اتفاقی که زندگیم رو عوض کرد

سلام این داستان بخشی از زندگی منه و وقتی دیدم همه از خاطره هاشون مینویسن گفتم منم براتون بنویسم اصلا اجباری به باور کردن حرف هام ندارم هر جور خودتون راحت بودید .
من شبنم هستم ۳۰سالمه و هنر خوندم من تز بچگی تو خانواده ای با سطح مالی بالا به دنیا اومدم و همیشه پدرم با آدم های جورواجور رفت آمد داشت واسه ی همین آدم های زیادی دیده بودم از نظر خودم آدم شناس شده بودم داستان برمیگرده به زمانی که من تو ۲۴ سالگی در زمان خیلی زود تو فرشته با سامان آشنا شدم از همون روز عاشق دل باخته ی سامان شدم و سامان هم واقعا جذاب بود ولی خب وضعیت مالی چندان خوبی نداشت از زمانی که من عاشق سامان شدم با هزار اجبار التماس به پدرم تا با سامان ازدواج کنم من تو سن ۲۵ سالگی با سامان ازدواج کردم و خوب خیلی هم پشیمونم که زود ازدواج کردم من رابطه ی زناشویی خیلی خوبی با سامان داشتم هر نو از رابطه پوزیشن رو امتحان میکردیم هیچی براش کم نمیزاشتم تا وقتی من تو ۲۹ سالگی تصمیم گرفتم به یه سفر تفریحی با دوستام به کیش برم من با سامان حرف زدم اونم خیلی راحت قبول کرد منم گفتم شاید نمیخواد من ناراحت بشم ‌وقتی وسایل رو جمع کردم دقیقا ۱۴۰۰/۹/۲۵ من بیلیط داشتم از تهران به کیش با سامان رفتیم فرودگاه و با دوستام سلام احوال پرسی کرد و بعد سریع رفت ماهم منتظر پرواز بودیم که ساعت ۹ نیم بود و ما نیم ساعت زود تر اونجا بودیم کم کم داشتیم میرفتیم سمت گیت ولی گفتن بخاطر بارش شدید بارون شرایط خوبی برای پرواز نیست ساعت پرواز به ساعت ۱۲ تغییر کرد منم ضد حال خوردم حال نداشتم بمونم پس کلا بیخیال شدم از بچه ها خداحافظی کردم با تاکسی فرودگاه برگشتم سمت خونه چمدونم برام سنگین بود و راننده تاکسی برای آوردنش تا بالا بهم کمک کرد وقتی من رسیدم زمانی که در خونه رو باز کردم انگار مرگ اومد جلو چشمم از حال بد بدنم این گچ دیوار شده بود نه میتونستم گریه کنم نه حرف بزنم انگار برای یه مدت مردم چی میدیدم ؟ باورم نمیشد این همون سامان منه که خیلی همو دوست داشتیم ۳ تا دختر که معلوم بود جنده پولی بودن از کیر خایه های سامان آویزون بودن از شدت استرس باعث شد گوشیم از دستم بیفته و با صدای افتادن گوشی هر چهاتاشون به من نگاه کردن اون سه تا هرزه سریع رفتن تو اتاق دلم میخواست همون جا هر چهار تاشون رو باهم بسوزونم چون سامان هرچی داشت از صدقه سری من بابام داشت ولی نمک شناس بود خیلی سعی کردم آروم رفتار کنم رفتم تو اتاق رانده تاکسی داشت گیج مارو نگاه می‌کرد انگار هنگ کرده بود
وقتی در اتاق باز کردم اون سه تا هرزه به دست پام افتادن وقتی ازشون پرسیدم کین چرا اینجامون سامان از کجا میشناسن فهمیدم که اونا نه تنها جندن بلکه مادر جنده ام هستن چون یکی از اون هرزه ها مادرشون بود من حتی اسم هاشون هم نپرسیدم فقط همون جوری لخت پرتشون کردم تو لابی تا همه ببینن آخر عاقبت جنده ها چی میشه بعد اون روز من دیگه آدم سابق نشدم ذهنم درگیر بود که چرا این شکلی شد

نوشته: شبنم

بازدید 11,747

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

12 پاسخ به “اتفاقی که زندگیم رو عوض کرد”

  1. امین حیایی ی فیلم داره دقیقا همین داستان که با یک دختر ثروتمند ازدواج کرده (مهتاب کرامتی) که زنش میخواد بره با دوستاش مسافرت اتفاقا کیش که پرواز کنسل میشه برمیگرده خونه شوهرشو با یک زن تو خونه می بینه.

  2. خوب کردی البته اون زنا بی تقصیرن ولی ادم نمک نشناس رو باید رنگ گورخر بهش زد و جوری که لایق خیانت کارهاست تو همه جا ابروشو برد رحم نکن چون اون حرومی بازم خیانت میکنه گوه خورده گفته دوستت داره تو هم همین کارو سرش بیار

  3. سلام من به شما پولدار بی سواد«عین» نه «این»نمیدونم چرا هر داستانی که نویسندش خودش رو خانم معرفی می کنه حضراتی که مدام زیر داستانها فحش میدن حس نوار بهداشتی بودن میگیرن و با کوس لیسی تمام ابراز همدردی می کننبابا ۹۰ درصد اینا همون پسرایی هستن که داستان مینویسن و شما فحششون میدینهویجم دهن نویسنده پولدار و مجلوق این چستان

  4. به سامان زنگ نزدی برگرده و برگردید باهم ؟راننده تاکسی چمدون اورد بالا تو اتاق ؟چمدونت سنگین بود ؟ما معمولا میریم کیش یا جاهای دیگه چمدون خالی میبریم از اونجا خرید میکنیمنکنه تو از تهران جنس بردی کیش بفروشی ؟۳ تا جنده آخه ؟هیچ زنی حاضر نیست با کسی دیگه پول جنده بودنش رو تقسیم کنه

  5. كاره خـوبي كـردي عسـلم”البتـه اگه شمارمـو داشتي زنگ ميزدي ميومدم اول با ديلـدو سايز بزرگ م تـا جايي ك دلت خنك ميشد اون شرهـر هـرزه ي كص كيـري پسنـدتو ميكردم؛ بعدم با هم مي افتاديـم به جون اون سـه تا پـولي بالاخره ك اونا پول كص دادنـو گرفته بودن بعدشـم ميشدي فابريـك خودم”ديليـدومم قفل ميكردم كيليدشـو ميدادم بهت با خيـال راحت ميرفتـي سفـر با دوستات “والـا …😁 هزـينه هامم نصـف اون سامان كونـيهخيالـتم راحـت ك بهت خيانت نميكنم

  6. تو نه تنها آدم شناس نسیتی موقعیت شناسم نیستیاینجا ملت کیر به دست اومدن جق بزنن احمق بعد تو میای قصه بدبختیاتو میگی؟حداقل همونجا توام به راننده تاکسی میدادی یه جق میزدیم

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید