اقبال (۱)

****کلیت این داستان کاملا واقعیه که خودم شاهدش بودم هر چند بدیهیه که برای جذاب‌تر شدن داستان بخش‌هایی بهش افزوده شده. امیدوارم خوشتون بیاد اگه لایکاش زیاد بشه قسمت‌های بعدیش هم می‌ذارم. این داستان یک سه‌گانه هست که هر کدوم یک راوی مختلف داره. این داستان شامل تابوشکنی نیست و فقط فراز و نشیب‌های یک زندگی رو نشون می‌ده. امیدوارم لذت ببرید


قسمت اول: مادر

گذشته
+نمی‌دونم این چه کاری بود کردم؟ آخه من؟ با این وضعیت؟ نباید قبول می‌کردم. ولی حالا که کار از کار گذشته باید سعی کنم درستش کنم قبل این که رضا متوجه چیزی بشه.
تو همین فکرا بودم که زنگ در به صدا در اومد. رضا از سرکار برگشته بود. چند ماهی می‌شد که ازدواج کرده بودیم. هر چند اوضاع مالیمون خیلی خوب نبود ولی رضا شبانه روزی تلاش می‌کرد. یه شرکت کوچیک لوازم الکترونیکی داشت که سعی داشت بزرگ و بزرگ‌ترش کنه و به نظر می‌رسید که داره به اهدافش می‌رسه.
-سلام معصومه چطوری عزیز دلم؟؟
+خوبم رضا جان. کیفتو بده به من بیا بشین یکم استراحت کن.
-نه شما زحمت نکش. تو هم خسته شدی تو خونه کار کردی. راستی ناهار چی داریم؟؟
+قیمه گذاشتم. غذای مورد علاقه‌ت.
+رضا!!!
-جان رضا!!! بگو عزیزم.
+هیچی ولش کن بیا غذامونو بخوریم سرد می‌شه.
-چیه معصومه؟ چرا این دو هفته انقدر عجیب غریب شدی؟ چیزی شده که خبر ندارم؟
+نه عزیز دلم! چیز خاصی نیست بعد برات تعریف می‌کنم.
بعد ناهار رضا رفت خوابید و من رو با افکار خودم تنها می‌ذاشت. افکاری که شب و روز داشت من رو اذیت می‌کرد و مطمئن بود که اگه خودم با رضا در میونشون نذارم خیلی زود خودش متوجه می‌شه. ولی چکار می‌شه کرد؟ آخه چجوری به رضا بگم؟ برای زن خیلی بده همچین چیزی؟ حتما منو طلاق می‌داد. داشتم دیوونه می‌شدم. کاش قبول نکرده بودم با یک مرد به این خوبی ازدواج کنم. باید می‌رفتم سراغ یکی که اونم مثه من باشه.

نیاز

دو هفته سه هفته بعد بود رضا از سرکار برگشت. خیلی شاد و پرانرژی بود. مثل این که یک مشتری پولدار به پستش خورده بود و باهاش یک قرارداد پر سود بلند مدت بسته بود. نمی‌خواستم خوشحالیش رو خراب کنم ولی چاره‌ای نبود باید بهش می‌گفتم.
+رضا همسر عزیزم
-جانم فرشته من بگو
+می‌خوام راجع به یک چیزی باهات صحبت کنم شاید یکم ناراحتت…
-هیسسسس!!! امروز ناراحتی نداریم. زود لباس بپوش بریم شام بیرون. امشبم یه برنامه ویژه دارم برای همسر عزیزم.
+چشم هرچی آقامون بگه
اینو گفت و خودش رفت که دوش بگیره و من رو گذاشت با یک دنیا تردید و ترس. حالا باید چکار می‌کردم؟؟
اون شب رفتیم یک رستوران خوب تو اندرزگو و یک شام حسابی خوردیم. و از اینجا بود که داستان اصلی شروع شد.
+معصومه!!! جذاب من. لباساتو در بیار که یکی اون پایین بیدار نشسته و منتظرته.
داشتم آهسته لباسامو در میاوردم. هر بار که چشمش به پوست سبزه من می افتاد آب از دهنش سرازیر می‌شد. درسته یکم تپل بودم ولی اون همین مدلی رو می‌پسندید با سینه‌هایی که بزور تو کرستم جا می‌شدن. همیشه بدنمو ستایش می‌کرد. ولی خداییش خودشم خوب بود. چهارشانه، قد ۱۷۵، موهای جو گندمی و مهم‌تر از همه یه رفتار با اصالت. مثل تو که نبود با این قیافه داغون و بدنیت که همیشه بو می‌ده فقط بیاد منو بزور بکنه و بره.
صادق: خفه شو جنده! از خداتم باشه! زودتر زر زر تو تموم کن خستمون کردی
معصومه: خودت گفتی تعریف کنم.
صادق: باشه زودتر بنال و تمومش کن.
معصومه: باشه داشتم می‌گفتم.
لباسامو که در آوردم یه دفعه چشماش برق زد. با هیجان گفت.
-به به می‌بینم که کرست قرمز تو پوشیدی. چاره‌ای برام نذاشتی باید حسابی ترتیبتو بدم امشب.
+آخخخ نگو رضا. دلم می‌خواد جرممم بدییی.
آروم رفتم تو بغل رضا دراز کشیدم و شروع کردیم از هم لب گرفتن اما حس کردم اخمای رضا رفت تو هم. اون موقع نفهمیدم اما حالا می‌فهمم چرا. به کارمون ادامه دادیم. دست رضا کم کم رفت سمت سینه‌هام و آروم از رو کرست فشارشون می‌داد. اما طاقت نیاورد و لختم کرد. حالا دیگه تو چنگ هیکل مردونه رضا بودم. کیرش بدجوری شق شده بود همینکه تو بغل هم بودیم تو رون پام فرو می‌رفت. گردنمو لیس می‌زد و با انگشتاش نیپل هامو محکم فشار می‌داد. دیگه آه و ناله من راه افتاده بود.
+آههه!! رضااا عاشقتممم. منو بکننن
-نه امشب از این خبرا نیست. تا التماس کیرمو نکنی ترتیبتو نمی‌دم.
و شروع کرد ممه‌هامو خوردن. جوری ممه‌هامو می‌خورد که حس می‌کردم دو هفته‌ست غذا نخورده. یه دستشو آروم آروم سر داد سمت شورتم و من دیگه نفسم بند اومده بود. آروم داشت چوچولمو می‌مالید و بر هر بالا پایین شدن دستش بدن منم پیچ و تاب می‌خورد.
+رضااا التماست می‌کنم. منو بکننن. کیرت رو می‌خوام.
-نه خوشم نیومد. باید می‌گفتی رضا جون عشقم. حالا که نگفتی امشب از همون شباست.
+وااای نه رضااا. تو رو خدا. من فردا کلی کار دارم.
بدون توجه به حرفام، شروع کردن بستن دستام به تخت. بعدم پاهامو بست به بالای تخت. جوری که کس تپلم افتاده بود بیرون و رضا هر کار دلش می‌خواست می‌تونست باهاش بکنه. منم تقریبا نمی‌تونستم تکون بخورم. می‌دونستم رضا دوست داره اینطور وقتا مقاومت کنم تا بیشتر حشری شه و جرم بده. منم بدجور حشری شده بودم. پس گفتم.
+رضااا خواهش می‌کنم. بیا و امشب جرم نده و به یه سکس عادی قانع باش. رضا می‌دونی که بعدش تا دو روز نمی‌تونم درست راه برم.
اینو که گفتم یه دفعه اومد بین پاهام نشست و یه دفعه کیرشو کرد تو دهنم. با زبونم کیر کلفت خوشمزه‌شو لیس می‌زدم. یکم بعد شروع کرد گاییدن دهنم. اینطور وقتا رضا رحم نداشت، می‌دونستم امشب هم کونم پاره‌ست هم کصم.
صادق: ای پتیاره بدبخت! پس به اون شوهر بی‌عرضه‌ت کونم می‌دادی؟؟ حالا که لو دادی باید جفت سوراخاتو امتحان کنم. 😂
معصومه: باشه آشغال هر کار می‌خوای بکن. فقط بذار این داستان مزخرف رو تا آخر تعریف کنم.
صادق: بنال
رضا که کیرشو از دهنم درآورد برای این که ساکت بمونم شورتشو کرد تو دهنم. این کار همیشه‌ش بود. بعدم شروع کرد کیرشو رو سوراخ کصم کشیدن. داشتم می‌مردم برای این که بالاخره منو بکنه ولی هیچ کاری از دستم برنمیومد. تو همین فکرا بودم که یهو حس کردم کل وجودم آتیش گرفته. کیرش تا ته تو کونم بود. با این که چند باری بهش کون داده بودم ولی هنوزم برام خیلی دردناک بود. رضا به این چیزا توجه نداشت و فقط رو کردنم تمرکز کرده بود همزمان کونمو چنگ می‌زد. منم تو اوج ابرا بودم. ولی ای کاش همونجا می‌موندم. همین حین رضا کیرشو از کونم درآورد ‌و کاندومی که کشیده بود رو کیرشو درآورد و کیرشو کرد تو کصم.
-عزیزم امشب همون شبیه که آرزوشو داشتی.
شروع کرد تو کصم تلمبه زدن. یه جوری محکم تلمبه می‌زد که با هر ضربه ممه‌هام ۲۰ سانت بالا پایین می‌شدن. زیر کیر رضا ارضا شدم ولی اون تاخیری زده بود و هنوز کار داشت. تو همین فکرا بودم که حس کردم داره ارضا می‌شه. دهنمو باز کردم تا مثل همیشه آبشو بخورم. ولی این دفه کل آبشو تو کصم خالی کرد و من شدم “”“مادر”””.
دست و پامو که باز کرد بهش گفتم:
+رضا این چه کاری بود. نمی‌گی حامله می‌شم؟؟ برو زود قرص بگیر منم برم خودمو بشورم تا کار دستمون ندادی.
-ای بابا! قشنگم چرا اینطوری می‌کنی؟ نه من جایی می‌رم نه شما. می‌دونی که من بچه می‌خوام و خودتم بدت نمیومد. منم امشب یه بچه بهت هدیه دادم. با این قرارداد جدیدی که بستم دیگه می‌تونم همه خرج و مخارجش رو به راحتی تامین کنم.
+ولی اخه رضا یه موضوعی هست که باید بدونی.
-من برای امشب هیچی نمی‌خوام بدونم. یه کلمه دیگه هم اعتراض کنی بدجور عصبانی می‌شم پس لطفا بذار امروزمون خوب تموم شه فردا راجبش حرف می‌زنیم.
منم گفتم باشه و برای آخرین بار یه خواب آروم داشتم. اون شب به خودم قول دادم که برای رضا و برای بچه احتمالیمون باید هر طور شده مشکل رو رفع کنم.
—————رسوایی
صبح روز بعدش از درد از خواب بیدار شدم. دردی که رد انگشتای رضا رو صورتم کاشته بود. گیج بودم نمی‌دونستم چی شده. چند ثانیه طول کشید تا متوجه چهره برافروخته و عصبانی رضا بشم.
-آخه تو چطور تونستی زن؟؟ چطور تونستی همچین چیزی رو ازم مخفی کنی؟
+ببخشید رضا. دیدی که چند بار سعی کردم بهت بگم.
-ساکت شو هیچی نگو. الآن دیگه؟ اون روزی که اومدم خواستگاریت نمی‌تونستی بگی؟ خودت بگو چطور با همچین چیزی کنار بیام؟؟ ۴ روز دیگه در و همسایه‌ها بفهمن آبرومون می‌ره. فک کردی پشت سرمون چی حرف می‌زنن؟؟
+رضا تو رو خدا یکم آروم باش. قول می‌دم درستش کنم. قول می‌دم تا یک ماهه دیگه همه چی درست شه.
-لازم نکرده. فقط از جلو چشمام دور شو. البته نه، جای من تو خونه‌ای که توش پنهان کاری و دروغه نیست.
+رضااا!!! التماست می‌کنم. من به کمکت نیاز دارم. من رو تنها نذار. بدون تو نمی‌تونم.
و اشکی بود که از گونه‌هام جاری بودی و هر قطره اشک که از روی رد انگشتای رضا رد می‌شد سوزشی بود که آرزو داشتم کاش من رو کامل بسوزونه و برای همیشه از صحنه روزگار محو کنه. رد انگشتایی که از سیلی صبحگاهی رضا به وجود اومده بود، و ای کاش اون سیلی رو زودتر خورده بودم و زودتر به خودم اومده بودم.
+رضااا!!! نررروووو!! قول می‌دم درستش کنم
-دیگه دیره معصومه. باید خیلی زودتر از اینا بهم می‌گفتی. تو همه چیز رو خراب کردی.
چیزی بعدش نگذشت که درخواست طلاق اومد در خونه. از اون روز دیگه رضا رو ندیدم. فقط ۳ ۴ بار تلفنی باهاش حرف زدم. ولی رضای عاشق پیشه‌ای که می‌شناختم شده بود مثل یه تیکه سنگ، نه حرفی نه چیزی. رضا کامل شکسته بود و خرد شده بود. فقط تو یکی از صحبتاش بهم گفت معصومه اگه زودتر بهم گفته بودی همه کار برات می‌کردم اخه من تورو قد دنیا دوست داشتم و تو همه چیز رو خراب کردی.
چند وقت بعدش جلسه دادگاه بود. خودش حتی حاضر نشد بیاد و وکیلش رو فرستاد. قاضی هم که شرایط رو دید بلافاصله حکم طلاق رو امضا کرد. مهریه‌ام هم کلن ده تا سکه بود که همونجا پرداختشون کرد.
من موندم و هزار فکر و خیال و تنهایی. و رضایی که هر روز خاطرات کوتاه مدتم باهاش رو مرور می‌کردم. خاطراتی که ۶ ماه بیشتر نشد ولی اون ۶ ماه تنها دوران خوش زندگیم بود. تنها ۶ ماه از خاطرات دخترکی که از بچگی سختی کشیده و حالا به خاطر ندونم کاراییاش تنها فرصت برای یک زندگی خوب رو با دستای خودش نابود کرده. دخترکی که تمام فکر و ذکرش رضا بوده و هست. دخترکی که از اونجا به بعد بیشتر و بیشتر غرق شد تو کثافتی که خودش ساخته بود.

مرگ

معصومه: خب دیگه! از اینجا به بعدشم که دیگه خودت می‌دونی چی شد. می‌دونم انسان نیستی ولی گفتم شاید دلت به رحم بیاد انقدر به من تجاوز نکنی.
صادق: زنیکه جنده! من بهت تجاوز می‌کنم؟؟ من نبودم کی می‌خواست جمعت کنه.
معصومه: هر روز هر روز تو هر شرایطی منو بزور می‌گیری می‌کنی جلو چشمای این بچه طفل معصوم. حیف که مجبورم اگه نه یه ثانیه هم اینجا نمی‌موندم.
صادق: خب پس اگه مجبوری دهنتو ببند زیادیم زر نزن.بیا اینم چیزی که می‌خواستی.
اینو گفت و یه بسته مشکی رو پرت کردم جلو پام. تا خواستم برش دارم گفت: نه سگ جنده با دندون برش دار.
منم مجبور شدم با دندون برش دارم. اونم خنده‌کنان رفت سمت در. می‌دونستم چه اتفاقی قراره بیوفته. برگشت رو کرد بهم گفت: تا میرم وسایل رو بیارم لخت شو که این سری هم کونت می‌ذارم، هم کصت.
می‌دونستم تا بیاد یه بیست دقیقه، نیم‌ساعتی طول می‌کشه. دیگه خسته شده بودم. ولی نمی‌تونستم این طفل معصوم رو تنها بذارم. اما بالاخره تصمیم خودمو گرفتم. بسته رو باز کردم. مثل همیشه، هروئین. مایه‌ی بدبختی من. چیزی که باعث شد رضا رو از دستم بدم و به این وضع بیفتم. چیزی که همه زندگیمو ازم گرفت.
ولی این دفعه فرق بزرگ داشت. این دفعه کل هروئینی که مصرف دو هفتم بود رو یه جا مصرف کردم. می‌خواستم دیگه رنگ صادق رو نبینم.
صدای گریه‌ش بلند شد. فک کنم اونم حس کرده بود که یه اتفاقی قراره بیوفته. یه بچه ۶ ماهه. بغلش کردم. می‌دونستم آخرین باره. سینه‌‌مو از تو سوتین درآوردم و شروع کردم بهش شیر دادن. با ولع شروع کرد به خوردن. انگار نمی‌دونست اطرافش چه خبره. به حالش غبطه می‌خوردم. در گوشش شروع کردم لالایی خوندن. آخرین لالایی مادرانه. کم کم سرم داشت گیج می‌رفت. احساس کردم دیگه درست نمی‌تونم کلمات رو ادا کنم. تمام لحظات دو سال گذشته از جلو چشمام رد می‌شد. از وقتی که با رضا رفتم زیر یه سقف تا به امروز که به این حال افتادم. اشکی بود که از گونه‌هام سرازیر می‌شد. پاره‌ی تنمو با آخرین توانی که داشتم بغل کردم. در گوشش اسمشو صدا کردم. اسمی که به خاطر رضای عزیزم روش گذاشته بودم. رضایی که نه هیچوقت دوباره دیدمش و نه حتی صداشو شنیدم و فقط یک یادگار کوچیک ازش برام به جا مونده بود که اونم داشتم برای همیشه ترکش می‌کردم. ای کاش هیچوقت سراغ هروئین نمی‌رفتم. ای‌کاش زودتر به رضا گفته بودم. ای کاش رضا همون روز صبح هروئین رو تو کمد پیدا نمی‌کرد و ای کاش هیچ وقت به دنیا نیومده بودم. با آخرین نفسی که برام مونده بود در گوشش اهسته گفتم: علیرضا، مادرت رو ببخش.
چشمای گریونم رو بستم و …

لطفا نظراتتون رو راجع به داستان بهم بگید و اگر خوشتون اومد لایک کنید. اگه خوشتون بیاد دو قسمت بعدش رو هم می‌نویسم. و ضمنا این اولین تجربه نویسندگی بنده هست.
ممنون از وقتی که گذاشتید

نوشته: خوشه‌ی خون

بازدید 5,118

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

یک پاسخ به “اقبال (۱)”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید