از عرش تا عشق (۴)

قسمت چهارم
این قسمت فاقد صحنه های باز جنسی است
خالم بود، وقتی اومد تو من رو تو آغوشش گرفت و یکم گریه کرد، گفت: دختر چرا نیومدی پیش خودم؟ از دیروز تا حالا بابات و شوهرت دیوونم کردن اینقدر زنگ زدن. کاش مستقیم می اومدی پیش خودم. حیف که نمیشه بگم بخاطر خسرو نیومدم. نمی شد بگم اینقدر هم صحبتی با خسرو برام جذاب بود که حاضر شدم راهم رو فقط به خاطر چند دقیقه بیشتر حرف زدن دور کنم و پیشت نیام. گفتم: نخواستم مزاحمتون بشم خاله، حالم اینقدر بد بود که اگه می اومدم پیش شما حال شما و عمو رو هم خراب می کردم. خالم گفت: دردت بسرم این چه حرفیه؟ کی تا حالا مزاحم بودی؟ از آرزو دختر خالت برام بیشتر عزیز نباشی کمتر نیستی. عذر خواهی کردم و گفتم: برای آرزو و آقا سعید هم مزاحمت ایجاد کردم، شبشون رو خراب کردم. با گفتن این حرف دخترخالم قرمز شد، حسابی خجالت زده شد بنده خدا.
یکی دو ساعتی با خالم صحبت کردم و قضیه رو کامل براش گفتم. حسابی عصبانی شد، و بهم تشر زد که چرا تاحالا بهم نگفتی. بعد هم گوشی رو برداشت و به بابام زنگ زد و با عصبانیت ازشون خواست فردا شب بیان خونشون. به من هم گفت: وسایلت رو جمع کن میریم خونه ما. حرف هم نباشه، باید تکلیفت مشخص بشه. اینقدر عصبی بود که نتونم مخالفت کنم. دخترخالم گفت: بریم زینب جان من کمکت می کنم.
با آرزو دختر خالم داشتیم وسایلم رو جمع می کردیم که با دلخوری گفت: زینب ازت انتظار نداشتم، خیلی جلوی مامان خجالت کشیدم. با شیطنت لبخندی زدم و گفتم: خب یه شب تحمل می کردین، صداتون هفت تا خونه اونورتر می رفت. گفت: زهرمار، خیلی بی آبرو شدی. وسایلم که جمع شد خاله زنگ زد به عمو جمال شوهرش، که بیاد دنبالمون.
شب آرزو و سعید هم اومدن، بنظرم گردن سعید کمی کبود شده بود، به آرزو گفتم: پسر مردم رو چکار کردی؟ خودش رو زد به اون راه ولی وقتی سماجت و شیطنت من رو دید اخمی کرد و گفت: از کی اینقدر وقیح شدی تو؟ گفتم: از دیشب، چشم و گوشم حسابی باز شد دیگه. تلنگری بهم زد و گفت: برات دارم، خودم درستت می کنم.
فکر و خیال با خوابیدن همه دوباره اومد سراغم، استرس فردا شب رو داشتم، یعنی چی می شد؟ با هر بدبختی بود شب رو صبح کردم. نزدیک اذان مغرب بود، دیگه پدر مادرم باید می رسیدن. خالم من رو کشید کناری و گفت: هر اتفاق و بحثی که شد تو نگران نباش، من و عمو جلالت درستش می کنیم. از قدیم گفتن مرگ یکبار و شیون یه بار، فقط می خوام ببینم کی جرات داره دل دخترم رو بشکنه و ناراحتش کنه، حالا می خواد یاسر و باباش باشن یا هر خر دیگه ای. از حرفای خاله قوت قلب گرفت. زنگ زدن، خالم بهم گفت: تو برو تو بالکن، تا وقتی صدات نکردم نیا. رفتم سر تراس، در حالیکه از ترس و استرس داشتم سکته می کردم. صدای سلام و احوالپرسی شون داشت میومد، ظاهرا تو همون حال نشسته بودن. ده دقیقه ای طول کشید تا پدرم سراغ من رو گرفت. خالم گفت: همین جاست، بهش گفتم تا صداش نکردم نیاد، حاجی بهتره یسری صحبت ها رو بکنیم بعد بگم زینب بیاد. پدرم گفت: حرفی که نداریم، امشب شام مهمون شماییم بعد از شام گوش این چشم سفید رو می گیرم و می برمش تحویل شوهرش میدم، باید برگرده سر خونه و زندگیش. خالم با تحکم گفت: نخیر حاجی این سری مثل قبل نیست حتی اگه خودش هم بخواد من نمیذارم. باید تکلیفش با شوهرش مشخص بشه. بابام با عصبانیت گفت: تکلیف چی؟ از خداشم باشه شوهر به این خوبی داره. بعد بلند شد و برای پیدا کردن من اومد سمت تراس. از صدی راه رفتنش مشخص بود که چقدر عصبانیه. بلند داد زد کجایی دختر؟ بیا بیرون. قلبم داشت از سینم میزد بیرون. صدای باز شدن در اتاق اومد. اول رفت اتاق خواب رو دید و بعد رفت تو اتاق مهمان، پشت سرش عمو جلال و خالم و مامان هم راه افتاده بودن. عمو جلال گفت: چته حاجی؟ قرار نیست اتفاق خاصی بیفته فقط میخوایم حرف بزنیم و مشکل رو حل کنیم. بابام با غیظ گفت: آقا جلال چه مشکلیه که من که باباشم ازش خبر ندارم ولی شما و خانمتون دارین؟ اصلا هر چی که باشه، مگه من تو زندگی شما و دخترتون دخالت می کنم. خوشی زده زیر دلش، هزار نفر میخوان جای این دختر باشن. کفتر شانس نشسته رو شونش و قدر نمیدونه. مگه از خانواده حاج آقا تقوایی بهتر هم هست که این دختر ناز میکنه؟ خالم با کنایه گفت: تا بهتر از دید شما چی باشه. عصبانیت پدرم بیشتر شد، دیگه حرف نمی زد داد می زد. چشه مگه؟ دزده، قاتله، هیزه چشه این پسر. خالم گفت: زن بازه، هرزه است. مشخص بود دیگه خون به مغز بابام نمی رسه. کم مونده بود از ترس خودم رو خیس کنم. با نعره گفت: چه هرزگی خانم؟ چه زن بارگی؟ کی این مزخرفات رو گفته. خالم گفت: صداتون رو بیارین پایین حاجی، نمی دونی داماد گلت با چند تا زن ارتباط داره. بابام بازم با فریاد گفت: با چند تا؟ اصلا داشته باشه به کسی چه. پیامبر و امامش هم داشته، همین امام حسن چند تا زن داشته؟ مگه گناهه؟ زن بالاخره مریضی داره، عذر شرعی داره اون مرد بدبخت تو اون مدت چکار باید بکنه؟ عمو جلال با عصبانیت گفت: این مزخرفات چیه میگی حاجی؟ عصبی هستی نمی فهمی چی از دهنت داره در میاد، بعدشم مگه هر کاری که پیامبر و اماما کردن من و شما می کنیم که حالا زن گرفتنش رو بکنیم؟ مگه من و تو زن نداریم؟ مگه زن من و تو مریضی نداشتن؟ عادت ماهانه نداشتن؟ رفتیم سراغ زن بازی؟ با این حرف عمو جلال همه ساکت شدن، بابام بد جوری گاف داده بود. صدای قدم هاشون که داشتن از اتاق میرفتم بیرون شنیده می شد.
با حرفای بابام خیلی دلم شکست. تمام صحنه های این یازده سال زندگی با با یاسر از جلوی چشمم گذشت، هیچ کدوم از کارهایی که یاسر کرده بود به اندازه حرفای امشب بابام دلم رو نشکونده بود. پیش خودم فکر کردم چرا یه پدر در مورد دخترش اینجوری فکر می کنه، یعنی همه بابا ها اینجورین؟ پس چرا عمو جلال این شکلی نیست. یاد حرفای خسرو افتادم که می گفت: ادیان ابراهیمی هیچ ارزشی برای زن قائل نیستن، مثال همین امام حسن رو زد حتی از قرآن مثال آورد که میگه زنان برای مردان کشتزارن، یا مرد میتونه چهار تا زن بگیره یا مرد اجازه داره زنش رو کتک بزنه، اشک از چشمام سرازیر شده بود، ترسم تبدیل به احساس تنفر و قدرت احمقانه ای شده بود. الان میتونستم هر حرفی رو بزنم، حتی می تونستم یاسر رو همین الان بکشم. خالم صدام کرد. رفتم تو حال و زیر لب سلامی کردم. بابام با چشم غره نگاهم کرد . گفت: خیالت راحت شد؟ حرمت دو تا خانواده از بین رفت؟ گفتم: مگه چیکار کردم؟ بابام خنده مسخره ای کرد و گفت: تازه میگه چیکار کردم. چکار نکردی دختر؟ گفتم: من تو اون خونه هیچ حرمتی ندارم. نمی تونم پام رو تو خونه ای بذارم که مردی که اسمش رو شوهر گذاشته رو تختی که من میخوابم سر قیمت با یه زن خراب چونه میزنه. زنی که اصلا معلوم نیست مریضه یا سالم.
تا بناگوش بابام سرخ شد. گفت: چی میگی دختر؟ گفتم پس دامادت چیزی بهت نگفته فقط مظلوم نمایی کرده و شکایت من رو پیش شما کرده. در حالیکه داشتم اشک هام رو از صورتم پاک می کردم ادامه دادم آقا دومادت هر هفته از سه شنبه تا شب جمعه اضافه کاری دارن. من رو به هوای دعای کمیل و ندبه و توسل و هزار تا کوفت و زهر مار دیگه می بره حرم و بعد خودش برمیگرده خونه که به کثافت کاریش برسه، سه شب پیش هم یه زن روسپی رو آورده بود خونه، وقتی من رسیدم داشت تو اتاق خواب سر پولش بحث می کرد. اینقدر وقیح شده که دیگه مهم نیست من خونه باشم یا نه. اینقدر پسته که با زن شوهردار می خوابه و من آمار کثافت کاریاش رو دارم. تو محل زنی نیست که از زیر دستش در رفته باشه.
کارد به بابام میزدی خونش در نمیومد. بلند شد و با سرعت اومد طرفم و گفت: دختره بی حیا، تو مگه شرف و وجدان نداری؟ این چه حرفاییه که می زنی؟ پس ادب و تربیتت کجا رفته؟ با حرص نگاش کردم و گفتم: تو تختخواب بغل دومادت. دستش رو برد بالا تا بزنه تو صورتم که عمو جلال دستش رو گرفت و با خشم گفت: حاجی این سیلی باید تو صورت شوهر هرزه و فاسد این دختر بخوره. غیرتت کجا رفته مرد؟ این دخترته، دشمنت که نیست. بابام دستش رو از دست جلال بیرون کشید و به سمت در رفت. به مادرم گفت: زن تا قبل از اذان ظهر این دختر باید پیش شوهرش باشه، وگرنه دیگه نه خودت رو می خوام ببینم نه دخترت رو، اینم نتیجه تربیتته. در رو محکم بست و رفت.
داشتم منفجر می شدم. حالت تهوع شدیدی داشتم. سریع رفتم تو دستشویی و بالا آوردم. خالم اومد پشتم رو مالید و گفت: نگران هیچی نباش، خودم درستش میکنم، تو فقط قوی باش. از سردرد نفهمیدم کی بی هوش شدم، هوا هنوز تاریک بود، حدس زدم نزدیک اذان صبح باید باشه. خاله و مامان داشتن پچ می کردن. زیاد متوجه حرفاشون نشدم فقط فهمیدم در مورد من صحبت می کنن. حوصله نماز خوندن رو نداشتم، با اینکه مادرم و خالم چند بار صدام کردن بلند نشدم. این اولین نماز صبحی بود که قضا شد.
صبحانه رو با بی میلی خوردیم. بعد از صبحانه مادرم خیلی اصرار کرد که برگردیم ولی به هیچ قیمتی حاضر نبودم پام رو تو اون خونه نکبتی بذارم، خالم هم حسابی ازم پشتیبانی کرد. دیگه حالم داشت از فضای خونه بهم میخوره، از اصرارهای مادرم که همش از ترس بود خسته شده بود. خیلی سریع حاضر شدم و کیفم رو برداشتم و زدم بیرون. نمیدونستم کجا میخوام برم و چیکار بکنم، به آرامش و هوای آزاد نیاز داشتم.
نزدیک خونه خالم یه پارک بود رفتم اونجا و رو اولین صندلی خالی نشستم، از شدت ناراحتی سرم رو بین دستام گذاشتم و بدون توجه به اطرافم بلند بلند شروع کردم به گریه کردن. مستاصل شده بودم. یاد خسرو افتادم، کارت ویزیتش رو از کیفم در آوردم. تردید داشتم زنگ بزنم، بالاخره هر جور بود خودم رو راضی کردم و به شماره موبایل روی کارت زنگ زدم. چند تا بوق خورد تا گوشی رو برداشت. با شنیدن صدای مردونش که گفت: جانم بفرمایید، ضربان قلبم رفت بالا…
دو سه روزی از پیاده کردن خانم سوهان پز گذشته بود شاید یه ساعت باهم صحبت کرده بودیم، اونم با کسی که حداقل ظاهرا دنیاهامون زمین تا اسمون فرق داشت. ولی باید اعتراف کنم انگار دلم رو پیشش جا گذاشته بودم. با اینکه ارتباط با زنی که تو رابطه است برام یه خط قرمز جدی بود ولی اون یه جور دیگه بود. هر وقت یاد چشمای مثل آهوش می افتادم که چجوری کنجکاوانه تو آینه ماشین به لب های من دوخته شده بود، یه چیزی ته دلم می لرزید. و به خودم لعنت می فرستادم که چرا شمارش رو از تو برنامه تاکسی اینترنتی برنداشته بودم. حتی وقتی که کارتم رو بهش دادم مطمئن بودم زنگ نمی زنه و بدون اینکه شمارش رو بردارم دکمه اتمام سفر رو زدم. حالا دو سه روزه که واقعا کلافه ام، دقیقا مثل آدمی که چیز با ارزشی رو گم کرده. اون روز هم کلافه گی بلند شده بودم و بی حوصله سر کارم رفته بودم که تلفنم زنگ خورد. حوصله نداشتم جواب بدم چند تا زنگ خورد، دیدم طرف ول کن نیست، جواب دادم: جانم بفرمایید، صدای گرفته ای گفت: جناب مهندس آریامهر؟ گفتم: بله خودم هستم. گفت سوهان پز هستم. با شنیدن صداش ضربان قلبم رفت رو هزار. باورم نمی شد خودش باشه. با دستپاچگی گفتم: بفرمایید. گفت: می خواستم ببینم وقت دارین چند جا میخوام برم امروز. گفتم: برای شما بله. کجا هستین. گفت: لوکیشن میفرستم نزدیک همونجا که پیادم کردین. گفتم: حدود یه ساعت دیگه میرسم مشکلی نیست؟ گفت: نه منتظرتون میمونم.
خدا می دونه اون یه ساعت چجوری گذشت تا خسرو با ماشین سورمه ایش رسید. حال و هوای پرنده ی از قفس آزاد شده رو داشتم، سریع سوار
شدم. بعد از یکم خوش و بش و احوالپرسی، پرسید کجا برم و در حالیکه بغضم رو می خوردم گفتم: هر جا فرقی نمی کنه، فقط برید. راه افتاد، بعد از کمی سکوت گفت: جسارتا اتفاقی افتاده؟ خیلی تو خودتونین. چه آرامش و دلسوزی تو صدای این مرد بود. دلم می خواست همه تابوها و محدودیت های زندگیم رو بذارم کنار و بغلش کنم. بغضم ترکید ازش خواستم برام هایده بذاره و اگه ممکنه سیگارش رو روشن کنه. یکم که گریه کردم و سبک شدم، شروع کردم باهاش صحبت کردن و جریان زندگیم رو بهش گفتم. وقتی فهمید همسر آخوند هستم شوکه شد…
وقتی رسیدم کنار پارک ایستاده بود، خیلی سریع سوار شد، یکم حال و احوال کردم، خیلی تو خودش بود، حتی وقتی پرسیدم کجا میری جواب درستی نداد و گفت فرقی نمی کنه هر جا. تازه راه افتاده بودم که بغضش ترکید، با گریه ازم خواست براش هایده بذارم و سیگارم رو روشن کنم. حسابی گیج شده بودم، بعد از کمی گریه کردن از زندگیش حرف زد، وقتی گفت: همسر آخونده ترسیدم شر بشه ولی سعی کردم عادی باشم.
بهم گفت: چه کمکی میتونم بهت بکنم؟ گفتم: نمیدونم، واقعا هم نمیدونستم، فقط می خواستم حرف بزنم و صداش رو بشنوم. بهم گفت: میتونم باهاتون راحت باشم. زیر لب اوهومی گفتم. گفت: امیدوارم ناراحت نشین. گفتم: نه راحت باشین. گفت: پس اگه اشکالی نداره یه آبمیوه باهم بخوریم. سرم رو به علامت تایید تکون دادم. در حالیکه با دقت داشت به صورتم نگاه میکرد، گفت: زینب جان، چی شد که زندگیتون به اینجا رسید؟ با شنیدن زینب جان تمام وجودم لرزید، از ته دل دوست داشتم بهش بگم جان دلم ولی خب نتونستم. گفتم: داستان زندگیم رو که بهتون گفتم. یکم اخم کرد و گفت: قرار بود راحت باشیم دیگه. گفتم: چطور مگه؟ گفت: با فعل جمع باهام صحبت نکن لطفا، اینجوری معذبم، فکر می کنم بتونم بهت کمک کنم، البته اگه خودت بخوای. از این لحن خودمونی خوشم اومد، نمیدونم چرا، شاید برام تازگی داشت. بعد ادامه داد اینجوری خیلی از سوالات خصوصی که می خوام بپرسم رو نمی تونم بگم. گفتم: راستش من، پدر و مادرم رو هم با فعل جمع صدا می زنم و باهاشون صحبت می کنم ولی چشم سعی می کنم خودمونی تر صحبت کنم. با لبخند گفت: آفرین دختر خوب. بله گفتی داستان زندگیت رو ولی از دید خودت نه همسرت. بدون اینکه ذهنیتی داشته باشی بگو اگه جای تو با همسرت عوض می شد، تو همین کارها رو می کردی؟ کمی فکر کردم و گفتم: هرگز، من تو زندگی هیچی کم نذاشتم، هم تو خونه کارهام رو به نحو احسنت انجام دادم، هم بیرون از خونه آبرو داری کردم، هم همه جوره به خانوادش احترام گذاشتم و سرویس دادم. با کمی مِن و مِن کردن گفت: میتونم یه سوال خیلی خصوصی ازت بپرسم؟ گفتم: بپرس. گفت: خیلی خصوصیه، اشکالی نداره؟ گفتم: نه قراره با هم راحت باشیم. گفت: تو مسائل زناشویی چی؟ با شنیدن این حرف داغ شدم، سعی کردم عصبانیتم رو کنترل کنم، گفتم این چه حرفیه؟ به نظرتون درسته از یه خانم متاهل همچین سوالی بپرسی؟ خودش رو جمع و جور کرد و گفت: بهتون گفتم که خیلی خصوصیه، خودت گفتی بپرس. سکوت کردم، بنده خدا راست می گفت، ولی از کجا می دونستم همچین سوالی رو میپرسه. رفتم تو فکر، تو سکس هیچی براش کم نذاشته بودم، هر کاری که دوست داشت رو انجام داده بودم، تازه اون برام خیلی کارها رو نکرده بود، تو فکر بودم که صدام زدم، زینب جان چی می خوری؟ نگاهش کردم و گفتم خودت چی می خوری؟ گفت: ترکیب آب انار و شاتوت. گفتم: پس بی زحمت برای من آب سیب بگیر.
با دوتا لیوان آب میوه برگشت، یکیش رو بهم داد و خودش رفت جلو نشست و سیگاری روشن کرد. یکی دو تا قلوپ از آب میوه خوردم، خوشمزه بود. بهش گفتم: این سیگار چی داره که می کشی؟ گفت: آرومم میکنه، گفتم: یعنی من رو هم آروم می کنه؟ گفت: نمیدونم باید امتحان کنی. گفتم پس یه دونه بهم بده. گفت نه نمیشه. گفتم چرا؟ گفت صندلی عقب نمی شه سیگار بکشی. با پررویی رفتم جلو نشستم و شیشه رو دادم پایین، با تعجب نگام کرد، گفتم بده دیگه. سیگاری که دستش بود رو بهم داد، گفتم دهنیه که، آب میوم رو ازم گرفت و ازش خورد. مونده بودم چی بگم. از کاراش خوشم میومد. هر لحظه با خسرو یه جذابیتی برام داشت، انگار از مدتها پیش آرزو داشتم همچین لحظاتی رو تجربه کنم و این لحظات داشت با خسرو شکل می گرفت. همیشه به گفته یاسر بخاطر شان اجتماعی روحانیت خیلی از کارهایی که مردم عادی می کردن رو نمی تونستم انجام بدم حتی خوردن یه بستنی قیفی کنار خیابون ولی حالا با خسرو می شد. با شیطنت گفت: آب میوت دهنی شد، منم آبمیوه اون رو گرفتم و کمی خوردم بعد سیگارش رو یه پک زدم. دودش پیچید تو گلوم و شروع کردم به سرفه کردن، خسرو هول کرد و چند تا ضربه زد پشتم و کمی پشتم رو مالید، چشمام پر اشک شده بود، سیگار رو بهش دادم و گفتم: لعنتی داشتم می مردم. وقتی دید حالم خوبه خندید و گفت اولشه درست می شه. خودم رو تکون دادم و بهش گفتم: اگه دستت بذاره. سریع دستش که رو پشتم مونده بود رو برداشت و عذر خواهی کرد. از حالتش خندم گرفته بود و نتونستم خودم رو کنترل کنم. با خنده من لبخند روی صورتش اومد. باز یاد زندگی خودم افتادم و حسرت هایی که به دلم مونده بود. با لمس دست خسرو، سریع دستم رو عقب کشیدم و با اخم نگاهش کردم. با حالت ناراحت برگشت و جلو رو نگاه کرد. از کاری که کرده بودم ناراحت شدم، نمیدونم چرا ولی ناخودآگاه بود. به خسرو حس عجیبی داشتم، تا حالا همچین چیزی رو تجربه نکرده بودم و برام خیلی عجیب بود، من روی هم رفته یه نصف روز هم با خسرو نبودم، ولی احساس وابستگی بهش می کردم. به تندی بهش گفتم: ببخشید ولی نامحرمیم به هم، در ضمن من متاهلم، اصلا کار خوبی نکردی. با دلخوری گفت: نامحرم یعنی چی؟ فقط چون نسبت خونی یا شرعی نداریم میشیم نامحرم؟ زینب جان تو همین چند ساعت گذشته فکر می کردم یه دوست پیدا کردم که می تونه بهم اعتماد کنه و من رو محرم اسرار خودش بدونه، ولی اشتباه کردم ازت عذر می خوام. حالا کجا می خوای بری تا برسونمت.
دلم یهو گرفت، راست می گفت منم همین حس رو بهش داشتم. حداقل خیلی محرم تر از یاسر بهم بود. نگاهش کردم و گفتم: آقا خسرو بهم حق بده. من تو یه خانواده کاملا مذهبی و بسته بزرگ شدم و شوهرم هم آخونده اصلا یه همچین حرکاتی برام تعریف نشده. با بی تفاوتی شونه بالا انداخت گفت: من که معذرت خواهی کردم، به هرحال تفاوت بین من و تو زمین تا آسمونه. من دیدم به آدما جنسیتی نیست. تو رو هم دوست خودم دیدم و گرفتن دستت نوعی ابراز احساسات بود. از خودم بدم اومد، دوباره اشکم سرازیر شد. آروم دستم رو گذاشتم رو دستش، دستم رو گرفت و آروم فشار داد، حس بی نظیری بود، تمام حرارت دستش به قلبم منتقل شد. نگاهش کردم و لبخند زدم، من رو به سمت خودش کشید و سرم رو روی شونش گذاشت. اول مقاومت کردم ولی گرمای دستش قوی تر از مقاومتم بود، حتی قوی تر از تمام آموزه های این بیست و هشت سال. خودم رو رها کردم تا ببینم دست تقدیر تا کجا میخواد پیش بره، آروم بهش گفتم برگردیم. وقتی رسیدیم نزدیک خونه، بهش گفتم: همینجا نگه دار پیاده میشم. در حالیکه لبخندی می زد دستم رو بوسید و گفت: مراقب خودت باش، واین عاشقانه ترین جمله ای بود که تا اون زمان شنیده بودم…
ادامه دارد …

نوشته: مبهم (DrAner)

بازدید 15,441

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

10 پاسخ به “از عرش تا عشق (۴)”

  1. تو کلا داستانت غیر یه جق زدنت هیچ صحنه ای نداشت ک نوشتی این قسمت فاقد صحنه جنسی هست خخخ تو نشستی دردو دل با چند نفر کردی اسمش گذاشتی داستان سکسی

  2. دنیای دگم و عقب مونده و جنسیت زده اسلام،باعث میشه که انسانیت کلا تو غبار گم بشه،غبار فرهنگ زن ستیز و دختر زنده به گورکن تازی بیابان،،،،

  3. دقت کردین داستان های که مخالف دین و مذهب هست، یا بی غیرتی ترویج میده چقدر روان و سلیس, بدون غلط املایی نوشته میشه؟حس میکنم همه اینا هدف دارهاللهُ اَعلَم

  4. من فاز اینایی که اومدن میگن به دین و مذهب و فلان توهین شده رو نمیفهمم. حواسته که اومدی اینجا داستان سکسی بخونی نه روضه دین و مذهب.اگه دین و مذهبت برات مهمه اسنجا چیکار میکنی؟چند چندی با خودت؟آخوند نمیتونه زن باز و هرزه باشه؟ اتفاقا همین مذهبیا کارایی بلدن و کارایی میکنن که به مخیله ما هم خطور نمیکنه. اینا با شکاف دیوار هم تحریک میشن چه برسه با زن و ناموس مردم.شما هم بهتره اگه نگران دین و مذهب هستی اول از همه توی سایتهای اینچنینی نری.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید