیره شدم و عشق بی نهایتی که به هم داشتیم رو با عمق وجودم احساس کردم.
با دستم شروع کردم به قلقلک دادن امید و صدای قهقهه اش کل پارک رو پر کرده بود. از بچگی هم قلقلکی بود و ضعف میکرد وقتی باهاش این شوخی رو میکردی.
خیلی زود پوست سفید و مخصوصا اون گونه های تو پرش قرمز شد، از قلقلک دادنش دست کشیدم و محکم بغلش کردم.
همون‌طور که توی بغلم بود، زیر گوشش به آرومی زمزمه کردم؛
+ببخشید بابا اگه این مدت زیاد باهات وقت نگذروندم، میدونی که چقدر دوست دارم؟
در حالی که داشت سرش رو بین گردنم قرار میداد گفت؛
-منم دوست دارم بابا.
بعد از چند ثانیه از جام بلند شدم و گفتم
+حالا پاشو ناهار رو آماده کنیم تا از گشنگی ضعف نکردیم.
ذغال هارو آماده کردیم و جوجه هارو سیخ زدیم، امید سیخ هارو روی ذغال گذاشت و مشغول پختن شد. تو این فاصله منم بقیه چیزا رو آماده کردم و وسایل اضافی رو گذاشتم توی ماشین تا سریعتر ناهار رو بخوریم و جمع کنیم.
+امید. نون یادمون رفت انقدر مسخره بازی در آوردیم تو فروشگاه
امید با چشمای گرد به من نگاه میکرد.
شونه هامو بالا انداختم و گفتم:
+اشکال نداره خالی میخوریم خب.
امید شروع کرد به خندیدن و باشه ای گفت.

خیلی زود ناهارمون رو خوردیم و وسایل رو جمع کردیم؛ ساعت تازه ۳ بعد از ظهر بود. به پیشنهاد امید رفتیم پیاده روی بین درختای سر به فلکی که شال سبز رنگ بهاری سر کرده بودن.
هر از گاهی نسیم ملایمی شاخ و برگ هارو تکون میداد و فضا رو واقعا محصور کننده و جذاب کرده بود.
درختای بلند پارک با شاخه‌هایی که انگار می‌خواستن آسمون رو لمس کنن، فضایی شگرف ساخته بودن و نور خورشید که از لابه‌لای برگ‌ها عبور می‌کرد، روی زمین سایه‌هایی رقصون می‌انداخت. بوی خزه و خاک مرطوب به مشام می‌رسید و صدای خش‌خش برگ‌های خشک زیر پاها و سنگ ریزه ها که آروم زیر کفش تکون میخوردن، نوایی آشنا بود.
نوایی که یادآور روزهای گرم و لذت بخش تابستونی و بهاری دوران نوجونی ام بود که گذرونده بودم.
صدای تق و تق دارکوب که ها سخت مشغول لونه سازی بودن و بالا و پایین پریدن سنجاب های بازیگوش بین شاخه ها و درخت ها لذت طبیعت گردی مون رو بیشتر کرده بود.
وقتی یکی از سنجاب ها از کنارمون رد شد امید چیز جالبی گفت:
-بابا، میدونستی سنجاب ها هم مثل آدما، برای کسی که دوستشون دارن گل میچینن و می‌برن؟
+جدی ؟ چه جالب، نمی‌دونستم.
-آره اونا نسبت به گلها واکنش نشون میدن و خوشبو ترین و قشنگترین شون رو برای کسی دوست دارن میبرن و بهش هدیه میدن.
+چقدر قشنگ، توام به کسی که دوست داری گل هدیه میدی؟
وقتی این حرف رو زدم، سکوت عجیبی بینمون حاکم شد، امید نگاهش رو از من دزدید و به پایین نگاه میکرد. وقتی سرش رو بالا آورد؛ متوجه شدم که حالت چهره اش عوض شده و حس عجیبی توی چشماش به خوبی دیده میشد.
+ببخشید فکر کنم ناراحتت کردم.
-نه نه، خوبم…
سریع لحنم رو عوض کردم و گفتم:
+به نظرم دیگه طبیعت گردی کافیه، بریم سمت شهربازی یکم اونجا وقت بگذرونیم.
بین راه دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد؛ ماشین رو توی پارکینگ شهربازی پارک کردم و پیاده شدیم.
+از کجا شروع کنیم ؟
-بریم سوار چرخ و فلک بشیم؟
یکی از ابروهامو بالا انداختم و تایید کردم.
دوتا از چیپس و پفک هایی که خریده بودیم رو برداشتم و سمت بلیط فروشی راه افتادیم، کارت مخصوص شهربازی رو شارژ کردم و سوار چرخ و فلک شدیم.
+مسئولش گفت حدودا یه ربع طول می‌کشه تا کامل دور بزنه، میتونیم چند تا عکس بندازیم و خوراکی هامون رو بخوریم.
دستم رو دور شونه‌ی امید انداختم و یه سلفی گرفتم، شیرینی لبخند امید شیرینی زندگی من بود. همین چیزای کوچیک مثل خندیدن های امید و نسترن منو هنوز سرپا نگه داشته بود.
بسته خوراکی هارو باز کردیم و مشغول خوردن شدیم، هر چقدر که ارتفاع بالاتر می رفت، دید باز تر و بهتری داشتیم و قشنگی های اطراف نمایان میشد.
خورشید که پشت کوه کمرنگ و کمرنگ تر میشد و طرف دیگه‌ی آسمون، ماه که مثل چشمای امید برق میزد و آماده خودنمایی توی شب میشد.
احساس کردم چیزی روی دل امید سنگینی می‌کنه که میخواد راجع بهش حرف بزنه.
+امیدم؟
-بله؟
+چیزی هست که بخوای راجع بهش باهام حرف بزنی؟
کمی سکوت کرد و گفت:
-چطور ؟
+احساس کردم شاید بخوای چیزی بگی اما دودلی، فقط می‌خوام بهت یادآوری کنم هر مشکلی هم که داری من کنارتم.
امید لبخند بی جونی زد و من رو بغل کرد؛
چند دقیقه ای سرش رو توی گردنم جا داده بود و دستاش رو محکم دورم گره زده بود که احساس کردم گردنم خیس شد.
متوجه شدم داره گریه میکنه، به روی خودم نیاوردم و فقط محکم تر بغلش کردم و با کف دستم پشت کمرش رو نوازش دادم، اگه نیاز داشت گریه کنه باید میزاشتم راحت باشه و صبر کردم تا خودش آروم بشه.
وقتی ازم جدا شد؛ توی چشماش اشک جمع شده بود و مظلومیت خاصی رو به نمایش میزاشت.
با انگشتم اشکش رو پاک کردم و روی گونه اش رو بوسیدم.
امید هنوز داشت فین فین میکرد
+قربون چشمای مشکیت برم؛ اگه الان راحت نیستی راجع بهش صحبت کنی اشکالی نداره، بیا فعلا خوش بگذرونیم و بعدا راجع بهش حرف بزنیم.
درحالی که داشت اشکاش رو پاک میکرد با صدای لرزونش باشه ای گفت و سعی کرد لبخند بزنه اما بازیگر خوبی نبود و هنوز توی مخفی کردن احساساتش حرفه ای نشده بود.
سرش رو بوسیدم و درحالی که محکم تر بغلش میکردم بازوش رو نوازش دادم و گفتم؛
+نگران هیچ چی نباش، من کنارتم بابا؛ باشه؟
سرش رو به نشانه تایید تکون داد و حرفی نزد.
از چرخ و فلک پیاده شدیم و آشغال خوراکی هارو توی سطل زباله انداختیم؛ از مغازه های اونجا دوتا بستنی قیفی کاکائویی گرفتم، میدونستم امید چیزای شکلاتی دوست داره‌.
توی شهربازی قدم می‌زدیم و بستنی میخوردیم، امید توی فکر بود و محو بستنی‌اش شده بود، کم کم داشت حالش بهتر میشد. من حتی با بستنی هم خاطره داشتم و از درون دردی رو حس میکردم که میدونستم با مرور خاطرات ممکنه آروم بگیره اما الان زمان مناسبی برای فکر کردن نبود. باید تمرکزم رو میزاشتم روی امید و احساساتش.
وقتی بستنی هامون تموم شد رفتیم سمت ترن هوایی، خوشبختانه ردیف اول خالی بود و ماهم مستقیم رفتیم سراغش.
ترن، با صدای تق و توق بالا می‌رفت و هرآن بود که برسیم به سراشیبی بزرگش و با سرعت فوق العاده زیاد بریم سمت پایین.
انتظار برای رسیدن به اون نقطه، درست مثل انتظار برای یه موقعیت سخت و عجیبه، درحالی که جلوی زمان رو نمیشه گرفت و میدونی قراره اتفاق بیوفته، به سمت بالا حرکت میکنی و در نهایت، جوری که انتظار نداشتی و تصویری ازش نداری، توی اون مشکل میوفتی و زمان شتاب میگیره، گاهی هم کند میشه. بستگی به موقعیت داره، فقط باید سعی کنی از حال لذت ببری چون زندگی مقصد نیست، تصور اینکه قراره به جایی برسی غلطه، زندگی سراسر مسیر و پستی بلندیه.
موفقیت ها و چالش ها مثال های دقیقی از این پستی و بلندی ها هستن، فقط باید از حال لذت ببری، از مسیر لذت ببری.
چنان غرق فکر بودم که متوجه نشدم دقیقا کی رسیدیم به اون نقطه؛ قبل اینکه خون به مغزم برسه زیر دلم خالی شد و صدای جیغ های هیجانی مردم بود که به گوش می‌رسید.
امید اما خیلی نترس بود، جیغ نمی‌زد و درحالی که دستاش رو باز کرده بود و تکون میداد، از این شتاب هیجانی لذت میبرد.
همینطور که به امید نگاه میکردم و محو لبخند روی صورتش و گونه های برجسته اش بودم یکدفعه وارد پیچ شدیم و چنان تکون بدی خوردیم که من ناخواسته شروع کردم به داد زدن.
اینبار بجای لبخند بی‌صدا، قهقهه های بلند امید بود، وقتی که با چشمای گرد و پر از هیجان و شیطنتش به من نگاه میکرد و بلند بلند می‌خندید؛
خیلی زود ترن متوقف شد و پیاده شدیم؛ امید هنوزم داشت بلند بلند می‌خندید که پیشونیش رو روی سینه ام گذاشت بغلم کرد.
-ترسیدی مرررد ؟
+به من داشتی میخندیدی بچه پرو؟ میدونم چیکارت کنم.
دوباره شروع کردم به قلقلک دادن امید که یه دفعه مثل ماهی لیز که بیرون از آب ورجه وورجه میکنه، پرید و فرار کرد.
دنبالش شروع کردم به دویدن و انقدر دویدیم دور شهربازی که از نفس افتادم و شروع کردم به نفس نفس زدن.
+وایسا بسه! آتش بس، کاریت ندارم.
-کم آوردی ؟
+ناسلامتی سنی ازم گذشته، انتظار داری چقدر بتونم بدو ام؟
آروم آروم به سمتم قدم برداشت و بغلم کرد.
+گیرت آوردم بچه پرو
یه دفعه کتفش رو محکم گاز کردم.
-آییی غلط کردم باشه باشه.
دستی به موهام کشیدم و گفتم:
+دیگه منو مسخره نمیکنی ؟
-نه نه، غلط کردم ببخشید.
موهاش رو با دست به هم ریختم گفتم.
+باشه، بریم. کره خر.
یه لبخند زد که شیطنت از چشماش معلوم بود.
دو سه تا دیگه وسیله هم سوار شدیم و راه افتادیم سمت سینما.
وقتی ماشین رو جلوی در سینما پارک کردم با چراغ های خاموش و در بسته مواجه شدیم.
-بسته است؟
+ظاهراً اینطوریه.
-یه چیزی روی در نوشته.
امید سرش رو پنجره بیرون برد و سعی کرد نوشته رو بخونه.
-نوشته “به منظور بازسازی و تعمیرات تا اطلاع ثانوی بسته است” یعنی چی ؟! تا دیروز باز بود.
چهره امید مثل ابرهای پاییزی درهم رفت. با خجالت کفش‌هاش رو به زمین کوبید و زیر لب زمزمه کرد: “همیشه همین‌طوریه.” انگار که دنیا روی سرش خراب شده بود.
+اشکالی نداره، نباید بزاریم یه در بسته، برنامه و روزمون رو به هم بریزه؛ میتونیم به جای سینما بریم یه جای دیگه.
-اره راست میگی، مسئله چندان مهمی هم نیست. کجا بریم ؟
+نمیدونم، کجا دوست داری بریم؟
هردو نگاهمون رو به ساعت ماشین دوختیم. ۱۷:۴۳ بود.
مدت کوتاهی سکوت بینمون بود و امید داشت فکر میکرد که کجا بریم.
-نمیدونم واقعا، فرقی نمیکنه برام.
+اگه میدونستیم سینما بسته است همون شهربازی میموندیم. میتونیم بریم توی خیابونا بچرخیم، شاید مغازه ای چیزی توجه مون رو جلب کرد یا ایده ای به ذهنمون رسید.
-آره، بریم، بهتر از موندن پشت درای بسته است.
یه آهنگ ملایم گذاشتم و راه افتادیم، توی خیابونا بالا و پایین می‌رفتیم و مغازه ها و آدما رو نگاه میکردیم.
باد ملایم بهاری، عطرهای مختلف مغازه ها رو همراه خودش میچرخوند و به مشام ما می‌رسوند؛ از بوی تلخ قهوه‌ی کافه ها گرفته تا بوی شیرین خامه‌ی قنادی. بوی لباس های نوی بوتیک ها و بوی کاغذ و کتابِ کتابفروشی. بوی عطور مختلفی که از عطاری به بیرون میومد و بوی شاخه های رز و نرگس که از گل فروشی پیدا بود. شهر، به لطف نسیم صبا، رنگین کمونی از عطر به خودش گرفته بود.
سکوت بینمون رو شکستم و گفتم؛
+راستی، سال بعد باید انتخاب رشته کنی، هنوز بهش فکر نکردی ؟
-نه بهش فکر نکردم، نمیدونم چه رشته ای انتخاب کنم.
+باید ببینی به چی علاقه داری، در عین حال باید اینم در نظر بگیری هر شغلی نمیتونه آینده تو بسازه، براش وقت بذار و با حوصله تصمیم بگیر، هر موقع خواستی میتونیم راجع بهش صحبت کنیم و کمکت کنم، اگه مشاور تحصیلی هم لازم داشتی آقای وقاری تو مدرسه تون مشاوره، میتونی با اون هم مشورت کنی.
-میدونم، قبلا اومده سر کلاسمون و صحبت کرده؛ ولی واقعا نمی‌دونم به چی علاقه دارم.
+نمی‌خواد فعلا نگران اون باشی، وقت زیاده برای تصمیم گیری و فکر کردن به شغل و انتخاب رشته.
همون‌طور که مشغول صحبت کردن بودیم گوشیم زنگ خورد، نسترن بود. انگشتم رو روی آیکون سبز رنگ قرار دارم و به بالا کشیدم.
+سلام زندگیم. حالت چطوره ؟
-سلام عزیزم، من خوبم شما خوبید؟
+عالی، داریم با ماشین دور می‌زنیم. کجایی الان؟
-باشه عزیزم خوش بگذره بهتون، دقیق نمیدونم ولی تقریبا نزدیکیم، فکر میکنم تا یکی دو ساعت دیگه برسیم.
+به سلامتی عزیزم، گوشی رو میدم با امید صحبت کن.
گوشی رو به سمت امید گرفتم و نگاهش کردم.
+مادرته.
گوشی رو از دستم گرفت و مشغول صحبت شد، از لحن صحبت کردنش به خوبی میتونستم متوجه بشم که چقدر دلتنگه و بغض کرده.
ماشین رو کنار جدول پارک کردم و پیاده شدم، دوتا آب‌هویج بستنی سفارش دادم و منتظر شدم تا آماده بشه؛ امید هنوز داشت با مادرش صحبت میکرد. از اون فاصله متوجه نمی‌شدم وی میگه ولی از چهره اش مشخص بود که داره اتفاقای امروز رو با ذوق برای مادرش تعریف می‌کنه. ناخواسته لبخندی روی لبم نشستم و خاطره های کوتاهی از بچگی خودم مرور شد؛ وقتی رفته بودم اردو از طرف مدرسه و داشتم همین جوری با ذوق برای مادرم تعریف میکردم.
-سفارشتون آماده شد.
+ممنونم.
لیوان هارو توی دستم گرفتم و سوار ماشین شدم. همون لحظه امید تلفنش رو قطع کرد و آب هویجش رو دستم گرفت.
-دستت درد نکنه.
+نوش جونت خوشگلم.
چند دقیقه ای رو مشغول نوشیدن آبمیوه مون بودیم؛ دوباره به ساعت نگاه کردم، شیش و نیم بود.
درحالی که ته آبمیوه رو هورت می‌کشیدم گفتم؛
+کم کم باید بریم سروقت قسمت آخر برنامه مون. برای شام کجا بریم؟
-طبقه آخر ساختمون ارکیده یه کافه رستوران که هم غذاهاش خوبه هم به کل شهر دید داره. روی پشت بومش هم قهوه خونه است.
+آها… اونوقت جنابعالی از کجا میدونی؟
-یبار با دوستام رفتیم اونجا.
سرم رو تکون دادم و درحالی که یه آبروم رو انداخته بودم بالا گفتم؛
+حالا برای شام رفته بودید یا قلیون بکشید ؟
سرش رو انداخته بود پایین و ریز ریز می‌خندید.
دستم رو انداختم دور گردنش و به سمت خودم کشیدمش و زیر گوشش آروم زمزمه کردم؛
+کره‌خری دیگه چیکارت کنم.
به سمت مجتمع ارکیده راه افتادیم، با ترافیک مسیر نیم ساعت طول کشید تا برسیم.
-تازه ساعت هفته، به نظرت زود نیست برای شام؟
+شام رو زودتر میخوریم که بعدش هم برنامه داشته باشیم.
امید با تعجب به من نگاه میکرد.
-چه برنامه ای ؟ آخرین قسمت برنامه های که گفتی شام بود دیگه.
یه چشمک زدم و چیزی نگفتم، امید هنوز منظورم رو نفهمیده بود و قیافش شبیه علامت سوال بود.
+حالا اینجا فست فود هم دارن ؟
-آره تو کافه رستورانش فست فود هم دارن.
+پس پیاده شو بریم.
از ماشین پیاده شدیم و مستقیم رفتیم طبقه آخر.
دور تا دور رستوران شیشه بود و از همه طرف به کل شهر دید داشتیم. انتهای سالن، دقیقا کنج ترین نقطه که از دو جهت به بیرون دید داشت، چشمم به یه میز خالی خورد.
صندلی رو برای امید عقب کشیدم و وقتی نشست اون رو دوباره به جلو هدایت کردم، روبه‌روش نشستم و به شهر خیره شدم. سیاهی شب، درست مثل یه کهکشان بزرگ و نور چراغ ها مثل ستاره های توی کهکشان چشمک میزدن و منظره‌ی بی‌نظیری از بالای شهر بود.
خانمی که اونجا کار میکرد منوی رستوران رو برامون آورد و رفت.
با امید نگاهی به منو انداختیم و انقدر تنوع غذاها شون زیاد بود که هر دوتامون توی دوراهی موندیم.
-بعضی چیزا واقعا قیمت هاش بالاست.
+میشه ازت یه چیزی بخوام؟
-البته!
+لطفا کاری به قیمت چیزی نداشته باش و هرچیزی که دلت خواست رو انتخاب کن، همین!
خانمی که منو رو آورده بود دوباره اومد و گفت:
×انتخاب کردید؟
+بله، دوتا پیتزای رست‌بیف، یه سالاد سزار و دوتا نوشابه قوطی مشکی.
×بله حتما، تا حدودا پانزده دقیقه دیگه سفارشتون آماده میشه؛ اگر چیز دیگه ای لازم داشتید اون دکمه روی میز رو فشار بدید.
+ممنونم.
نوازنده‌ی جوون و خوش تیپی با موها و چشم های مشکی با پیراهن سفید و پاپیون آبی رنگ، پشت پیانو نشسته بود و قطعه experience رو می‌نواخت.
صدای دلنشین پیانو کل فضا رو پر کرده بود؛ نور محیط کم بود و بازتاب پرتوی های نور شمع روی میز توی چشمای امید که به من نگاه میکرد میدرخشید. بوی گل رز توی کل رستوران پیچیده بود و برای یه لحظه، وقتی قطعه به اوج خودش رسید و نوازنده مو طلایی ویولن با پیانو همنوازی می کرد احساس کردم دارم خواب میبینم و حس میکردم حتی میتونم پرواز کنم.
-بابا !
قبل از اینکه امید حرفش رو بزنه چیز عجیبی گفتم؛
+محیط اینجا برای یه شب پدر و پسری زیادی رمانتیک طراحی شده، اگه عاشق شدی بیارش اینجا.
یه دفعه امید دستپاچه شد و لپاش گل انداخت.
-بابا !
یه دفعه به خودم اومدم، انقدر غرق فضا بودم که حتی متوجه نشدم چی گفتم.
+جانم ؟
-میشه یه چیز دیگه هم سفارش بدم؟
+چی عزیزم؟
-اسـ…تیک.
+باشه حالا چرا انقدر صدات لرزون شد؟
-بخاطر حرفی که زدی.
+ببخشید بابا خیلی رفتم تو حس و حال فضای اینجا، موسیقی‌اش منو شدیدا به وجد آورد.
سرش رو انداخت پایین و گفت: اشکال داره.
+چرا همون اول استیک سفارش ندادی؟
-قیمتش بالا بود.
+مگه نگفتم با قیمت چیزی کار نداشته باش؟
-ولی آخه …
قبل از اینکه حرفش رو تموم کنه، گفتم؛
+باشه، حالا که سفارش دادیم و الان است که بیاد، میتونی استیک رو بعدا سفارش بدی، چون زیاد بخوریم سنگین میشیم و بعدش… برنامه اخر شبمون خراب میشه.
یه چشمک هم حواله اش کردم.
دقیقا مثل انیمیشن ها که وقتی کاراکتر راه حل چیزی رو متوجه میشه، یه لامپ بالا سرش روشن میشه، به وضوح اون لامپ رو بالای سر امید حس کردم وقتی تازه فهمید منظورم از برنامه آخر شب چیه و شروع به خندیدن کرد.
وقتی نوازنده ها شروع به نواختن قطعه hope از mark eliyahu کردن، احساس کردم نت های موسیقی که به حرکت در میان و از ساز بلند میشن؛ از تک تک سلول های بدنم عبور میکنن.
شام مون رو در کمال آرامش خوردیم و بعد از حساب کردن هزینه اش، از رستوران خارج شدیم؛ آخرین نت های آهنگ هم از دیواره‌ی آسانسور عبور کردن و به عصب های شنوایی ام نفوذ کردن.
وقتی سوار ماشین شدیم، هنوز هم تحت تاثیر موسیقی بی نظیری که شنیده بودم، رو ابرا بودم که جرقه ای از خاطرات گذشته، دوباره ذهنم رو به هم ریخت.
+بابا، چند دقیقه تو ماشین بشین الان برمیگردم.
پیاده راه افتادم و به پشت ساختمون، جایی که امید من رو نبینه رفتم.
یه نخ سیگار روی لبم قرار دادم و روشنش کردم.
سیگار از نصف رد شده بود و هم راهش؛ خاطراتم رو هم دود میکردم و به بیرون هدایت میکردم.
همون خاطره هایی که توی مغزم هر از گاهی جرقه میزدن و اعصابم رو به هم می‌ریختن، خاطره های تلخ و عذاب آور از دوره‌ی نوجونی‌ام که هنوز باهاشون کنار نیومده ام و این مدت فقط سرکوبشون کردم.
زنگ خوردن گوشیم منو از فکر درآورد.
+سلام عزیزم، رسیدی؟
-سلام، آره عزیزم رسیدیم. تازه از قطار پیاده شدیم و داریم میریم سمت هتل هامون تا وسایلمون رو بزاریم و یکم استراحت کنیم، آخر شب میریم سمت حرم.
+باشه عزیزم به سلامتی، سر ظهر بیرون نرو و سعی کن زیاد تو آفتاب نباشی. ما هم تازه شام خوردیم میخوایم برگردیم خونه.
مکالمه مون چند دقیقه ای طول کشید، فیلتر سیگار رو انداختم توی سطل زباله و به سمت ماشین حرکت کردم و سوار شدم
-چیزی شده بابا؟
+ها؟ نه چطور؟
-نمیدونم یهو رفتی، بعد داشتی با تلفن حرف می‌زدی.
+نه چیزی نشده، مادرت بود، گفت تازه رسیدیم داریم میریم سمت هتل.
-باشه.
به سمت خونه حرکت کردیم؛ جلوی سوپرمارکت نگه داشتم و کارتم رو دادم به امید.
+برو هرچی دوست داری بگیر و بیا.
-باشه، تو چی دوست داری؟
+برای من فرقی نداره برو زود بگیر بیا.
-رمز کارتت چند بود؟ آها یادم اومد.
از ماشین پیاده شد و رفت.
سرم رو به عقب تکیه دادم و چشمام رو بستم، موسیقی سنتی گوش نوازی از رادیوی ماشین پخش میشد و من رو به فکر فرومی‌برد. همون افکار تلخ همیشگی که باید دور میریختم و این همه سال، فقط روی هم تلنبار شده بودن و سعی میکردم با نادیده گرفتن، اونا رو از بین ببرم.
اولین باری که مشروب خوردم با چند تا از دوستام بود، یواشکی خوراکی خریدیم و رفتیم؛ یکی از بچه ها اتانول گرفته بود. اون زمان دم دستی ترین چیزی بود که میشد پیدا کرد.
اولین پیک رو که خوردم، تازه فهمیدم چه غلطی کرده ام!
اون طعم تلخ و تند عجیب که تا قبل از اون تجربه اش رو نداشتم، درحالی که داشت گلوم رو میسوزوند پایین میرفت و به خوبی حرکتش رو توی گلوم احساس میکردم.
نمیدونم چرا انقدر به خودم سخت گرفتم، شاید بخاطر این بود که نمی‌خواستم جلوی رفیقام کم بیارم، که مبادا چیزی رو از دست بدم یا حرف مزخرفی بشنوم.
یادمه اون شب انقدر زیاده روی کرده بودیم که حال همه مون داغون بود؛ وقتی رفتم خونه بابام حسابی از دستم ناراحت شد و یه کلمه هم باهام نزد. بعد از اون دیگه تکرار نکردم، هربار خواستم مشروبی بخورم، با بابام خوردم.
پای امید هم خودم به مشروب باز کردم، البته اجباری براش نبود ولی خب تو این سن معمولا همه دوست دارن چیزای جدید رو تجربه کنن، به هر حال اول آخرش میخواست بخوره؛ ترجیح میدادم کنار خودم بخوره تا اینکه بره بیرون و جنس به درد نخور و آب قرص بخوره و حالش بد بشه. تو این دوره زمونه کمتر ساقی دل به کار میده و چند درصد هم متانول توی نوشیدنی کافیه تا کلی آسیب جدی به بدن وارد بشه.
هرچند نمیدونم کار درستی کردم یا نه، هنوز سنی نداره امید؛ اما خودمم تقریبا تو همین سن ها بودم که برای اولین بار امتحان کردم.
خرید کردن امید بیش از اندازه طول کشید، سرم رو از پنجره بیرون بردم و نگاهی به داخل مغازه انداختم. امید با فروشنده ای که هم سن و سال خودش بود مشغول صحبت و بگو بخند بود. ظاهراً فروشنده چیز خنده داری به امید گفت که امید شروع به خندیدن کرد. شیطنت به خوبی توی نگاهش احساس میشد.
یعنی قرار بود این شیطنت ها جدی تر بشه؟ امید داره بزرگ میشه و نمیدونم که آیا پدر خوبی بودم یا نه؟ وقت دارم هنوز که بخوام چیزی بهش یاد بدم؟ تو این فکرت بودم که حس عجیبی رو توی دلم احساس کردم، حسی مثل غرور پدرانه، یا شایدم نگرانی درباره‌ی آینده‌ی امید.
دوباره سرم رو به صندلی تکیه دادم و چشمام رو بستم، برای چند لحظه فراموش کردم که کجام و دارم چیکار میکنم.
امید برگشت و سوار ماشین شد. یه کیسه بزرگ خوراکی خریده بود و لبخند شیطنت آمیزی روی لبش نقش بسته بود.
-ببخشید دیر کردم، یکی از دوستای قدیمی ام رو دیدم.
+اشکالی نداره.
کارتم رو گرفتم و توی کیف کارت هام قرار دادم؛ بوی چرم تازه‌ی کیف برای مدت کوتاهی فضای عجیبی رو توی ماشین محقق کرد.
به سمت خونه راه افتادیم و توی راه دیگه صحبتی بینمون اتفاق نیوفتاد.
ماشین رو پارک کردم و هر دو از ماشین پیاده شدیم؛ تا امید در خونه رو باز میکرد، قفل فرمون رو وصل کردم و کاربرد های نداشته اش منو به فکر فرو برد.
-بابا چیکار می‌کنی ؟ بیا دیگه
+اومدم.
در ماشین رو بستم و قفل کردم؛ کفش هام رو درآوردم و توی جاکفشی قرار دادم و وقتی وارد شدم، پشت سرم در رو بستم و وارد اتاقم شدم تا لباس هامو عوض کنم.
یه شلوارک با تیشرت ستش رو پوشیدم و وارد آشپزخانه شدم تا از توی کابینت بطری شراب رو بردارم.
امید لباس هاش رو عوض کرده بود و با عجله به سمت دستشویی میدویید.
با دیدنش ناخواسته شروع کردم به خندیدن.
بطری شراب رو روی میز گذاشتم و دوتا لیوان هم کنارش.
از توی فر گاز که نقش انباری رو داشت سه تا تیکه ذغال برداشتم و روی گاز گذاشت تا سرخ بشه.
تو این فاصله قلیون رو آماده کردم و روی مبل دراز کشیدم تا خستگی ام در بیاد.
پلک هامو روی هم فشار میدادم و خستگی یه روز سخت رو از بدنم بیرون میکردم؛ رفتار های عجیبی که از امید دیده بودم ناخواسته منو بیشتر به فکر فرو میبرد، وقتی راجع گل هدیه دادن حرف زدیم، وقتی توی کابین چرخ و فلک بهش گفتم تو خودشه، وقتی سر میز شام ناخواسته اون حرف رو زدم…
به خوبی متوجه بودم که امید داره با چیزی درون خودش سر و کله میزنه، شاید امشب فرصت خوبی باشه که بخواد راجع بهش باهام حرف بزنه. اما نباید اصلا بهش فشار بیارم، شاید اونم مثل من داره با چیز سختی سر و کله میزنه و یاد آوری کردنش براش عذاب آور باشه. باید اجازه بدم خودش هر وقت که راحت بود حرف بزنه، من فقط باید اون راحتی رو براش به ارمغان بیارم!
-خسته ای بابا ؟
سرم رو به سمت امید چرخوندم، با چشمای نیمه باز و خسته نگاهش میکردم.
+آره، از صبح زود بیدار شدیم، ولی خب استراحت کردم، میخوای قلیون رو آماده کنیم؟
امید با شیطنت سرش رو تکون داد و لبخند با نمکی تحویل دادم.
دستم رو به نشونه‌ی بغل کردن باز کردم. امید کنارم نشست و سرش رو روی شونه ام گذاشت، دستم رو از زیر بازوش رد کردم و بغلش کردم.
عقربه‌ی ثانیه شمارِ ساعت روی دیوار به سرعت می‌گذشت و لحظات ما توی سکوت کامل سپری میشد.
ذغال ها سرخ شده بود و گاهی، فقط صدای ترک خوردن اونا بود که سکوت بینمون رو می‌شکست.
سرم رو به سمت امید چرخوندم، با چشمان درشت و براقش به اطراف نگاه میکرد و کاملا تو افکار خودش غرق بود، طوری که حتی متوجه نشد من دارم نگاهش میکنم.
هر بار که به امید نگاه می‌کردم، انگار خودم رو می‌دیدم. همون شور و شیطنت، همون سوال‌های بی‌پاسخ. ولی آیا من تونستم جواب سوال‌های خودم رو پیدا کنم؟ شاید هنوز هم دنبال جواب بودم.
-بابا ؟
+جانم؟
-منم مثل تو میشم؟
یه دفعه آب‌دهنم پرید توی گلوم و باعث شد ناخودآگاه بخوام سرفه کنم.
-خوبی؟
امید رو محکم تر بغل کردم و گفتم:
+تو قطعا بهتر از من میشی، چون من کسی کنارم نبود، اما من کنارتم.
امید لبخند بی جونی زد و بعد از مکث نسبتا طولانی ای گفت:
-ولی حتی متوجه نشدی منظورم چیه!
+نمیدونم، ولی فکر کنم بدونم منظورت چی بود.
امید دوباره سرش رو به من تکیه داد و چیزی نگفت؛ ذغال های روی گاز با صدای شدیدی ترک خوردن که برای لحظه ای به هم نگاه کردیم و خندیدیم.
+به نظرم ذغال ها هم صدای اعتراضشون بلند شد! پاشو قلیون رو آماده کن.


روی تخت سنتی داخل حیاط نشسته بودیم و مشغول بودیم.
دو، سه پیکی خورده بودیم و سرمون گرم شده بود، امید با دود قلیون که از دهنش خارج میشد سرگرم بود و من تمام سعی‌ام رو میکردم تا توی فکر غرق نشم.

حرارت رو روی لاله‌ی گوشام حس میکردم و حسابی داغ کرده بودم. سه پیک از امید جلوتر بودم چون هنوز ظرفیتش کم بود و اگه پا به پای من میخورد حتما حالش بد میشد.
هر نسیم خنکی که می‌وزید حالم رو کمی جا میاورد؛ سیگار رو روشن کردم و اولین کام رو گرفتم. دودش مثل یه پرده‌ی خاکستری جلوی ذهنم کشیده شد و برای چند لحظه همه افکارم رو محو کرد
افکاری که مثل یه سیل توی ذهنم جریان داشتن و نمی‌ذاشتن آروم بشم. و این سیل تا غرق کرد من فاصله زیادی نداشت.
حالا امید، تنها امیدم برای غرق نشدن بود، نباید تنهاش میزاشتم و تو فکر فرو میرفتم.
امید هم حسابی سرش داغ شده بود و مظلومیت خاصی تو چشماش نمایان بود.
بی مهابا سوال عجیبی پرسید که برق از سرم پرید:
-بابا، عاشق شدن چه حسی داره ؟
کامی که نصفه گرفته بودم پرید تو گلوم و شروع کردم به سرفه کردن. حسابی از سوال امید جا خورده بودم.
سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم و با نهایت آرامش جواب خوبی بهش بدم.
+عشق، بابا، عشق شاید به ظاهر سه حرف باشه اما خیلی حرف توشه، عشق مثل یه ذغال گداخته‌ست؛ اگه بلد باشی باهاش قلیون درست کنی، آرومت می‌کنه. ولی اگه نتونی، دستتو می‌سوزونه.
امید پلک های سنگینش رو بست و قطره ای بی صدا، روی گونه اش جاری شد، و وقتی روی زمین افتاد؛ توجه‌ام رو جلب کرد. امید نگاهش رو از من زدیده بود اما به خوبی به حرفام و جوابم گوش میکرد.
چطور زودتر متوجه نشده بودم که امیدم عاشق شده؟
-بابا، تاحالا عاشق شدی؟
+معلومه پسرم، تو، نتیجه‌ی هر تلاشی هستی که برای پیدا کردن عشقی واقعی در زندگی کردم.
قبل از اینکه بخوام ادامه‌ی حرفم رو بزنم امید پرید وسط حرفم و دوباره با حرفش شوکه ام کرد.
-توی اون دفتر به عشق بی سرانجامی اشاره کردی که مطمئنم مامان نیست! منظورم اونه!
برای یه لحظه بدنم یخ زد، با اینکه شک کرده بودم امید اون دفتر رو برداشته اما هنوز مطمئن نبودم و حتی فکر نمی‌کردم انقدر به سرعت خونده باشه. یه نفس عمیق کشیدم و با یه لبخند به استقبال سوال های امید رفتم.
+فکر نمی‌کردم خونده باشی! ولی اره، قبل از مادرت هم عاشق شده بودم، عشقی که سعی کردم سرکوبش کنم تا بلکه فراموش بشه اما فایده ای نداشت و دوباره افکارم رو به هم ریخته. این دفتر خاطرات مال نوجوونی هامه، زمانی که حدودا همسن تو بودم. هیچ وقت تو زندگیم انقدر عاشق یه نفر نشده بودم، حاضر بودم تموم زندگیمو بدم که فقط باشه. اما من ترسیدم…
پیک هامون رو پر کردم و ادامه دادم:
…ترسیدم از اینکه بهش بگم چی میشه، از حرف مردم ترسیدم، از خانواده ام ترسیدم، از آینده‌ام ترسیدم. اما بیشتر از همه میترسیدم منو ترک کنه.
لیوان شراب رو تو دستم گرفتم و ادامه دادم:
+حالا بعد از این همه سال، من موندم و حسرت حرف های نگفته و عشق بی سرانجام. بعد ها توی فکر و خیال های خودم به این نتیجه رسیدم که کاش میگفتم و ترک میشدم؛ اما حسرت نمیشد! اما دیگه دیر شده بود.
بعد از مکث کوتاهی ادامه دادم:
اینو همیشه یادت باشه امید، تلاش نکرده شکست رو نپذیر؛ اگه نمیتونی پرواز کنی بدو، اگه نمیتونی بدویی راه برو، اگه نمیتونی راه بری غلت بزن، سینه خیز برو، اما ساده، تسلیم نشو. یادمه یه بار، یه فرصت کوچیک داشتم که بهش بگم. ولی هی تو سرم می‌گفتم، فردا هم وقت دارم. اون فرداها هیچ‌وقت نیومدن، امید.
من دارم حسرت میخورم چون نگفتم، شاید اگه میگفتم جریان عوض شده بود. شاید یک درصد فقط احتمال داشت بپذیره، اما حداقل من تلاشمو کرده بودم و نشده بود. متوجهی ؟ اونوقت دیگه خودخوری نمیکردم و حسرت نمیخوردم، میگفتم من تلاشمو کردم و نشد، اون نخواست ! اما من بدون دونستن جواب اون و نظر اون تسلیم شدم و کنار کشیدم. دلیل خودم رو داشتم اون موقع ! ولی الان که فکر میکنم فقط و فقط حسرته !
لیوان تو دستم مثل یه یادگاری سنگین بود. هر جرعه‌ای که می‌خوردم، انگار بخشی از حرف‌های نگفته رو می‌بلعید بعد از مکث کوتاهی تا آخرش رو سر کشیدم و بغضی که توی گلوم گیر کرده بود رو با شراب قورت دادم و خوردمش.

لیوان‌های خالی شراب روی میز کنار قلیون جا خوش کرده بودن. نسیم خنکی که بین شاخه‌های درختای حیاط می‌گذشت، صدای خش‌خش برگ‌ها رو به گوشمون می‌رسوند. نگاه امید روی ذغال‌های سرخ قلیون قفل شده بود، انگار که هنوز دنبال جواب سوال هاش می گشت. سرم رو به پشتی تخت تکیه دادم و چشم‌هامو بستم.
-بابا؟
صدای امید باعث شد چشم‌هامو باز کنم. به سمتش چرخیدم.
+جانم؟
-ازت یه سوال بپرسم؟
+بپرس…
برای چند ثانیه سکوت کرد، انگار که دنبال کلمات مناسب میگشت.
-تو ، هیچ‌وقت از خودت پرسیدی که اگه به اون عشقت می‌گفتی، چی می‌شد؟
حسابی جا خوردم. نفسم رو حبس کردم. اما بعد، لبخندی زدم، یک لبخند تلخ که طعم خاطرات قدیمی رو داشت.
+آره. ولی می‌دونی چی یاد گرفتم؟ این که ترس از جواب، خیلی بدتر از خود جوابه. جواب هر چی که باشه، به آدم آرامش می‌ده. اما بلاتکلیفی، همیشه همراهته.
-بابا، فکر نمیکنی آدم بعضی جواب هارو، بهتره هیچوقت نفهمه؟
سوال عجیبی پرسید و فکرم رو مشغول کرد. واقعا نمی‌دونستم چی باید جواب بدم.
+راستش رو بخوای نمیدونم چی باید جواب بدم. نمیدونم چی دوست داری بشنوی از من، اما به خوبی میدونم این سوال دقیقا به ترس از جواب مربوط میشه! وگرنه چرا آدم نباید جواب سوالش رو بدونه؟
امید سرش رو پایین انداخته بود و با یه شاخه خشک که زیر تخت پیدا کرده بود بازی کرد.
-اگه منم یه روز تو همچین موقعیتی قرار گرفتم، چیکار کنم؟
لبخند زدم، دستم رو روی شونه‌ش گذاشتم و گفتم:
+همیشه بگو، امید. حتی اگه فکر می‌کنی نتیجه‌اش خوب نمی‌شه. چون نگفتن خیلی سخت‌تره. وقتی حرف دلتو بزنی، بدترین چیزی که می‌شنوی یه «نه» خشک و خالیه، اما وقتی بریزی توی خودت؛ خیلی بد تر از یه «نه» شنیدن رو تجربه می‌کنی.
دوباره سکوتی بینمون بر قرار شد؛ اینبار من این سکوت رو شکستم.
+دفترم رو تا آخر خوندی؟
امید دستپاچه شد و به زمین نگاه میکرد. با لحن خیلی آرومی گفت : نه فقط بعضی از صفحاتش رو خوندم.
+میخوای بخونیش؟ شاید برات جالب باشه.
-میتونم؟
+برو بیارش؛ توی کشوی میز مه!

امید دفتر رو آورد و آروم روی تخت گذاشت. دست‌هاش به آرومی می‌لرزید. برای لحظه‌ای مردد بود، انگار که نمی‌دونست ورق زدنش درسته یا نه. نگاهی به من کرد، انگار که منتظر تأیید بود.
+بازش کن، امید. چیزی توش نیست که نخوام بدونی.
به آرومی دفتر رو باز کرد. صفحات کهنه و زرد شده بود، بعضی جاها خطوط جوهر هنوز پررنگ بود و بعضی‌ها انگار گذر زمان کم‌رنگشون کرده بود. چشماش روی خطوط اول قفل شد و لب‌هاش به آرومی متن رو زمزمه کرد:
-“بودنت مثل رنگ، توی دنیای سیاه و سفیدم، به همه چیز معنا میبخشه!”
امید نفسش رو حبس کرد.
-برای اون نوشته بودی ؟
+آره، ولی هیچ‌وقت ندادم به خودش. همیشه فکر می‌کردم فردای دیگه‌ای هست که موقعیت بهتری پیش میاد، ولی اون فرداها هیچ‌وقت نرسیدن.
به خوندن ادامه داد. صفحه‌ای پیدا کرد که کنار اون یه طرح کوچک از یه قلب کشیده شده بود. دستش رو روی اون طرح کشید. انگار که چیزی براش عمیق‌تر از کلمات داشت.
-بابا، از این نمی‌ترسیدی که اگه بگی، بعدش چی می‌شه؟
لبخند زدم.
+خیلی می‌ترسیدم، امید. ترس از “بعدش” همیشه هست، ولی چیزی که باید ازش بیشتر بترسی، حسرت نگفتن هاست.
امید صفحات رو ورق میزد و به جمله ها، داستان ها، شعر و خاطره های که نوشته بودم نگاه میکرد.
پیک هامون رو دوباره پر کردم. بطری خالیِ شراب رو جلوی صورتم گرفتم و بو کردم. بوش مثل یادآوری حرف های نگفته بود، تلخ و عمیق.
چشمام رو بستم و خاطرات کوتاهی از گذشته ام رو مرور کردم.
-“‌تا جان به تنم باشد یادت به سرم باشد
تا سر ندهم بر باد هرگز نروی از یاد…”
دوباره چشمام رو باز کردم و به امید خیره شدم.
-هنوزم فراموشش نکردی…
+آدما هیچوقت کسی که عاشقش بودن رو یادشون نمیره، فقط میزارنش یه گوشه‌ی دلشون تا هر موقع دلتنگ شدن بهش سر بزنن.
-دلت براش تنگ نشده؟
+بعد از گذشت این همه مدت، راستش زیاد نه؛ به نبودنش عادت کردم و برای خودم یه زندگی جدید ساختم. آدمی که من دلتنگشم، آدمیه که ۲۵ سال پیش بود؛ الان هردومون عوض شدیم و فقط خاطره هان که دست نخورده باقی موندن.

امید صفحات دفتر رو ورق زد. هر جمله‌ای که می‌خوند، انگار یک قدم بیشتر به گذشته‌ی من نزدیک می‌شد. گاهی لحظه‌ای مکث می‌کرد، انگار که یک خط خاص توجهش رو بیشتر از بقیه جلب کرده بود. سکوتی سنگین بین ما حاکم بود، ولی این سکوت خودش حرف‌های زیادی برای گفتن داشت.

لحظه‌ای بلند شد و گفت:
-بابا، تو چرا این همه نوشتی ولی هیچ‌وقت حرفی نزدی؟
سرم رو بالا آوردم و نگاهش کردم. لبخندی زدم، شاید برای این‌که از بار سنگین سوالش کم کنم.
+امید، گاهی نوشتن، آسون‌تر از گفتنه. وقتی چیزی رو می‌نویسی، انگار یه گوشه‌ی امن براش پیدا می‌کنی، جایی که می‌دونی قضاوت نمی‌شه.
امید دوباره نشست، به دفتر خیره شد و گفت:
-ولی این گوشه‌ی امن هیچ‌وقت جوابت رو نمی‌ده…
مکث کردم.
+آره، شاید هیچ‌وقت جواب نده. ولی بعضی وقت‌ها آدم فقط به همین گوشه‌ نیاز داره، جایی که حرف‌های نگفته‌ی دلش رو پنهان کنه.

امید دفتر رو زمین گذاشت اما انگشتش بین صفحات بود تا گمش نکنه. نگاهش به من بود، اما افکارش جای دیگه.
-فکر می‌کنی منم باید بنویسم؟
لبخند زدم.
+هر کاری که راحت‌تر باشی، پسرم. ولی همیشه یادت باشه که بهتره اول حرف بزنی، بعد بنویسی. نوشتن خوبه، ولی گفتن، دلت رو آروم تر می‌کنه.
به وضوح کلنجار رفتن امید با خودش رو حس میکردم، انگار حرف های زیادی برای گفتن داشت اما هنوز کلمات مناسب رو پیدا نکرده بود.
دوباره دفتر رو دست گرفت و شروع به خوندن کرد:
-«کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرش
ولی آهسته میگویم إلهی بی اثر باشد
کنم هر شب برای مهر او گریه که شاید بشنود دردم
ولی آهسته می‌گویم إلهی بی‌خبر باشد
کنم هر شب تلاشی تا که نندیشم به او و عشق سوزانش
ولی آهسته می‌گویم إلهی بی‌ثمر باشد.»
به سختی آب دهنم رو قورت میدم…، بغض سنگینی توی گلوم نشسته و اشک ریزی از چشم چپم سرازیر میشه.
افکار مَوّاجم حسابی ذهنم رو به هم می‌ریزه و خاطره های مرده، دوباره زنده میشن. صدای ترک خوردن زغال باعث میشه چشمام رو باز کنم و به سرخی و سو سو زدن نورش از زیر خاکستر خیره بشم. صدای ذغال برای لحظه ای حواسم رو پرت می‌کنه اما آنقدر بلند نیست که غم راکد روی قلبم رو از بین ببره؛ چشم هام رو می‌بندم و بین گذشته و حال جابه‌جا میشم؛ بالاخره سکوت سنگین چندین ساله ام به خاطرات رو می‌شکنم و در حالی که پلکامو روی هم فشار میدم، بداهه ای که به ذهنم میرسه رو به زبون میارمش:
+«کنم هر شب دعایی، تا دلم از غم، رها گردد
سپس آهسته می‌گویم، که این رویا، وفا گردد»
با دستم اشک رو از صورتم پاک کردم و سعی کردم با خندیدن فضای تلخی که بینمون ایجاد شده رو از بین ببرم و شبمون رو با خاطرات قدیمی من خراب نکنیم.
امید چند صفحه ای رو ورق میزنه و دوباره مشغول خوندن اشعارم میشه؛
-«فکر کن قهوه بنوشی ته فالت باشد،
گریه‌ات باعث تکرار سوالت باشد . .
روز و شب قصه ببافی ك تو را می‌خواهد
باز پیچیده‌ترین شکل خیالت باشد؛
توی تنهایی خود فکر مسکن باشی!
قرص اعصاب فقط شامل حالت باشد
ای ك از کوچه معشوقه‌ی ما می‌گذری
قسمت ما نشد این عشق، حلالت باشد!»

امید سرش رو بالا آورد و به لبای من چشم دوخت، انگار که منتظر بود چیزی بگم؛ اما همین سکوت حرف های زیادی برای گفتن داشت.
بالاخره بعد از سکوت کوتاهی، امید با لحن آرومی گفت:
-همیشه باید گفت؟
+همیشه نه، اما وقتی که میدونی قراره بعدا حسرت بشه باید گفت.
-منم میترسم بابا. از اتفاقای بعدش و حرفایی که ممکنه بزنه.
+فکر می‌کنی بدترین حرفی که ممکنه بهت بزنه چیه؟
امید چشماش رو بست و یه دفعه چهره‌ی پریشونی به خودش گرفت. ناخواسته جرقه‌ای توی ذهنم خورد و به عمق ماجرای امید پی بردم.
+قبل از اینکه بخوای جواب سوالم رو بدی به خوندن دفترم ادامه بده.
امید نفس عمیق و بعدش آه سنگینی کشید. آهی که به خوبی غم نهان قلبش رو نشون میداد.
دوباره دفتر رو باز کرد و شروع به ورق زدن کرد. توی سکوت شب، فقط صدای نرم ورق زدن دفتر بود که شنیده میشد.
چند صفحه ای رو مرور کرده بود و بخش های از خاطراتم رو خونده بود. اما هرچی که بیشتر پیش می‌رفت، بیشتر به داستان زندگی‌ام پی می‌برد.
-«در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست، میرسم با توبه خانه، از خیابانی که نیست.
می نشینی روبرویم خستگی در میکنی، چای میریزم برایت، توی فنجانی که نیست.»
+میدونی اون روزا با چی دست و پنجه نرم میکردم؟ تو خیال خودم بهش گفته بودم و جواب مثبت داده بود، مدام خیال‌پردازی میکردم و صحنه های مختلف رو تصور میکردم. اما واقعیت این بود که همه‌اش، خیالی بیش نبود.
کمی سکوت کردم و دوباره ادامه دادم:
+میدونم تو ذهنت داری به سوالی که پرسیدم فکر می‌کنی و جواب های مختلف رو می‌شنوی ازش؛ اما واقعیت اینه که گاهی جواب نه، بدترین چیز نیست. بخاطر همینه که گاهی صلاح نیست ما حرفای دلمون رو بزنیم. متوجهی؟
-فکر کنم بدونم منظورت چیه…
امید چند لحظه‌ای ساکت موند. انگار داشت با خودش کلنجار می‌رفت، نه برای جواب دادن، بلکه برای اینکه اصلاً حرف بزنه یا نه.
دستش روی صفحه‌ی باز دفتر موند، انگشت‌هاش بی‌حرکت، مثل کسی که از لمس کلمات می‌ترسه.
-می‌دونی، بابا…
صداش آروم بود، ولی لرزشش از ته دل می‌اومد.
-من از نه شنیدن نمی‌ترسم. از اینکه اصلاً چیزی نگه می‌ترسم. از اون سکوتی که هیچ معنایی نداره، نه رد، نه قبول… فقط یه نگاه خالی؛ یا حتی بدتر… از قضاوت بعدش، اینکه چی راجع به من فکر میکنه…
سرم رو به جلو خم کردم و به چشمای امید خیره شدم.
چشماش اون شب، بیشتر از همیشه شبیه گذشته‌ی من بود، شبیه همون شاهرخی که یه روز عاشق شده بود و هیچ‌وقت نتونسته بود بگه.
+اون سکوت، امید…
نفسم رو بیرون دادم، سنگین، مثل باری که سال‌ها حمل می‌کردم.
+اون سکوت، گاهی از هزار تا نه دردناک‌تره. چون تو رو توی یه برزخ نگه می‌داره. نه می‌تونی جلو بری، نه عقب. فقط می‌مونی، با یه سوال بی‌جواب.
امید لبخند تلخی زد.
شاهرخ دستش رو دراز کرد و دفترچه رو بست.
+گاهی باید حرف بزنی، حتی اگه جوابش سکوت باشه. چون اون لحظه، تو خودت رو از بند خیال آزاد کردی. حتی اگه چیزی عوض نشه، تو عوض شدی، سبک تر شدی!
مکث کوتاهی کردم و ادامه دادم:
+امید، از قضاوت شدن نترس، اولاً، برای حرف مردم زندگی نکن؛ برای دلت زندگی کن. دوماً، من پشتتم بابا…، هرچی هم بشه من بازم کنارت میمونم.
باد ملایمی از لابه‌لای درخت‌های حیاط گذشت.
امید سرش رو بالا گرفت، به آسمون نگاه کرد.
+حداقل تلاشت رو کن، یا میشه؛ یا نمیشه.
لبخند زدم و ادامه دادم:
+اگه فکر می‌کنی وقتشه، پس بگو. نه به من، به خودش.

کاملا به امید خیره شده بودم، امید هنوزم داشت به آسمون نگاه میکرد.
اون سکوتی که بین‌مون افتاده بود، از جنس بی‌حرفی نبود، بلکه از جنس احتیاط بود.
می‌دونستم دلش پره، می‌دونستم اون عشق لعنتی داره توی وجودش غوغا می‌کنه، ولی هنوز نمی‌تونست بگه.
و من، با همه‌ی سال‌هایی که گذشته بود، هنوز بلد نبودم چطور باید پدر باشم وقتی پسرم عاشق شده.

+می‌خوای بدونی اون روزا چطور گذشتن؟
صدام آروم بود، شاید حتی کمی خسته.
+منم یه روزی مثل تو بودم. عاشق، بی‌صدا، پر از خیال.
دفترچه رو دوباره باز کردم، یه صفحه‌ی دیگه.
یه شعری بود که خودم نوشته بودم اما هیچ‌وقت نتونستم بلند بخونمش، ولی اون شب، انگار وقتش بود.
+«خواستم با او بگویم دردِ دل، تا دوا باشد بَرَش
دیده، تَر کردم، شکستم قلب خویش، اما
نشد راضی سرم تا بگویم دردم و شود او محرمش»

امید سرش رو برگردوند، نگاهم کرد.
اون نگاه، هم پر از سوال بود، هم پر از ترس.
+می‌دونی چی سخت‌تره؟ اینکه یه روز بفهمی نگفتن، بیشتر از گفتن اذیتت کرده.
+من نگفتم. اون رفت. من موندم با یه دفترچه و یه مشت شعر که هیچ‌وقت خونده نشدن.

دستم رو گذاشتم روی شونه‌ش.
+تو هنوز فرصت داری. هنوز اون آدم هست. هنوز می‌تونی بگی.
+اگه گفتی و رفت، حداقل دلت از گفتن؛ آروم میشه و حسرتش نمی‌مونه

امید لبخند محوی زد.
نه از جنس شادی، بلکه از جنس فهمیدن.
اون لحظه، بین ما یه چیزی رد و بدل شد؛ نه کلمه، نه نگاه، یه حس.
حسی که فقط بین پدر و پسری که هر دو عاشق شدن، می‌تونه جاری بشه.

باد دوباره وزید. قلیون خاموش بود، بطری شراب ته کشیده بود، ولی شب هنوز ادامه داشت…
و من، داشتم برای اولین بار حس می‌کردم شاید پدر بودن، یعنی بلد باشی، نه فقط حرف رو بلکه حتی سکوت رو بفهمی.

امید خواست حرف بزنه، چشمام رو بهش دوختم تا با دقت به حرفاش گوش بدم
-راستش…
صداش کاملا می‌لرزید.
-راستش نمیدونم چطور بگم…، من… بابا…
+جانِ بابا ؟
امید آب دهنش رو قورت داد و بی صدا نگاهم کرد.
+بگو قربون چشمات برم، نترس، هیچی نمیتونه بین من و تو فاصله بندازه، من با عمق وجودم درکت میکنم.
یه دفعه امید چشماش رو بست و تند تند کلماتی که توی گلوش گیر کرده بودن رو خارج کرد.
-بابا من نمی‌دونم چطوری باید بگم ولی فکر می‌کنم عاشق یه پسر شدم.

برای چند لحظه، هیچ صدایی نبود. فقط صدای قلبم که انگار داشت از توی سینه‌م بیرون می‌زد.
نه از ترس، نه از تعجب؛ از سنگینی لحظه‌ای که امید، بالاخره خودش رو بهم سپرد.
نگاهش کردم. چشماش هنوز بسته بود، انگار که منتظر بود دنیا خراب بشه.
اما من، فقط اروم دستش رو توی دستم گرفتم و گفتم:
+امید…
صدام آروم بود، مثل زمزمه‌ی باد توی برگ‌های حیاط.
+پسرم، تو هر جوری که هستی، برای من همون امیدی. همون نوری که توی تاریکی زندگی‌م روشن شد.
+عشق، هر شکلی که داشته باشه، وقتی واقعی باشه، باید با احترام نگاهش کرد.
مکث کردم. بغضی توی گلوم بود، نه از ناراحتی، از بزرگیِ لحظه.
+تو اگه عاشق شدی، یعنی قلبت زنده‌ست. و من، با تمام وجودم، به قلبت افتخار می‌کنم.
توی اون سکوت، ضربان قلب امید رو که مثل قلب گنجشک تند تند می تپید به خوبی شنیده می‌شد.

امید آروم چشماش رو باز کرد. اشک توی گوشه‌ی چشماش جمع شده بود، ولی لبخند کودکی هم روی لبش نشست.
اون لبخند، برای من خیلی با ارزش بود. یعنی هنوز می‌تونم پدر باشم، حتی وقتی نمی‌دونم چطور.
یه لبخند مهربون روی لبم نشست و با نگاه خیره، به چشمای امید چشم دوخته بودم.
یه دفعه مثل بچگی هاش بغضش ترکید و زد زیر گریه و پرید بغلم
محکم بغلش کردم و اجازه دادم بارِ احساساتش رو روی دوشم بزاره تا سبک تر بشه؛
بعد از چند دقیقه در حالی که آروم سرش و پشت کمرش رو نوازش میکردم آروم شد و سکوت کرد؛
+امیدِ بابا، وقتی داشتی خاطرات دفترم رو میخوندی؛ برات سوال نشد اسم اون کسی که عاشقش بودم چی بود؟
امید با صدای بغض‌آلود و هق هق بعد از گریه، زیر لب گفت:
-چی …بود؟
صورتش رو بوسیدم و آروم کنار گوشش زمزمه کردم؛
+سینا…
چشماش درشت تر شد، به لبام چشم دوخت و منتظر شد تا ادامه بدم.
+من تو رو قلبا درک میکنم، چون چیزی که تو داری تجربه میکنی رو تجربه کردم، من همه جوره هواتو دارم امیدِ بابا…
+وقتی من دلباخته سینا شدم، جّو خیلی سنگین و متعصبانه و مذهبی‌ای بود، از ترس آبرو، از ترس خانواده ام و به قولی از تو، از ترس اینکه سینا چه قضاوتی میکنه؛ ترسیدم و توی خودم ریختم، اما حالا، من همه جوره کنارتم؛ نمیزارم مثل من رنج بکشی.
+باشه قربونت برم؟ قربون چشمای خوشگلت برم…
امید یکم فین فین کرد و بعد بدون اینکه حرفی بزنه صورتم رو بوسید و دوباره زد زیر گریه، اما این بار، گریه ای که از روی شوق بود نه از روی پشیمونی و غم.
با دستم اشک هاشو پاک کردم و پیشونی اش رو بوسیدم؛
+بالاخره سبک شدی؟
امید آروم سرش رو تکون داد و چشماش رو ازم دزدید و به پایین نگاه کرد.

برای اینکه جو بینمون عوض بشه، بلندش کردم و گفتم؛
+خب دیگه غم و غصه کافیه، بریم برای قسمت آخرِ برنامه‌ی پدر و پسری ؟
-مگه شراب قسمت آخرش نبود؟
+نه، یکی دیگه مونده بود.
امید با تعجب نگاهم کرد و پرسید:
-چی ؟
+برنامه خوابیدن دیگه
امید آروم خندید و گفت:
-خوابیدن که جزو برنامه های همیشگی مونه؟
+نه دیگه، امشب قراره تو بغل خودم بخوابی
امید لبخند ریزی زد و به درختای حیاط خیره شد.
از جام بلند شدم و قلیون و سینی خوراکی هارو برداشتم و درحالی که داشتم می رفتم داخل خونه گفتم:
+امید عزیزم، کمک کن وسایل رو بیاریم تو
امید هم بطری خالی شراب و باقی مونده هارو برداشت و اومد داخل.

خیلی زود روی تخت بودیم؛ من جای خودم، امید جای مادرش.
کشیدمش توی بغلم، سرش روی دستم بود و اونقدری بهم نزدیک بودیم که نفس گرمش رو روی پوستم احساس میکردم.
پیشانی اش رو بوسیدم و ملافه رو کشیدم روی جفتمون؛ محکم تر بغلش کردم، اما از شدت خستگی و سنگینی سرم و مستی، چیزی از باقی اش یادم نموند. در حقیقت خیلی زود، جفتمون خوابیدیم؛ مخصوصا امید، اونم بعد از روز سختی که داشتیم و این حجم از گریه های آخر شبش…

شب داشت تموم می‌شد، ولی یه چیزی توی من تازه شروع شده بود.
امشب، امید گفت. منم گفتم.
و حالا، بین این دو گفتن، یه سکوت افتاده که دیگه ترسناک نیست، آرومه، مثل نفس بعد از گریه.
نمی‌دونم فردا چی می‌شه. نمی‌دونم اون پسر، جوابش رو چی می‌ده.
نمی‌دونم امید قوی‌تر می‌شه یا زخمی‌تر.
ولی یه چیز رو می‌دونم:
من امشب پدر بودم. نه فقط با اسم، با دل.
و شاید، فقط شاید، این شروع یه آینده‌ست که هنوز شکل نگرفته
هرچند، هرچی هم که بخواد بشه؛ دیگه ازش نمی‌ترسم، نمیخوام یه اشتباه رو دوبار تکرار کنم.

نوشته: H.M

بازدید 13,559

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

11 پاسخ به “امید (۱)”

  1. چقدر منتظرش بودماز وقتی بهم گفتی تقریبا هرشب چک میکردم ببینم کی میادواقعا خوب بود چقدر این احساسات پسر و پدری قلبمو نوازش کرداما با حرف بچه ها موافقم یکمی فقط یکمی طولانی بود 😂

  2. اگه میبینی الان نظر دادم چون دیشب اصلا نتونستم تمومش کنمنصفه اخرشو گذاشتم با حوصله بخونم

  3. نویسنده‌هایی که برای ویرایش متن وقت می‌ذارن یعنی به خواننده احترام می‌ذارن. ممنون از متن بدون غلط و روان 🌹

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید