اردوی راهیان کون مجید

سلام.راستیتش داستانی که می خوام براتون تعریف کنم بر میگرده واسه همین 4روز پیش.قضایا از اونجا شروع شد که ما رو از دبیرستان بردن شلمچه واسه راهیان نور(من میگم راهیان کون)ما هم عزم سفر کردیم و با رفقا شتافتیم برای جنگ،گذشت و شد روز دوشنبه سوار قطار که میشدیم(فکر نکنید خالی بندم دیگه با اتوبوس نمیبرن) 4نفره نشستیم یه جا،من بودم و داش رضا و پسر عمش و بالآخره مجید جون.این مجید واسه خودش یه پا کوس لا مصب از ابتدایی تا حالا 3 ، 4 بار با هم همکلاسی شدیم که هر سالش من بیشتر به این علاقه پیدا میکردم ولی چون از کون خر سر در نمی آوردم نتونستم همون موقع کارشو یه سره کنم. بگذریم سوار قطار که شدیم این اومد رو بروی من نشست،شب که خواستیم بخوابیم من پاهامو دراز کردم درست بغل کون مجید قبل از این که بخوابیم دو سه بار با پام أنگولکش کردم اونم به شوخی میگرفتو می خندید.من با داش رضا هماهنگ کردم که داستان چیه.نگو اونم از ما آره تر بوده.دو سه بار از لباش به شوخی بوس کرد ولی من روم نشد این کارو کنم.شب که همه خوابیدیم نصفه شبی از حشر خوابم نبرد پامو کردم تو کونش یکم مالیدم اوووف چه نرم.بعد همونجوری از رو شلوار مالیدمش که یه دفعه یه گوشه از چشای سیاهش دیده شد من گفتم واویلا رفاقت رید(البته به تخمم نبود میترسیدم کون بپره).بعد دیدم خودشو زد به خواب،معلوم بود که بیداره.دو سه دقیقه گذشت بعد دوباره شروع کردم.فهمیدم که خوشش اومده.اینم گذشت شد 4شنبه شب.ردیفی بغل هم خوابیده بودیم طبقه پایین تخت مجید جون هم بعل من خوابیده بود شب که ساعت 10خاموشی زدن هیچکس نخوابید و همه کس کلک بازیمون گل کرده بود تاساعت 3 خوابیدن همه به جز من و رضا انگار کافور اثر نکرده بود حشری شده بودم کیری.یه کم مجیدو مالیدم بعد دیدم حال نمیده کیرو در آوردم بعد دست مجیدو آوردم جلو با کیر باهاش ور رفتم 2 دقیقه گذست همینجور که داشتم تو تاریکی شب میمالوندم یه دفعه لامصب بیدار شد(البته بیدار بود)برگشت بهم گفت؛داش خجالت نکش بگو در بیارم بکن تو.اینو که گفت قلم ریخت و از خجالت برگشتم 5 دقیقه همینجوری داشتم به این فکر میکردم که چرا من اینکارو کردم که یه دفعه دیدم یکی دستشو انداخت رو کیرم فهمیدم که مجیده برنگشتم گفتم شاید می خواد منو خجالت بده بعد اومد در گوشم گفت لامصب مگه همینو نمی خواستی بر گرد دیگه برگشتم که دیدم این مثل آدمای گشنه پرید روم یکم لب و لب بازی کردیم که دیگه حوصله م سر رفت گفتم بکش پایین.قشنگ اول واسه خودشه کشید بعد واسه منو… وای چه لحظه ی باحالی بود.یکم با دهنش خیسش کرد چه حالی داد.بعد برگشت،کیرمو آروم گذاشت رو سوراخیش یواش حول دادم تو که دیدم داره از درد منفجر میشه ولی نمیتونه داد بزنه(چی کار کنه دست آدم ناشی افتاده؟).بعدش آروم آروم بازش کردم که دیدم جاده هموار شده قشنگ 10دیقه همینجوری تلمبه زدم که یه دفعه یه کی با دست زد پشتم و گفت داداش تک خوری؟ دیدم رضاست گفتم صبر کن کارشو بسازم نوبت تو هم میشه.مجید هیچی نگفت ولی معلوم بود که ناراحت شده.خلاصه 2دیقه بعدش آبم اومد که گفتم مجید اومد.درش آورد و تو همون حالت تمامشو خالی کرد رو لاپاش و کونش جون چه حالی داد.اولین تجربه ی سکسم بود بعد از 17 سال یه لب مختصر و مفید هم گرفتم دادمش دست داش رضا که دیگه بقیشو داشتم نگهبانی میدادم ندیدم چی شد که براتون تعریف کنم.(این راهیان کون واسه هر کی هم بد بوده باشه واسه من یکی خیلی خوب تموم شد)
این بود تمام و کمال داستان من لزومی هم نداره که خالی بندی باشه.ببینم اگه از این داستان استقبال بشه و فحش به خوردم ندید داستان مصطفی رو هم که تو همون شلمچه واسه رضا رخ داده رو از زبون خود رضا واستون تعریف میکنم.
پس تا درودی دیگر بدرود.

نوشته: Ali gazambur

بازدید 11,222

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

20 پاسخ به “اردوی راهیان کون مجید”

  1. داداش راهیان نور به قدری سخت گیری میکنن که کونت پاره میشه بعد تو جقی اومدی میگی رفیقمو گاییدم جقی گی!!!

  2. بابا مارو به اتوبوس بردن 10دفعه فقط فرمانده سپاه بهم گیر داد حالا چه برسه به سربازا که نگهبانمون بودن تازه یکی از رفقامو به جرم پاستور بازی انقدر زدن که نمیتونست تکون بخوره اون وقت تو کون کردی؟؟؟هه هه ههه خندیدیم جقی گی

  3. کلوچه ما رو مسخره کردی.از دوشنبه تا وقتی تو برگردی مامانت تو بغلم بود.کس کش جقی

  4. یکی داره با آبرو من بازی میکنهتورو خدا باور نکنید.دقیقا نام کاربری منو زدههرکی منو می شناسه باور نکنه.اون من نیستم

  5. معلوم بود خالی بندیهآقایون و خانمای نویسنده اگه نمیخواین فحش بخورین همون اولش بگید :آقا تخیلیه.چی میشه مگه؟داستان یعنی همینب هرحال برخلاف لز ک ازش متنفرم، عاشق گی أمبقول رفقا یکی از فانتزیهام اینه ک سکس دوتا گی رو ببینم؛)راستی دیگه ننویس₪₪₪₪₪₪₪₪₪₪

  6. داستانتو خوندم فهمیدم بسیجیها بردنت پشت خاکریز کونت گذاشتن بعد تو اومدی اینجا خاطرات سفرتو تعریف کردی آفرییییییییین :))

  7. چی بگم…همه فحشت دادن دیگه…منم میگم خدا شفات بده…تواصلا خجالت میدونی چیه که میگی کشیدی؟؟؟؟منم دوتا داستان دارم اما نه ازاین داستانای چرتی ولی نمینویسم میدونین چرا چون میدونم فحش میخورم آخرش…اینجا کسی لیاقت نداره…

  8. دستتدرد نگرفته؟واسه تایپ این معدنادبیات معاصرنمیگمایضاء واسه اینکه موقع دادن رودست میدیهم نمیگمخیال هم برت نداره کسی اینجاحوالتکرده باید دو دستی بگیریواسه این میگم دسست درد نگرفته که:موقع نوشتن انقدجقنزنی

  9. راهيان نور اينهمه هم سخت گيري نميكنن ما مشروب كرده بوديم داخل قوطي شادلي وآبميوه جايي كه ني ميزنن هم زر ورق زده بوديم باچسب آهن پلمپش كرده بوديم مرتب كله ها داغ بودالبته چونكه سال اصلاح الگوي مصرف بود ما صرفه جويي كرده بوديم مشروب بجاي شربت شهادت مينوشيديم تاكه شربت به همه برسه

  10. 😀 چرا حرف بچه رو باور نمیکنید؟؟؟سال 89 ما رفتیم اصلا این سخت گیریهایی که بعضی از دوستان گفتن نبود :))منو 4تا از دوستام هرچی بسیجی بود گاییدیم و تو اتوبوس هم علاوه بر پاسور کلی کار دیگه هم کردیم:)) سر صف صبحگاه که هر استان یه شعار مخصوص میگه ، همه بودن، بچه های مدرسه ی ما جای همه استانا شعار دادن:Dشعارمون هم این بود : ما فارسیان دلاوریم/فداییان رهبریم

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید