از کابل تا اصفهان (1)

یادمه داشتم توی کوچه با بچه های هم سن و سالم بازی می کردم که بابام اومد دستم و گرفت نشوند پشت دوچرخه از چنتا خیابان رد شدیم تا رسیدیم دم یه کافه قدیمی دم در یه میز بود و دوتا شیخ نشسته بودن دستم و گرفت و گذاشت تو دست یکیشون بردم داخل کافه یه راه پله باریک بود بهم گفت برم بالا رفتم بالا هنوز می تونستم پدرمو ببینم که دم در نشسته بود روی زمین وارد یه اتاق شدم که فقط یه تخت داخلش بود دو تا کمد بزرگ و یه در کوچیک که حمام و سرویس بود شیخ اومد جلوم ایستاد و پیراهنمو از سرم کشید بیرون و شلوارمو کشید پایین یه دستی به بدنم کشید و رفت بیرون و در و بست حسی میان شوک و ترس تمام وجودم و گرفته بود من فقط یه پسر بچه 12 ساله بودم لباس هامو از کف زمین برداشتم پوشیدم چند باری به در زدم ولی کسی در و باز نکرد ترسیده بودم نشستم روی تخت خسته شدم از انتظار دوباره چند باری کوبیدم به در اون قدر در زدم تا بالاخره یه مرد جوان در و باز کرد هلم داد عقب گفت چیه گفتم بابامو میخوام گفت بشین صداتم در نیاد رفت و برگشت داخل اتاق یه ظرف غذا آورد داد دستم گرسنه بودم غذام تموم نشده بود که در باز شد دو تا پسر هم سن و سال خودم اومدن تو نشستن کنارم شیخم باهاشون اومده بود من و بهشون معرفی کرد گفت این عبد الحمیده راهش بندازین اخر هفته قرار باهتون کارکنه و رفت در و بست سکوت سنگینی اتاق و گرفت یکیشون که ازم بزرگتر بود اومد جلو و گفت قبلا جایی کار کردی نمیدونستم در مورد چی حرف میزنه گفتم چه کاری گفت دفعه اولته پس پاشد رفت در و کمد و با کلیدی که به گردنش اویزون بود باز کرد که در اتاق باز شد همون پسر جوانه اومد و نشست لب تخت کمد پر بود از لباس و خرت و پرت یه دامن و یه پیراهن کوتاه برداشت و داد بهم گفت اینارو بپوش ازش نگرفتم که پسر جوانه بلند شد اومد دستامو گرفت و پیراهنمو از تنم دراورد و پیراهن کوتاه کشی که تا بالای نافم بود را پوشوند بهم اشکم در اومده بود دستامو بالا نگه داشت پسره شلوارمو کشید پایین و دامن و داد بهم گفت بپوش پام کردم نمیدونستم باید چیکار کنم که از تو کمد یه ضبط صوت در اورد و گذاشت روی تخت و وصل کرد به برق و گفت برقص خجالت همه وجودمو گرفته بود پسر جونه رو کرد به اون یکی پسره گفت پاشو ماجد بهش یاد بده پسره رفت سر کمد و بی هیچ خجالتی لخت شد و یه دامن پوشید و شروع کرد وسط اتاق رقصیدن هر باری که میچرخید میتونستم کیر کوچیک و کون لخت و سفیدش را ببینم پسر جوانه بلندم کرد و گفت پاشو هر کاری ماجد میکنه توام بکن بلند نشدم اومد سمتم یه کشیده زد زیر گوشم برق از سرم پرید ماجد اومد و دستم و گرفت و شروع کرد به تکون دادن پسره رفت کنار و نشست روی تخت و من همراه ماجد شروع کردم به رقصیدن خیلی ناشی بودم اون یکی پسره هم اومد دستامو گرفت و داشت بهم یاد میداد چجوری دستامو تکون بدم پسره از اتاق رفت بیرون ماجد نشست لب تخت و منم نشستم کنارش اون پسره گفت هر کاری میگه بکن و الا اذیت میشی لباس هاشو کند و لخت رفت توی حموم ماجد بهم گفت نگران نباش عادت میکنی منم اول سختم بود که پسره سروشو از حمام در اورد و گفت مگه نمیای که ماجد بلند شد دامن و پیراهنش را در اورد و لخت رفت تو حمام خیلی دوس داشتم ببینم دارن چیکار میکنن ولی یه نگاه به خودم کردم دامن و پیراهن را در اوردم لباس های خودمو پوشیدم و نشستم لب تخت یه نیم ساعتی طول کشید تا ماجد و پسره اومدن حالا فهمیدم اسمش محمده اومدن لباس پوشیدن و رفتن بیرون که همون پسر جونه اومد تو اتاق و گفت برو خودتو حمام تمیز کن امشب میخوام ببرمت بیرون گفتم تمیزم اومد که باز بزنه گفتم چشم خودم پیراهن و شلوارمو در اوردم و رفتم تو حمام بدنمو شستم اومدم تو اتاق ماجد و محمد هر کدوم یه دست لباس زنونه پوشیده بودن یه چادر برداشتن و پسر جوانه که فهمیدم اسمش عثمانه به چشماشون سرمه کشید و لباشون را قرمز کرد و دست من و گرفت و رفتیم پایین سوار ماشین شدیم شیخ با یه اقای دیگه هم توی ماشین بود از کابل خارج شدیم رسیدیم دم یه خونه که خیلی شلوغ بود از ماشین پیاده شدیم شیخ و مهمونش رفتن پایین توی خونه ما کنار عثمان موندیم صدای موزیک از خونه می اومد مهمونی یا عروسی بود که عثمان دست من و گرفت و برد تو و به بچه ها گفت برید اماده بشین بیاین رفتیم توی حیاط کل خونه فرش پهن بود خونه پر بود از مردای افغان یه گروه هم داشت موزیک میزد و سه تا پسر با لباس زنونه داشتن وسط می رقصیدن از وسط هر جا که رد میشدن دست مردا بود که میرفت سمت بدنشون و پول بود که بهشون میدادن که نور چراغ ها کم شد و صدای موزیک اروم اروم کم شد و پسرا رفتن یه مرد جوان اومد و گفت که اماده هنر نمایی ستاره افغان محمد و ماجد باشن و موزیک شروع شد عثمان رو کرد بهم و گفت خوب نگاه کن و یاد بگیر ماجد و محمد بین مردا میرقصیدن و شاباش جمع میکردن هر کسی دستمالیشون میکرد عثمان دستشو از پشت شلوارم کرد تو و شروع کرد با انگشتای کلفت و زمختش سوراخم را مالیدن راه فراری نداشتم اروم اروم داشت خوشم می اومد کیر کوچیکم راست شد عثمان یه نگاهی کرد و خندید و گفت نگاه کن یاد بگیر شیخ اومد سمت ما و عثمان سریع دستشو کشید بیرون و شیخ دستمو گرفت برد تو یه اتاق و سه تا مرد اومدن تو شیخ پیراهنمو در اورد و گفت شلوارتو در بیار خجالت میکشیدم خودش شلوارم و کشید پایین مردا دورم حلقه زدنو شروع کردن به دستمالی کردنم که شیخ گفت بپوش برو پیش عثمان لباسامو برداشتم و پوشیدم و رفتم تو حیاط پسرا نبودن سه تا پسر دیگه داشتن میرقصیدن عثمان کنار دیوار حیاط بود رفتم پیشش ایستادم که شیخ اومد و گفت من میرم صبر کن اخر شب بچه ها را بیار و گفت اینم ببر دم همون اتاق خودتم وایسا پشت در و رفت عثمان دستمو گرفت و برد دم یه اتاق های توی حیاط رفتیم داخل کسی نبود پیراهن و شلوارم و در اورد با خودش برد بیرون لخت وسط اتاق بودم که در باز شد و یه مرد هم سن و سال پدرم اومد تو نشست و تکیه داد به دیوار و اشاره کرد برم بشینم پیشش ولی از خجالت سرخ شده بودم سرمو انداختم پایین و ایستاده بودم وسط اتاق پاشد اومد دستمو گرفت و کشید برد گوشه اتاق نشست و من و نشوند روی پاش اروم اروم دستشو میکشید روی سینه ها و شکمم اون یکی دستش را برد سمت کونم و داشت قربون صدقم میرفت انگشتش را خیس کرد و شروع کرد به چرخوندن دور سوراخم اروم اروم داشت خوشم می اومد کیر کوچیکم راست شد از روی پاش بلندم کرد و خوابوند کف اتاق دیدم که شلوار و عمامش را در اورد گذاشت کنار و زبونش را کشید از سوراخ تا بالای کمرم و خوابید روم کیر باریک و پر پشمش را پشتم حس میکردم یکم مالید دور سوراخم نفساش تند تر شد کیرشو گذاشت لای پام و خوابید روم مایع داغی ریخته شد بین پاهام و سوراخم از روم بلند شد شلوارشو پوشید و عمامش را برداشت و رفت بیرون من هنوز لخت کف اتاق بودم که عثمان اومد بالا سرم لباسامو داد بپوشم و بردم تو حیاط نشستیم جمعیت کمتر شده بود یه ساعتی گوشه حیاط بودم عثمان رفت ماجد و محمد را اورد و رفتیم سمت کابل.

رسیدیم قهوه خونه رفتیم اتاق بالا ماجد و محمد هر کدوم یکی یه دسته پول جمع کرده بودن دادن عثمان و رفت پایین لباس هاشون در اوردن رفتن حموم عثمان اومد بالا و گفت توام برو دوش بگبر بیا و لباسامو دراورد فرستادم پیش بچه ها تو حمام جای زیادی نبود محمد و ماجد شروع کردن به شستن بدنم زیاد حرفی بینمون رد و بدل نشد بیرون از حمام عثمان دو تا جا انداخته بود پایین تخت رو کرد به اون دو تا گفت عبدالحمید رو تخت میخوابه اون دو تا خندیدن و دراز کشیدن منم لباس پوشیدم و رفتم روی تخت عثمان رفت بیرون ماجد پاشد رفت سمت کمد و یه قوطی اورد داد بهموگفت لازمت میشه نفهمیدم چیه که عثمان برگشت و چراغ اتاق و خاموش کرد تو تاریکی دیدم که پیراهنش را در اورد گذاشت کنار و تخت و اومد بغل من روی تخت می تونستم تو نور کم اتاق سینه پهن و عضلانیش را ببینم نشست کنار من روی تخت و دراز کشید دستش را انداخت دور کمرم و منو با یه حرکت خوابوند توی بغلش روی لاله گوشم نفساشو حس کنم گرمی بدنش برام لذت بخش بود بار اولی بود که تو بغل یه مرد بودم با یه دستش داشت شکمم و نوازش می کرد که دستش را برد توی شلوارم و همزمان شروع کرد به خوردن لاله گوشم تو گوشم گفت باهات تو اتاق چیکار کرد یارو خجالت می کشیدم همزمان داشت کیر کوچیکمو می مالید و گوشمو می خورد نفسام به شماره افتاده بود دو باره تکرار کرد که یارو تو اتاق باهات چیکار کرد کرد توش یا نه سرمو به علامت نه تکون دادم زبونشو دور لاله گوشم چرخوند بلندم کرد و بردم سمت دیوار حالا من سمت دیوار بودم و خودش سمت باز تخت لباشو گذاشت روی لبام و شروع کرد به خوردنش اولش تو شوک بودم ولی گرمی زبونش توی دهنم بهم حال میداد زود ریتمشو یاد گرفتم و شروع کردم باهاش همراهی کردن لباش و از لبام کند و دستمو گرفت برد پایین گذاشت روی کیرش هنوز خواب بود ولی از روی شلوار هم میشد گرمیشو حس کرد شلوارشو تا زانو کشید پایین و دوباره لباشو گذاشت رو لبام کیرش داشت اروم اروم تو دستای کوچیک من بزرگ میشد گرمیش را دوس داشتم نگاه کردم دیدم به کلفتی مچ دستمه سرمو گرفت توی دستاش و هل داد به سمت پایین ولی من منظورش را نفمیدم بهم گفت برو بخورش سرمو به علامت نه تکون دادم که گردنمو گرفت برد پایین حالا کیرش رو به روی صورتم بود بلند تر از صورت من یه پسر دوازده ساله و به کلفتی مچ دست بوی خوبی میداد به زور دهنمو باز کرد و کردش تو دهنم داشتم بالا میاوردم که ماجد و صدا کرد گفت پاشو بیا یادش بده چجوری کیر میخورن عثمان چرخید به کمر خوابید و ماجد اومد کنار من کیر عثمان را با دو تا دستش گرفت عین بچه ای که بهش اب نبات مورد علاقش را دادن شروع کرد به خوردن و لیسیدن کیر عثمان، عثمان چشماشو بست و معلوم بود داره لذت میبره نمیدونم چطور اون کیرو تو دهنش تا ته می کرد و در می اورد ولی برام دیدن این که داشت کیر عثمان را این طوری با ولع میخورد لذت بخش بود
کیرو کشید بیرون از دهنش و رو کرد به من که حالا نوبته تو دستمو گرفت گذاشت روش سرمو بردم جلو و سر کیرشو گذاشتم دهنم و اروم شروع کردم به عقب جلو کردن ماجد دستشو گذاشت رو سرم و سرمو پایین بالا میکرد و فشار میداد که ته ته میرفت ته حلقم دیگه داشت خوشم می اومد که عثمان کیرشو کشید بیرون و سرمو گرفت برد بالا و شروع کرد به خوردن لبام و به ماجد گفت یه حالی بهش بده ماجد کیر کوچیکمو کرد دهنش و با انگشتش شروع کرد به انگشت کردن سوراخم انگشت اولش را کرد توم نالم بلند شد ولی عثمان نگهم داشته بود بالا و لبامو میخورد لذت خورده شدن کیرم و انگشتی که تو سوراخم میچرخید وصف نشدنی بود که عثمان بلند شد رفت ایستاد پایین تخت و دیدم کیر کلفتش را چرب کرد و با یه حرکت کرد تو کون کوچیک ماجد نالش بلند شد و انگشت دوم و کرد تو سوراخم از درد به خودم میپیچیدم که محمد اومد بالا سرم و لبامو خورد و گفت صبر کن دستامو نگه داشته بود که ماجد انگشت سومش را هم کرد تو سوراخم وای از درد چشمام سیاهی میرفت انگشتاش را کشید بیرون و اومد بالا محمد یه دستمو و ماجد یه دست دیگمو نگه داشته بود عثمان اومد بین پاهام پاهامو باز کرد و بچه ها هر کدوم یکیشو گرفتن سر کیرشو گذاشت رو سوراخم و تا دست جا کرد توم از درد چشمام سیاهی رفت و بیهوش شدم .

دو هفته ای میشد که به زندگی پیش محمد و ماجد تو اون قهوه خونه عادت کرده بودم هر چند شب عثمان سوراخمو با ابش پر می کرد و حسابی کونی شده بودم بعضی شبا خودم دلم می خواست میرفتم نصف شب تو بغلش بیدارش می کردم تا من و بکنه دو سه باری من و برده بود بیرون شهر برای چنتا مرد ولی هیچ کدوم عثمان نمیشد اخر هفته بود بچه ها رفتن حموم و موهای کم بدنشون را زدن منم رفتم پیششون حسابی ارایش کردیم و لباس پوشیدیم قرار بود بریم یه مهمونی خصوصی نزدیک کابل شیخ لباس جدید اورو برامون پوشیدیم و با عثمان رفتیم یه باغ بیرون کابل تا رسیدیم کسی تو باغ نبود چنتا مرد بودن که داشتن میوه اماده میکردن ما تو ماشین نشسته بودیم عثمان رفت پایین و احوال پرسی کرد یه چند دیقه بعد با یه مرد اومد و به ماجد گفت بیا پایین و پسره ماجد و برد تو من و محمد پیاده شدیم رفتیم تو یه اتاق و نشستیم یه نیم ساعت بعد ماجد اومد مشخص بود یارو گاییدتش اومد لباسش و مرتب کردیم و نشستیم از بیرون صدا می اومد و معلوم بود که مهمون ها دارن میان که عثمان با یه اقایی اومد تو ما جلوش بلند شدیم صاحب خونه بود عثمان گفت یه چرخی بزنیم یه چرخ زدیم اومد یه دستی به هر سه کشید و یه دسته پول داد عثمان و در گوشش یه چیزی گفت ورفت بیرون صدای موزیک بلند شد اماده شدیم رفتیم بیرون یه سالن بزرگ بود دور تا دوره نزدیک سی نفر نشسته بودن و ما شروع کردیم رقصیدن وسط سالن با اشاره مردها میرفتیم سمتشون و پول بود که میزاشتن توی لباسمون موزیک که تموم شد عثمان اومد و بهم گفت با کسی تو اتاق نرو گفتم باشه موزیک باز شروع شد و رقصیدیم مردا مست مست بودن و یکیشون محمد و بلند کرد و برد ماجد داشت بین دو نفر میرقصید میدیم که دستشون داره رو کون ماجد میچرخه که عثمان اشاره کرد بهم برم دنبالش رفتم دم یه اتاق عثمان در زد و در و باز کرد رفت تو صاحب خونه دراز کشیده بود روی یه تشک کنارش یه ظرف میوه و شراب رفتم تو در و بست میدونستم هر چقدر دلبری کنم پول بیشتری میگیرم رفتم جلو لیوانش و پر کردم دادم دستش بهم اشاره کرد پاشم برقصم بلند شدم شروع کردم به رقصیدن بلند شد اومد سمتم و دامنو در اورد و افتاد به جون لبم لبمو میخورد و کونمو چنگ میزد بلندم کرد گذاشتم تو تشک و شیشه شرابمو ریخت روم و شروع کرد به لیس زدن و قربون صدقه رفتن بدنم چرخیدم نشستم روش یکم لباشو خوردم و رفتم سراغ کیر کوتاه ولی کلفتش حسابی ساک زدم سرمو فشار داد رو کیرشو آب گرمش را خالی کرد تو دهنم یه انگور گذاشت دهنم و پاشد رفت اون طرف اتاق منتقلشو روشن کرد و بافور گذاشت تریاک اماده کرد و بهم اشاره کرد برم پیشش کیرشو داد دستم و شروع کرد به تریاک کشیدن این قدر خوردم که باز بلند شد پاشد بردم تو تشک خیس شراب بود تشک و جمع کرد وانداخت یه کنار یه پتو پهن کرد و نشست بین پاهام پاهامو باز کرد و با اب دهنش سوراخمو خیس کرد و کیرشو گذاشت رو سوراخم با همون فشار اول تا دسته جا داد تو سوراخم و شروع کرد به گاییدنم نیم ساعتی تو هر پویشنی خواست من و گایید ولی ابش نیومد خوابید و بلندم کرد نشستم رو کیرش این قدر پایین بالا شدم تا ابش پمپ شد تو سوراخم از حال داشت میرفت که بغلش دراز کشیدم بغلم کرد نفهمیدم کی خوابم برد بیدار شدم اتاق خالی بود صبح شده بود اولین باری بود که شب جایی می موندم رفتم بیرون کسی نبود رفتم تو سالن هم کسی نبود رفتم تو باغ که یه اقایی اومد دست و گرفت و گفت اومدی بیرون چرا بردم داخل مطبخ دو تا مرد دیگه بودن یکیشون برام دو تا تخم مرغ گذاشت خوردم که عثمان اومد تو آشپزخونه بلند شدم رفتم سمتش پشتش هم ماجد و محمد بودن اونام شب مونده بودن دستمو گرفت و رفتیم تو ماشین ولی نرفتیم قهوه خونه رسیدیم دم یه خونه عثمان رفت در زد در که باز شد رفتیم تو حیاط عثمان به من و ماجد گفت برید پایین شب میام دنبالتون ماجد قبلا این جا اومده بود دستمو گرفت و برد داخل یه اقایی اومد دم در و به ماجد گفت اتاق و که بلدی رفتیم تو یه اتاق بزرگ و ماجد لباساش را در اورد و به منم گفت بیا بریم رفتیم یه حمام بزرگ بود با وان و دوش آب گرم خوابیدیم دو تایی توی وان آب گرم یه ساعتی حموم کردیم به ماجد گفتم قبلا اینجا اومدی گفت آره از حمام اومدیم بیرون ماجد رفت از کمد لباس اورد یه دامن بلند با یه شورت که توری بود دا به من خودشم یه دامن بدون شورت پوشید برامون غذا اوردن خوردیم و خوابیدیم کنار هم ماجد دستش را برد دور سوراخ و گفت حسابی گشاد کردی خندیدم و کیرم سیخ شد یکم با هم ور رفتیم که یه اقایی اومد دم در و گفت دنبالش بریم دو تایی رفتیم تو یه اتاق بزرگ دو تا شیخ بودن حدود 50 سال با به پسر جون نزدیک 30 پسره رفت یه نوار گذاشت تو ضبطو ما شروع کردیم به رقصیدن اشاره کرد به پسره که بره بیرون رفت بیرون و ما در حال رقص بودیم که با دوتا سینی اومد گذاشت و رفت با یه سینی دیگه اومد پر از شیرینی و غذا و نوشیدنی گذاشت بین دو تا شیخ و رفت دو تا جا انداخت دو طرف اتاق و شیخ بهش اشاره کرد براشون نوشیدنی ریخت و شد ساقی من و ماجد رفتیم نزدیک هر کدوم جلوی یکی از شیخ ها میرقصیدیم که اونی که صاحب خونه بود من و گرفت و نشوند روی پاش یه شیرینی گذاشت تو دهنم و شروع کرد به بوسیدن لبام خودم از زیر لباسش شروع کردم به مالیدن کیرش خداروشکر اینقدر بزرگ نبود داشتم کیرشو میخوردم که دیدم پاهای ماجد اون طرف اتاق بالاست و داره گاییده میشه تا شب اونجا بودیم چند باری دست به دست مارو گاییدن تا عثمان اومد دنبالمون برگشتیم قهوه خونه
دو سال تمام هر هفته میرفتیم خونه های مختلف گاهی فقط میرقصیدیم گاهی هم مجبور بودیم شب بمونیم محمد و ماجد رفته بودن وقتی پسر بچه بالغ بشه و اب کمرشش بیاد دیگه گناه کردنش تا قبل از این که بالغ یا مرد بشه هر استفاده ای میشه ازش کرد الان دو تا بچه دیگه با من کا می کنن یکشون یازده سالشه و یکی دوازده و من الان چارده سالمه هنوز کلی طرفدار دارم هم توی رقص هم توی کون دادن ولی عثمان دیگه بهم نگاه نمیکنه با پسر جدیدا حال می کنه منم برام مهم نیست تو این دو سال کلی تونستم پول جمع کنم ریشم داشت در می اومد که شیخ بهم گفت وسایلمو جمع کنم برگردم خونه ولی من به چشم خانواده و محل عثمان بهم گفت میتونم برم پیش یکی از فامیلاش ایران برام هم کار داره هم جای خواب از قهوه خونده زدم بیرون دیگه جایی واسه موندن نداشتم مجبور شدم که با ماشین بیام لب مرز اونجا با یکی که کارش رد کردن ملت بود اومدم این طرف مرز شماره پسر عمو عثمان را داشتم بهش زنگ زدم اصفهان توی یه کارگاه کار می کرد گفت می تونم برم پیشش به هر زحمتی بود خودم و رسوندم اصفهان ترمینال کاوه بودم که اومد دنبالم یه مرد حدود 40 ساله قد بلند هم هیکل عثمان اسمش کمال بود اومد دنبالم و بردم یه کارگاه اسم منطقه دولت اباد بود خارج از شهر من تا حالا شهر بزرگی مثل اصفهان و ندیده بودم همه چیز برام بزرگ و عجیب بود رسیدیم کارگاه کار خیاطی انجام میدادن و کمال هم نگهبان بود هم برش میزد من و بد به صاحب کارش معرفی کرد و گفت فعلا قراره پیشش بمونم کار بهم یاد بده اگه راه افتادم بهم حقوق بدن مرد خوبی بود قبول کرد رفتیم اتاق نگهبانی یه سوییت بود وسیله زیادی همراهم نبود خیلی هم گرسنه و خسته بودم که کمال برام غذا اورد نفهمیدم کی خوابم برد بیدار شدم اتاق خالی بود پاشدم رفتم یه دوش گرفتم لباس عوض کردم و رفتم بیرون کمال تو سالن تولید بود من و دید و برد اسم چرخ ها و دستگاه ها را بهم گفت و رفتیم تو اتاق از یخچال تخم مرغ در اورد درست کرد خوردیم فکنم ساعت حدود 11 اینا بود که جا انداخت بخوابیم فهمیدم که زن و بچه داره که هرات افغانستان هستن و خودش اینجا کار میکنه صبح بیدار شدم تو جاش نبود داشت نماز میخوند صبحانه بهم داد هنوز کارگرا نیومده بودن ساعت تقریبا 8 بود که کم کم اومدن من و برد سپرد به یه خانومی که کار با چرخ را بهم یاد بده که صاحب کارگاه با پسرش اومدن تو سالن همه بلند شدن سلام کردن منم سلام کردم رفتن دفتر که کمال اومد صدام زد برم دفتر رفتم دفتر بهم گفتن که حاج اقا یه باغ داره اگه بخوام میتونم برم اونجا هم کارای باغ را بکنم هم نگهبان باغ بشم حقوقم را هم میدن کمال گفت که قبول کنم منم گوش کردم رفتم وسایلم و جمع کردم و اومدم تو دفتر که پسر حاجی بلند شد و گفت بریم سوار ماشین شدیم تو راه حرفی بینمون رد و بدل نشد فقطپرسید چند سالمه و کابل چی کار میکردم و اینا که جواب درستی ندادم رسیدم با کنترل در و زد یه باغ بزرگ بود با استخر و یه خونه بزرگ که یه اتاق نگهبانی دم در داشت یه سوییت کامل همه جا ر نشونم و داد و کلیدا رو داد بهم و گفت که خونه داخل و تمیز کنم و استخرم پر برگ شده بود تمیز کنم و رفت تنها شدم یکم برامترسناک بود رفتم تو اتاق سرایداری یه اتاق بود با تخت و تلوزیون و حمام یه یخچال و اشپزخونه کوچیک اولین بار بود که یه جایی واسه خودم داشتم و برام حس عجیبی بود رفتم توی خونه اصلی جارو برقی را پردا کردمو یه نظافت کلی کردم پیراهن و شلوارمو در اوردم گذاشتم تو اتاقم و رفتم توی استخر و برگ ها رو شروع کردم به ریختن بیرون که دیدم در باغ باز شد ماشین پسر حاجی نبود من تو اب بودم که اومدم بیرون خود حاجی بود من یه پسر 15 ساله لخت با یه شورت ایستاده بودم روبه روی حاجی درباغ بسته شد چشم حاجی روی پاهای سفیدم بود که رو کرد بهم گفت سلام عافیت باشه سرمو انداختم پایین که اومد جلو یه دست کشید به بدنم و گفت برم از تو ماشین خرید کرده ببرم اتاقم رفت در صندوق عقب ماشینش را باز کرد برام همه چیز اورده بود مواد غذایی و لباس و … گفت اینا رو بزارم تو اتاقم برم تو ساختمون پیشش و رفت داخل ساختمون وسایل و گذاشتم تو اتاق لباس پوشیدم و رفتم داخل ساختمون گفت تو اینجا رو تمیز کردی گفتم بله گفت افرین کارت خوب بوده

نوشته: mt

ادامه…

بازدید 4,653

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

11 پاسخ به “از کابل تا اصفهان (1)”

  1. داستانت قشنگ وقابل باور بود.ولی بنظر نمیاد یه افغان بتونه اینجوری بدون غلط املایی و نگارش قشنگ بنویسه.بهرحال داستانت کیرمو راست کرد

  2. به این ماجرا خیلی حال کردم🥰خیلی سکسی و جذاب بود و میشد تصورسازیش کرد😊ادامه بده.میشه سریالی ادامش داد.کاش من جات بودم و هرشب اجارم میدادن🫣😊😍قندهار در افغانستان معروفه به اینطور مراسم ها

  3. همین داستان نشان داد کسی که می گه افغانی هم فرهنگ ما است خودش بیاد ببینه که افغانی ها بچه باز هستن و نباید تو ایران باشند بلکه بروند همان بچه باز خونه خودشاندر آخر باید گفت « افغانی به کشورت برگرد »

  4. سلامسعید هستم۴۲ سالمهفول فاعلقد ۱۷۶وزن ۸۶سایز ۱۷ سانت قطر معمولیمکانم اندیشه ( سمت کرج )دنبال یک سکس بی حاشیه و دردسر هستماگر اوکی هستی پیام بده

  5. خدایا شکرت که با زور شمشیر اجداد ما رو مسلمان کردی ، خیلی دین جذاب و باکلاسی هست هم تو این دنیا برای مرد مسلمان پسربچه و حوری داره هم در بهشت برین غلمان و شراب فراهمهبار خدایا هزاران بار شکرت که مسلمانیم

  6. داستانت بسیار جذاب و گیرا و قلمت روان و بی نقص بود ، در کل خیلی عالی شروع کردی و خوب پیش رفتییاد کون دادن های دوران نوجوانیم رو در من زنده کردبه امید انکه در ادامه موفق تر هم بنویسی

  7. در جواب اقای shocathojat باید بگم بچه بازی و گرایش به همنجس فقط مختص افغانستان نیست و در همه جا مرسوم و متداوله و در ایران خودمون هم کم نیستند چنین افرادیبهتره حس ناسیونالیستی رو کنار بزاری

  8. روایت یک موضوع رایج در افغانستان را به صورت قصه خوب تعریف کرده ای ولی بهتر هم میشد نوشت منهم باهات وایف موافقم نمیتونی افغان باشی

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید