سلام من اسمم مهرانه البتة مستعار
از یکی از شهر های جنوبی این خاطره مال حدودا ۴-۵سال پیش هستش
بعد از مدت این داستان واسه خودم پیش اومده رو خواستم به اشتراک بزارم
اون زمان من متاهل بودم و اوضاع زندگیم اصلا خوب نبود که آخر کارم خداروشکر جدا شدم چون جز جنگ اعصاب هیچ چیزی نداشت
تازه اون وقتا واتساپ تلگرام مد شده بود و چند تا گروه فامیلی تشکیل شده بود منم خیلی وقتا شبکار بودم یک از اقوام ما تقریبا تازه ازدواج کرده بود که خانمش که اسمش اسما بود هم تو گروه بودم یکی دوبار بیشتر ندیده بودمش ولی از همون بار اول خیلی ازش خوشماومده بود
ولیچون زیاد اهل این کار نبودم تو دلم نگه کرده بودم و کنار اومده بودم
داستان اصلی از عکس پروفایلش شروع شد یه عکس جدید گذاشته بود منم شبکار بودم سرکار دیدم پروفایلشو عوض کرد گفتم اون عکس قبلی خوشگل تر بود بهش پیام دادم
بعد همین موضوع شروع شد از چت ها من اسما که من اسی صداش میکردم به مرور زمان جوری شده بود یه روز باهاش حرفنمیزدم اصلا نمیتونستم به کل دیوانه اش شده بودم کم کم تو همین چت ها متوجه شدم که با شوهرش مشکل دارن سر اینکه شوهرش بهش خیانت کرده و همیشه مسته
خلاصه شاید بگم نزدیک به یک سال شایدم بیشتر ما به عنوان دوست باهم در حد چت حرف میزدیم و زنگ میزدیم
یه روز من دیگه دیونه اش شده بودم داشتم باهاش چت میکردم بهش گفتم میشه عکستو ببینم
زمانی که عکسشو با تاپ فرستاد هوش از سرم رفت و مست مستش شدم
متوجه شدم چشماش خماره
بهش گفتم چیزی خوردی گفت اره مشروب خوردم خلاصه کم کم پیام هامون از درد دل رسید به سکس چت و این چیزا که چون باهم یه ۱۰۰کیلومتری فاصله داشتیم نمیشد همو ببینیم
جوری بود که چت هامون انگار سالهاست با هم خوابیدیم و سکس کردیم چند تا خال رو گردن و سینه هاش بود که من صداش میکردم اسی خال خلاصه بگم این چت های ما ادامه داشت که من بعد ها جدا شدم و به خاطر حرفایی که پشتم بود زیاد با کسی رفت امد نداشتم
بعد از مدت ها شاید ۲-۳سال یهروزدگه دیوونه داشته میشدم پاشدم رفتم شهرشون. قرار بود شوهرش ساعت۳ بره شهرستان و من از ظهر اونجا بودم خلاصه روز موعود فرا رسید و بعد از معطلی. زیاد ساعت حدودا ۴:۳۰ رفت و تو خونه تنها شد زنگ زد و من رفتم داخل همو بغل کردیم و نشستیم گفت من باور نمیکنم بعد از این همه سال الان یه جا هستیم
یکم بوسش کردم و اومدم بغلش کنم گفت من خجالت میکشم
بزار یه چندتا پیک ودکا بخورم گفتم باشه نشست خورد وهمزمان من لب ازش میگرفتم خودم نخوردم چون باید برمیگشتم شهرمون
بعد از اینکه خورد ومست شد رو مبل همو بغل کردیم و و شروع کردیم لب گرفتن دستمو گرفت گفت بریم تو اتاق رو تخت و اول تاپشو در اوردم سینه های خوش فرمشو دیدم آروم لبمرو گذاشتم نوک سینه هاش و شروع کردم به خوردن همینجوری که سینه هاشو میخوردم دامن کوتاه که پوشیده بود رو کشیدم پایین این مدت که سکس چت میکردیم گفته بود نقطه ضعفش کجاست و هنوز خودم لباش تنم بود رو شکم خوابوندمش و از گردن شروع کردم به خوردن و بوسیدنش از رو کمر ادامه دادم تا به کونش رسیدم کونشو بوس کردم و پاش رو باز و زبونمرو کشیدم رو کصش اینقدر خوردم که داشت دیونه میشد پیرهنمو در آوردم چرخوندمش و گرفتمش تو بغل شروع کردیم لب همو خوردن که یهو بلند شد شلوار وشورتمو کشید پایین و شروع کرد کیرمو خوردن بعد از اینکه تند تند میخورد میخواست ابم بیاد که کشیدمش تو بغلم. یه چند ثانیه ایی صبر کردم دیدم داره میگه کصمو بکن. بکن تو کصم کیرمو تنظیم کردم و سرشو کردم داخل و شروع کردم تلمبه زدن صداش میزدم اسی میخووووامت دوستتت دارم
واونم میگفت محکم بکن تو کصم همین موقعه باز میخواست ابم بیاد کشیدم بیرون یکم شروع کردم لب گرفتن
چرخیدیم واون اومد بالا و نشست رو کیرم
با انگشتم سوراخ کونشو میمالیدم و اونحشری تر میشد همینو میگفتمهرانکصمو بکن. خودش بالا پایین میشد انقدر توگوشم گفت که باهم ارضا شدیم و تا ته ریختم داخلش یه نیم ساعت تو بغل هم خوابیدیم و بعد من زدم بیرون از این داستان ۴-۵سالی میگذره ولی بعد از اون یکبار دیگه اونم فقط تو ماشین همو دیدیم و در حد بوس و لب بوده هنوز حسرت اون روز رو میخورم و دلم میخواد بارهای بار تجربه کنم
من خارج از هرچی دیوانه وار دوستش داشتم و دارم
چوناونروزتاپ صورتی پوشیده بود اسم رو گذاشتم اسمان صورتی
از یکی از شهر های جنوبی این خاطره مال حدودا ۴-۵سال پیش هستش
بعد از مدت این داستان واسه خودم پیش اومده رو خواستم به اشتراک بزارم
اون زمان من متاهل بودم و اوضاع زندگیم اصلا خوب نبود که آخر کارم خداروشکر جدا شدم چون جز جنگ اعصاب هیچ چیزی نداشت
تازه اون وقتا واتساپ تلگرام مد شده بود و چند تا گروه فامیلی تشکیل شده بود منم خیلی وقتا شبکار بودم یک از اقوام ما تقریبا تازه ازدواج کرده بود که خانمش که اسمش اسما بود هم تو گروه بودم یکی دوبار بیشتر ندیده بودمش ولی از همون بار اول خیلی ازش خوشماومده بود
ولیچون زیاد اهل این کار نبودم تو دلم نگه کرده بودم و کنار اومده بودم
داستان اصلی از عکس پروفایلش شروع شد یه عکس جدید گذاشته بود منم شبکار بودم سرکار دیدم پروفایلشو عوض کرد گفتم اون عکس قبلی خوشگل تر بود بهش پیام دادم
بعد همین موضوع شروع شد از چت ها من اسما که من اسی صداش میکردم به مرور زمان جوری شده بود یه روز باهاش حرفنمیزدم اصلا نمیتونستم به کل دیوانه اش شده بودم کم کم تو همین چت ها متوجه شدم که با شوهرش مشکل دارن سر اینکه شوهرش بهش خیانت کرده و همیشه مسته
خلاصه شاید بگم نزدیک به یک سال شایدم بیشتر ما به عنوان دوست باهم در حد چت حرف میزدیم و زنگ میزدیم
یه روز من دیگه دیونه اش شده بودم داشتم باهاش چت میکردم بهش گفتم میشه عکستو ببینم
زمانی که عکسشو با تاپ فرستاد هوش از سرم رفت و مست مستش شدم
متوجه شدم چشماش خماره
بهش گفتم چیزی خوردی گفت اره مشروب خوردم خلاصه کم کم پیام هامون از درد دل رسید به سکس چت و این چیزا که چون باهم یه ۱۰۰کیلومتری فاصله داشتیم نمیشد همو ببینیم
جوری بود که چت هامون انگار سالهاست با هم خوابیدیم و سکس کردیم چند تا خال رو گردن و سینه هاش بود که من صداش میکردم اسی خال خلاصه بگم این چت های ما ادامه داشت که من بعد ها جدا شدم و به خاطر حرفایی که پشتم بود زیاد با کسی رفت امد نداشتم
بعد از مدت ها شاید ۲-۳سال یهروزدگه دیوونه داشته میشدم پاشدم رفتم شهرشون. قرار بود شوهرش ساعت۳ بره شهرستان و من از ظهر اونجا بودم خلاصه روز موعود فرا رسید و بعد از معطلی. زیاد ساعت حدودا ۴:۳۰ رفت و تو خونه تنها شد زنگ زد و من رفتم داخل همو بغل کردیم و نشستیم گفت من باور نمیکنم بعد از این همه سال الان یه جا هستیم
یکم بوسش کردم و اومدم بغلش کنم گفت من خجالت میکشم
بزار یه چندتا پیک ودکا بخورم گفتم باشه نشست خورد وهمزمان من لب ازش میگرفتم خودم نخوردم چون باید برمیگشتم شهرمون
بعد از اینکه خورد ومست شد رو مبل همو بغل کردیم و و شروع کردیم لب گرفتن دستمو گرفت گفت بریم تو اتاق رو تخت و اول تاپشو در اوردم سینه های خوش فرمشو دیدم آروم لبمرو گذاشتم نوک سینه هاش و شروع کردم به خوردن همینجوری که سینه هاشو میخوردم دامن کوتاه که پوشیده بود رو کشیدم پایین این مدت که سکس چت میکردیم گفته بود نقطه ضعفش کجاست و هنوز خودم لباش تنم بود رو شکم خوابوندمش و از گردن شروع کردم به خوردن و بوسیدنش از رو کمر ادامه دادم تا به کونش رسیدم کونشو بوس کردم و پاش رو باز و زبونمرو کشیدم رو کصش اینقدر خوردم که داشت دیونه میشد پیرهنمو در آوردم چرخوندمش و گرفتمش تو بغل شروع کردیم لب همو خوردن که یهو بلند شد شلوار وشورتمو کشید پایین و شروع کرد کیرمو خوردن بعد از اینکه تند تند میخورد میخواست ابم بیاد که کشیدمش تو بغلم. یه چند ثانیه ایی صبر کردم دیدم داره میگه کصمو بکن. بکن تو کصم کیرمو تنظیم کردم و سرشو کردم داخل و شروع کردم تلمبه زدن صداش میزدم اسی میخووووامت دوستتت دارم
واونم میگفت محکم بکن تو کصم همین موقعه باز میخواست ابم بیاد کشیدم بیرون یکم شروع کردم لب گرفتن
چرخیدیم واون اومد بالا و نشست رو کیرم
با انگشتم سوراخ کونشو میمالیدم و اونحشری تر میشد همینو میگفتمهرانکصمو بکن. خودش بالا پایین میشد انقدر توگوشم گفت که باهم ارضا شدیم و تا ته ریختم داخلش یه نیم ساعت تو بغل هم خوابیدیم و بعد من زدم بیرون از این داستان ۴-۵سالی میگذره ولی بعد از اون یکبار دیگه اونم فقط تو ماشین همو دیدیم و در حد بوس و لب بوده هنوز حسرت اون روز رو میخورم و دلم میخواد بارهای بار تجربه کنم
من خارج از هرچی دیوانه وار دوستش داشتم و دارم
چوناونروزتاپ صورتی پوشیده بود اسم رو گذاشتم اسمان صورتی
نوشته: مهران
5 پاسخ به “آسمان صورتی”
همون بهتر که تو همین حد تمام شد. وگرنه بگا رفتن تو این رابطه ها زیاده.
این همه راه رفتی فقط یبار😅
افغانی هستی نه ایرانی
هوووو درووک
نیاز نیست که واقعی باشهآفرین کهروون و بدون غلط و بدون استفاده از لغات خارجی نوشتی لایک