دوستان عزیز من بلک لرد هستم .
این مجموعه که خدمتتان تقدیم میشه بر اساس داستان واقعی با اندکی چاشنی اغراق براساس تجارب بنده است امیدوارم لذت ببرید، دلیل انتخاب این اسم هم برای خودم اینه همه ما در پس شخصیت آرام و محترممون یه شخصیت پلید و سیاه داریم که بسته به مهارت ما در کنترل اون زندگیمونو به جلو میبریم و موفق میشیم اما در این مجموعه این غول پلید و سیاه افسار زندگی یه ادم محترم شکست خورده رو تحت تاثیر قرار میده این قسمت خیلی صحنه های سکسی نداره و بیشتر برای آشنایی با شرایطه
۱۸ مهر ۱۴۰۲
امروز اولین روز کاریم تو این آخر دنیا و تو این منطقه است. بعد از تقلیل درجه و دردسرای دادگاه نظامی بخاطر سرپیچی کردن از دستورات مستقیم برای ضرب و شتم و بازداشت معترضین مدتی هست که آب خوش از گلوم پایین نرفته همون اوایل دادگاه بخاطر مشکلات عقیدتی زنم تصمیم به جدا شدن گرفت چرا که به نظرش من ترسو و وطن فروش بودم که حاضر به برخورد قاطع با معترضین نبودم
امروز میشه گفت به آرامش نسبی رسیدم که بعد از مدت ها دنبالش بودم و به آخرین نقطه دنیا تبعید شدم که مسئول پاسگاه انتظامی باشم. نه مثل اینکه اینجا هم داره سر و صدا میشه و نمیزارن آرامش من …….
درب اتاقم با صدای زیادی باز شد و علیپور در حال داد زدن به روی سر زنی که در اتاقمو باز کرده بود در آستانه در معلوم بودن
ع: سرگرد ببخشید گفتم سر زده نیان تو اتاق و اجازه شما رو بگیرم اما …
نذاشتم ادامه حرفشو بزنه گفتم مرخصی و نگامو دوختم به تازه وارد اتاقم
بدون تعارف من جلوتر آمد وقتی داشت جلو میامد مانتو چروک تا سر زانوش و سر زانوی شلوارش از سمت راست خاک آلود و صورت برافروخته اش از سمت چپ نشان از شرایط غیر عادی میداد.
چشمانی به بزرگی که تا حالا ندیده بودم و لبایی که بدون رژ لب صورتی کم رنگ خودنمایی میکرد به همراه سینه هایی که از زیر مانتو میخواستن خودشونو بیرون بندازن و یا کمری که از ازاد بودن مانتو در ناحیه کمر می فهماند که زیر این مانتو یکی از زیباترین مخلوقات خدا قرار داره
سرگرد کمکم میکنین؟
با شنیدن این جمله فهمیدم که مبهوت و خیره موندم و هیچی از حرفاشو نفهمیدم خیلی اروم سست و بر خلاف شخصیتم که خیلی محکم و سر سختم گفتم میشه بنشینید و از اول بگین چیکار میتونم براتون بکنم؟
با گفتن این جملم بغضش ترکید و با گریه گفت یعنی توام به حرفام گوش نمیدی
ع: بله سرگرد
من: آب قند برای خانم سریع
ع: چشم سرگرد
تو کسری از ثانیه با آب قند اومد تو اتاق و متعجب به زن و من نگاه میکرد انگار که چیزی رو میدونست و نمی خواست بگه
مرخصی -چشم قربان
اسمش مژگان بود شوهرش کارش کاشت تریاک بود و پورسانت شو به پاسگاه و نفر قبلی من میداده که الان ترفیع گرفته بود و از اینجا رفته بود. فهمیدم که برای ترفیع رتبه امار مزرعه شوهر اینو نفر قبلی جایگاه من فروخته و پورسانت شم گرفته و رفته و شوهر این مونده و یه مزرعه سوخته و پول از دست داده و کلی بدهی و حالا هم دست بزن پیدا کرده و خیانتم میکنه. اونم تو جا به این کوچیکی که همه همو میشناسن.
گفتم بهت کمکت میکنم
کمکم کن شکایت کنم و حقمو بگیرم
شکایت از چی و کی کنی ؟
از شوهرم.
باید بری پزشکی قانونی برگه طول درمان بگیری و بعد اون شکایت ضرب و شتم و دیه بکنی
چقدر طول میکشه
حداقل به هفته
تو رو خدا منو میکشه تو رو جون زنت قسم کاری برام بکن و……
مدام در حال حرف زدن بود و منی که هیچ حوصله حرف زدن و نداشتمو داشت ازار میداد
میزاری فکر کنم؟
سکوت چند دقیقه ای باعث شد که بهش بگم برو شهر اونجا برات هتل میگیرم تا بری کاراتو انجام بدی
نه هتل از اسم پیدام میکنه من جاییو ندارم کس و کاری ندارم تو شهر برم هر جا برم یا خودش یا برادر خطرناک تر از خودش پیدام میکنه
باشه
براش از جاباما سوئیت گرفتم با اشتراک و هزینه خودم؛ و یکم پول نقد بهش دادم که خودشو به شهر و ادرسی که براش نوشته بودم برسونه
بعد از رفتنش تازه به خودم اومده بودم که من چرا جلوی این ادم خودم نبودم و چه کارایی کرده بودم. اصلا به من چه برای اختلاف بین زن و شوهر دخالت کنم
من :لشکری
بله قربان
ماشینو روشن کن
بله سرگرد
بهش گفتم خونه این زنو بلدی؟ بله قربان شوهرش جابر و همه میشناسن میدونن پخش عمده مواد مخدره اینجاست
با رسیدن به در خونه جابر یه زنی با عجله و سراسیمه از خونه بیرون اومد یکم چاق و قد کوتاه اما صورت جذاب و چشمایی که نشان از خماری میداد جلوم وایساد گفت شما پاسبان جدیدین ؟ گفتم اره شما ؟ گفت مژگان خانم گفته بود غذا رو گازو خاموش کنم اومده بودم اجاقو خاموش کنم و برم گفتم واسه اجاق گاز خاموش کردن سوتینتونم در میارن؟ چشاش گرد شد گفت خاک به سرم…….اشاره کردم که سوتینت هنوز بالاست و دکمه های بالای لباسشم کاملا باز بود سریع بدون حرف اضافه در رفت به سمت انتهای کوچه
بدون در زدن رفتم داخل خونه؛ خونه ای که از بوی شهوت و تریاک پر بود؛ دیدم یه مرد که فقط یه شرت پاشه داره میاد که درو ببنده با دیدن منو سربازم متعجب شد و گفت بفرما
گفتم حاضر شو بریم پاسگاه گفت هرچی داشتمو سوزوندین اون بی شرف قبلیم که هرچی پول داشت ازم گرفت چی از جونم میخواین …داشت اراجیف تحویلم میداد
وقتی به پاسگاه رسیدیم فهمیدم که مژگان تو مسیره به سمت شهر و تا یک ساعت دیگه نمیرسه. بخاطر اطمینان از اینکه پیداش نکنه و نفهمه انداختمش بازداشتگاه
ساعت ۹ شب میخواستم که به مادرم زنگ بزنم که متوجه اس اماس از شماره ناشناس شدم
«تو رو خدا به شوهرم چیزی نگو»
شما؟
همونی که سوتینش باز بود
بیا تلگرام
اسمش فوزیه بود و بهش فوزی میگفتن شوهرش قصاب بود و همه ازش حساب میبردن تو همون چندتا پیام اول فهمیدم که جنده اس بهش گفتم به شرطی حرفی نمیزنم که خیرت به منم برسه انتظار داشتم قبول نکنه. بلافاصله گفت امشب ساعت ۱۱ بیا خونه که شوهرم امروز رفته شهر خونه عموش که فردا صبح بره کشتارگاه
اولش فکر کردم کمین برام گذاشتن و مجهز رفتم اما بعد از دیدنش تو خونه که فقط یه شلوار گشاد محلی پاش بود تا حدی خیالم جمع شد.
سینه های افتاده و شکم اویزونش نشون از چند بار زایمان می داد اما تو خونه بچه ای نبود گفتم بچه هات کجان گفت فرستادمش خونه عموشون که اونجا بخوابن منم بعد از تو میرم اونجا بیا که خیلی وقت نداریم
تا قبل از اینکه به خودم بیام دیدم رو زانو نشسته و داره کمربندم باز میکنه و بعدش حس کردم که دارم داغ میکنم بدون کوچکترین دندون زدن داشت ساک میزد برام و تخمامو تو دهنش میکرد و درمیاورد انگار به عمری فیلم پورن دیده بود بدون کوچکترین معطلی شلوارشو دراوردم و به حالت داگی رو زمین مقابل درب قرارش دادم که از رفت و امدای احتمالی با خبر باشم بخاطر همین استرس و شرایطی که داشتم به کیرم سختی راست میموند و با سختی داخل کسش کردم اما اون شرایطش از من بهتر بود خیس خیس بود انگار منتظر بودکه کیرم تمام قد داخلش بره و وقتی رفت داخل اهی کشید که خیلی بهم حال داد و بی توجه به فضا و شرایط شروع به تلمبه زدن کردم چند دقیقه بعد به کمر خوابوندمشو پاهاشو سر شونم گذاشتم و تازه نگاهم به بدن سفید و کس گنده اش افتاد پاهاشو باز کردمو فرقونی شروع به تلمبه زدن کردم انگار بعد از این مدت سکس نداشتن من از کیرم دستور میگرفتم وگرنه سیخ زدن زن شوهر دار در ذهن من قفل بود و اصلا تو کتم نمیرفت شروع به تلمبه زدن کردم اینبار محکم تر و داشت برام ناله بیشتری میکرد همزمان که تلمبه میزدم سینه هاشو تو دستام گرفتم و میمالیدم که انگار رو ابرا بود و از ناله هاش پیدا بود که چه حالی داره و با چند تکان ارضا شد و تمام کسش و شکمم خیس اب شد ؛اما منی که بعد از این مدت سکس نکردن این بنده خدا گیرم افتاده بود به همین سادگیا راضی نمیشدم و دوباره شروع کردم اینبار چون ارضا شده بود و کسش خیس بود بیشتربهم حال میداد و با ضربه های شدید تو کسش میکوبیدم و ناله میکرد که بیشتر بکن. اخرای ارضا شدنم بود امادوست نداشتم ارضا بشم رفتم تو دسشویی و با اب سرد خودمو شستم و اومدم سراغش بیچاره فکر میکردکه کارم باهاش تموم شده خم شده بود که شلوارشو بپوشه از پشت همون طوری دوباره بغلش کردم و گذاشتم تو کسش تا بخودش اومد بهم گفت هموز سیر نشدی گفتم نه فعلا کارت دارم داشتم تلمبه میزدم که گوشیم که رو فرش بود و کنارپام براش اس ام اس اومد انگار حسی بهم میگفت این سکسو تموم کن و گوشیتو ببین. بالاخره حسم پیروز شد و اس ام اس و دیدم از تعجب شاخ دراوردم …….
ادامه دار
نوشته: بلک لرد
3 پاسخ به “افسارگسیخته”
جناب سرگرد در حال اجرای دستورات 😂😂
توبکن تو نویسنده دکتر ومهندس داشتیم پلیس نداشتیم، این کص دست این تخیلم بهش اضافه کرد
ننویس حالم بهم خورد