پاییز، سکوت، مریم (۲)

این قسمت : سمیرا

از وقتی چشم باز کردم، خونواده ی درست و درمونی دور خودم ندیدم، بابام، اسمی که برام همیشه یه مفهوم عجیب داشت، یه آدم با سبیل بلند، مهربون، خندون(آخه چند تا عکسی که ازش دیده بودم با خنده بود)، یه مرد واقعی. یه مبارز راه آزادی، یه الگو.
من بابام رو به یاد نمیارم، مامانم می گفت که توی دانشگاه با هم آشنا شده بودند.
+بابات سر نترسی داشت، حلقه ی دوستان داشت، تو خونه ی دانشجویی، با چند نفر دیگه زندگی می کردند، دانشجوی مهندسی، اهل شیراز، دانشگاه آریامهر. قیافه ی معمولی داشت، چشم و ابرو مشکی، موهای کم پشت، لاغر، با لهجه شیرازی. اما خیلی پر شور بود، حرف که می زد همه رو دور خودش جمع می کرد، برای خودش لیدر بود.
من(مامانم)، ریاضی میخوندم، نه اهل سیاست بودم نه اهل تفریح، خیلی درس میخوندم، تو پانسیون زندگی می کردیم، با دوستام. یه دوستام نامزد دوست بابات بود، به نامزدش گفته بود این مورد خوبیه برای مهدی، اسم بابات علیرضا بود، اما مهدی صداش می کردند، حتی وقتی گرفتنش با اسم تیمیش گرفته بودند، ما تا چند ماهی نمی دونستیم تکلیفش چیه.
خلاصه من دختر دهاتی، از ترکمن صحرا، یه پسر خوش سر زبون شیرازی عاشقم شده بود. ولم نمی کرد. منم خوشگل بودم، اما دنبال این چیزا نبودم. بالاخره بعد چند مدت قبول کردم و نامزد شدیم، یه سال قبل انقلاب بود. بابات درسش تموم بود، اما من سال اول بودم.
بعد انقلاب، یکی دو سالی اوضاع بد نبود، بابات سر پر بادی داشت، همش خونه تیمی بود. چند تا زن و خواهر تیمی داشت، چند تا خونه داشتند، من که سر در نمیارم، چند باری بهش گفتم تو کثافتی، به من خیانت میکنی، با فلانی و فلانی هستی.
می گفت اینا پوششه، ما در منش جمعی مون رابطه ی جنسی یه امر مقدسه، نمیشه با هر کسی رابطه داشت.
اما دروغ می گفت خدا بیامرز. چند بار خودم مچش رو گرفته بودم، یه بارم یه دخترا اومد من رو پیدا کرد، گفت ازش حامله ام. فکر کنم راست می گفت، اما بیچاره رو اعدام کردند.
انقلاب فرهنگی که شد دانشگاه ها رو بستند، تو رو هم سه ماهه حامله بودم، بابات دیگه خیلی کم خونه میومد، رفت برای خلقش بجنگه.
تو رو که به دنیا آوردم، پیداش شد، چند ماهی با هم بودیم، البته اونم میرفت و میومد، تو سه ماهت بود، گفت که دیگه تهران خطرناکه، جمع کردیم رفتیم ترکمن صحرا، این عکسا مال همون موقع است. اینکه بغل پدرته، تویی. بعد چند وقت ما رو گذاشت رو رفت. گفت خبرت می کنم.
من چند ماهی موندم، اما دیگه تحمل نداشتم، به دوستاش زنگ میزدم، خبر نداشتند، نامه هم نمی رسید، تو رو گذاشتم و اومدم تهران، رفتم پیش صاحب خونه قبلی ام، یه پیرزنی بود، گفت که مهدی سه ماه پیش اومد، وسایل رو بار کرد و رفت. وسیله ای که نداشتیم، اما کتاباش مهم بودند، پسر حاج خانومم چریک بود انگار، اما یادم نمیاد، تو سرشون بخوره، اقلیت و اکثریت و مجاهد و پیکار و کوفت و زهرمار، هر روز یه گروه جدید در میومد. پسره با بابات هم جناح نبود، اما پسر خوبی بود. گفت از بچه هاشون می پرسم، ببینم پیداش میکنم یا نه.
تو هم اگه جا نداری بیا همین جا بمون.
منم چند ماهی موندم، اما پیداش نشد، دیگه طاقت نیاوردم، اومدم تو رو آوردم پیش خودم.
چند وقتی خونه ی حاج خانم بودیم، زن خوبی بود، با هم می پختیم و می خوردیم، تو رو هم بزرگ می کردیم. پسرش هم نبود، اونم دستش بند چریک بازی بود، اونم گرفتند و اعدام کردند.
بعد یه مدت چند تا از دوستاش بهم نزدیک شدند، خبر آوردند و گفتند که گرفتندش، گوهردشته، رفتم ملاقات، گفتم علیرضا …، گفتند نداریم. گفتم مهدی …، گفتند تو کی هستی؟ گفتم اگه بگم زنشم که می گند شناسنامه ات کو؟ بابات لو میره. چیزی نگفتم، اومدم. اما حداقل پیداش کردم.
.
.
.
.
.
.
‌.
بچه که بودم، می گفتند بابات مهندسه، رفته خارج، زود برمیگرده. عکس که ازش کم بود، اما یه عمو محمود بود، که اوایل چند ماه یه بار می اومد خونه مون، همیشه دو تا نامه داشت، یکی برای مهری(من مامانم رو مهری صدا می کنم)، یکی هم برای من. یه اسباب بازی هم با نامه بود، که بابا از خارج فرستاده بود. اولش خارج بود، بعد شد آلمان، بعداً شد آمریکا، یه بار شد کانادا. بابا همیشه در گردش بود، اما ما رو پیش خودش نمی برد.
توی نامه هاش هم همیشه از استقامت و تحمل برام مینوشت، از راه آزادی و سختی هاش، چیزی نمی فهمیدم، اما فکر می کردم که حتماً چیزای مهمیه. فهمیدم که بابامم حتماً مهندس مهمیه و داره کار مهمی انجام می ده.
کم کم عمو محمود زیاد میومد خونمون، هفته ای یکی دو بار، مامانم معلم ابتدایی بود، منم میرفتم مهد کودک، ظهر ها که میومدم میدیدم که عمو محمود هست، اوایل دوست داشتم، برام همیشه یه چیزی می گرفت، باهام بازی می کرد، بهم شکلات می داد، می بردم پارک و بعضی وقتا هم کتاب فروشی. ماهی سیاه کوچولو رو اولین بار برام خرید.
اما بعداً دیگه دوست نداشتم، می دیدم که با مامانم انگار خیلی صمیمیه، به اسم صداش میکنه، شبا بیشتر می مونه. حتی بعضی وقتا من که می خوابیدم، بازم می موند.
یه شب از خواب بیدار شدم، رفتم از یخچال آب بخورم، دیدم که مامانم روی کاناپه خوابیده، محمود هم روشه، داشتند لب می گرفتند، مهری گفت پاشو محمود، سینا میشنوه، اما محمود پا نشد، گفت نترس اون خوابه.
من ترسیده بودم، یکمم جا خوردم، برا همین خشکم زده بود، نمی فهمیدم چیکار می کنند، فکر کردم داره مامانم رو می زنه، اما مامانم می خندید.
بعد دستش رو کرد توی لباس مهری، پستان هاش رو دست گرفت، رفت پایین، شروع کرد به خوردن پستان هاش، دامنش رو زد بالا، از روی شرت، کس مامانم رو لیس زد، من نمی فهمیدم چیکار می کنه، اما میدونستم نباید به اونجا های کسی دست زد، پس چرا محمود به اونجا دست می زنه؟ می خوره؟ مگه اونجا کثیف نیست؟ نباید بشوریم؟
محمود ادامه می داد، مهری دیگه داشت ناله میکرد، از ناله ی مهری من دیگه ترسیدم، فکر کردم داره اذیت میشه، یهو بغضم ترکید و گریه کردم.
مهری فهمید، سریع خودش رو جمع کرد، محمود هم زود پاشد، اما وقتی اومد سمت من، محمود اونجاش باد کرده بود.
.
.
.
‌.
.
.
+چند ماه گذشت، خبر آوردند که علیرضا تو زندان لو رفته، هویتش فاش شده، بردندش اوین، سراغ تو رو می گیره. رفتم پیشش، گفتم علیرضا چیکار کنم؟
گفت برو پیش دوستام، آدرس محمود رو هم خود احمقش داد، خدا بیامرز.
رفتم سراغشون، گفتم کار ندارم، خونه درست ندارم، بچه کوچیک دارم، محمود بهم پول داد، گفت فعلاً سر کن تا یه کاری بکنم.
خونه ی حاج خانم خوب بود، اما دیگه روم نمیشد، آخه ازم اجاره نمی گرفت، بعدم درآمدی نداشت، باید میرفتم یه جای دیگه.
یه چند ماهی گذشت و خبری از محمود نبود، ملاقات بابات می رفتم، می گفت که برام سیگار بیار، لباس بیار، چی بیار، چی بیار.
من که کار نداشتم، دوباره رفتم پیش محمود، کار برام پیدا کرد، خونه هم برام گرفت، اوایل هم وسیله می گرفت، هم برای من و هم برای علیرضا، میگفتم زحمت می کشی، می گفت مهدی به گردن ما خیلی حق داره، اینا چیزی نیست.
.
.
.
‌.
.
.
.
محمود زن و بچه داشت، اما ارتباطش با خانمش انگار خوب نبود، یه دختر داشت، از من کوچیکتر. اما خیلی خوشگل بود، موهای بلند داشت، سفید برفی بود، چشماش آبی بود، به مامانش رفته بود.
سمیرا اگه با محمود میومد، اون روز بهشت من بود، با هم بازی میکردیم، مشق می نوشتیم، نقاشی می کردیم. سمیرا اولین عشق زندگیم شده بود.
یه روز که از مدرسه اومدم، سال ۶۷ بود، تازه مدارس شروع شده بود. رسیدم خونه، دیدم در بازه، خیلی ها بودند، مامانم داشت گریه می کرد، محمودم همین طور، دیدم عکس بابام رو قاب کردند و یه روبان سیاه دورش کشیدند. چند سالی بود که فهمیده بودم بابام زندانه و خارج نیست، اما گفتند تو مدرسه نگو.
سمیرا هم بود، گریه می کرد، منم رفتم کنارش نشستم و گریه کردم.
بابام با بقیه، فله ای اعدام شده بودند، بعدم برده بودند یه جایی پرت، دفنشون کرده بودند، خانواده ها که رفته بودند ملاقات، از چند ماه قبل ملاقات ها رو بسته بودند، اصرار که کرده بودند، ریخته بودند زده بودند شون و ردشون کرده بودند.
یه شب بارون گرفته بوده، مردم از کنار خاوران که رد شدند، دیدند که خیابون گٍل شده با خون، مردم ریخته بودند، دیده بودند سگا دست و پا از زمین کندند، همه خانواده ها فهمیده بودند و ریخته بودند سمت خاوران.
معلوم نبود کی به کیه، اما بعد از چند وقت خبرا از زندان میومد.
چند ماه بعدش، محمود و سمیرا اومدند خونه ی ما، چند ماهی بود که محمود از خانمش جدا شده بود، شیدا، وقتی میدیدمش همیشه یه جوری میشدم، خیلی شیک و خوشگل بود، همیشه آرایش می کرد، به خودش میرسید، بوی خیلی خوبی میداد، سیگار هم می کشید. خیلی برام خواستنی بود. اما با محمود نمیساخت، از خانواده های باکلاس تهرانی بود و محمود از دروازه غار بود، به هم نمی خوردند.
من با اینکه از محمود خوشم نمی اومد، اما از اینکه اومدند پیشمون خیلی خوشحال شدم، دیگه سمیرا همیشه پیشم بود.
مهری و محمود با هم عقد کرده بودند، اما هنوز به کسی نگفته بودند.
محمود که شبا خونه می اومد، مهری هم تا عصر مدرسه ی دو شیفته می رفت، من و سمیرا، بیشتر عصرا تنها تو خونه بودیم.
اون موقع من و سمیرا دوره ی نوجوانی مون بود، دیگه با سمیرا کارتن می دیدیم، درس می خوندیم، گاهی غذا میپختیم.
یه روز که تو خونه بودیم، داشتم با سمیرا بازی میکردم، یهو هلش دادم، سرش خورد به دیوار، خیلی گریه کرد، منم از ترس و غصه بوسش کردم، بعدم کلی سرش رو نوازش کردم. سمیرا آروم شد، اما من انگار یه چیزی تو وجودم زنده شد. انگار کیرم حساس شد، یه تکونی خورد، به سمیرا گفتم، بیا همدیگه رو قلقلک بدیم، هر کی زودتر بخنده باخته.
دیگه داشتیم قلقلک می دادیم که من تو همون وضع، همه جاش رو می مالیدم، شکمش، پاهاش، رونش، خیلی حس خوبی بود، بعد عمداً دستم رو بردم سمت پاهاش، دست که زدم دیدم چیزی نیست.
سمیرا سرخ شد، گفت سینا زشته، اما من تعجب کردم، گفتم سمیرا تو چیزی نداری اونجات؟
گفت چرا، اما زشته نباید نشون بدم.
دستش رو گرفتم و بردم سمت کیرم، از رو شلوار کشیدم روی کیرم، گفتم ببین، سمیرا اولش خجالت کشید، اما بعدش تعجب کرد، گفت چرا از تو اینطوریه؟گفتم مگه از تو اینطوری نیست؟
گفتم من می خوام از تو رو دست بزنم، گفت باشه، اما چشمت رو ببند، بعد دستم رو کردم تو شرتش، یه چیز صاف بود، اما انگار یه چیزایی هم داشت، مثل مال من نبود. بعد سمیرا هم دستش رو کرد تو شرت من، دستش که خورد به کیرم، کیرم شروع کرد راست شدن، برام خیلی عجیب بود، این تجربه رو تا حالا نداشتم. سمیرا هم ترسیده بود، گفت چرا این بزرگ شد؟
گفتم نمیدونم سمیرا، اما تو دست میزنی حس خوبی میده، اونم همین رو گفت.
فرداش رفتیم کتاب فروشی، با هزار تا ترس، توی کتابا گشتیم، حتی نمی دونستیم باید دنبال چی بگردیم، یه بار معلم پرورشی تو مدرسه در مورد مسائل بلوغ، جسته گریخته گفته بود، یک بار هم تو کتاب علوم آمیزش جنسی رو خونده بودم.
پس گشتیم توی کتابهای علوم، یه چیزی در مورد بیماری های زنان پیدا کردم، من روم نمی شد این رو بدم به فروشنده، دادم به سمیرا، گفتم تو بده. من زودتر رفتم بیرون، فروشنده کتاب رو که دید، سمیرا رو یه نگاهی بهش کرد، گفت دختر خانم این مناسبت شما نیست، سمیرا گفت برای تحقیق درس علوم میخوام.
فروشنده گفت نمیشه، سمیرا اومد بیرون، فروشنده کتاب رو گذاشت سر جاش، من دوباره رفتم تو و گفتم فلان کتاب کجاست، و رفتم اون کتاب رو گذاشتم توی کیفم، اون یکی رو هم خریدم، تا فروشنده شک نکنه.
عصرا که خونه می رفتیم، با سمیرا در مورد ساختار کس و کون، در مورد مقاربت هم نوشته بود، کلمات کتاب رو توی دایره المعارف می گشتیم و چیزای جدیدی پیدا می کردیم. من یه بار گفتم سمیرا، باید ببینیم که بفهمیم دیگه، گفت خب چطوری؟ گفتم شرتت رو در بیار، با هزار اکراه در آورد، بعد من محو دیدن کسش شدم، یه تیکه گوشت صورتی، یه کمی مو بالای سرش، کیرم هم راست شد، گفت من که چیزی نمی بینم، رفتم یه آیینه آوردم و گرفتم جلوی کسش، بعد یکی یکی جاهای مختلف رو از روی کتاب می دیدیم و میگفتیم، لب ها، کلیتوریس، دهانه ی رحم، پیشابراه. منم دستم رو می کشیدم روی کس سمیرا و بهش می گفتم. سمیرا خیلی خوشش اومده بود، دیدم کسش خیس شد، منم هیجان زده بودم، یهو گفت که بالاش رو میشه بیشتر دست بکشی؟
من شروع کردم به مالیدن کسش، چند لحظه که مالیدم، دیدم سمیرا سرخ سرخ شد و پاهاش رو جمع کرد، دستم خیس شده بود. اولش ترسیدم، فکر کردم کار بدی کردم، اما بعد دیدم که سمیرا چشماش رو باز کرد و گفت که چه حس عجیبی داشت.
بعد گفت که منم می خوام از تو رو ببینم، منم با خجالت شرتم رو در آوردم، سمیرا خیلی تعجب کرد، گفت چقدر فرق داره با مال من، بعد همه جا رو وارسی کرد، دستش رو گرفت روی کلاه کیرم، ختنه رو قبلاً تو دایره‌المعارف پیدا کرده بودم، بهش گفتم اینجا خط ختنه است، بعد گفتم اینجا رو که میماله حس خوبی داره، سمیرا از روی کنجکاوی شروع کرد به زیر و رو کردن کیرم، بعد با دستش کیرم رو ماساژ می داد. یکم که گذشت، حس کردم که ضربانم به شدت بالا رفته، توی کیرم یه حس قوی رو تجربه کردم، انگار داشت می ترکید، همه ی نفسم رو حبس کردم، چشمام رو بستم و با تمام نیرو همه ی عضلاتم رو منقبض کردم. بعد انگار یه حس رهایی بهم دست داد، همه ی بدنم ول شد، تازه یاد سمیرا افتادم، دیدم دستش خیس شده از یه مایع لزج و داره به اکراه و با یه حال بد بهش نگاه می کنه، گفتم سمیرا، خیلی حس عجیبی بود، سمیرا گریه اش گرفت، ترسیده بود. من خودم رو جمع کردم، سمیرا رو هم بردم تو دستشویی، دستاش رو شستم، بعدم بهش یه چیزی دادم خورد، دیگه گریه نکرد.
اما دیگه تا شب با هم حرف نزدیم. حتی به هم دیگه نگاه هم نمی کردیم.
از اون شب به بعد، خیلی ارتباطاتمون کم شد، هم از ترس و هم از خجالت، سمیرا هم بیشتر خونه ی مامانش می موند. محمود تو این مدت تلاش کرده بود که دوباره به سمت شیدا برگرده، اما شیدا محل نمی گذاشت. محمود هم اخلاقش با مهری بد شده بود، خیلی دعوا می کردند، سمیرا هم دیگه رفته بود پیش شیدا، اما بعضی وقتا سر می زد، منم از سر اینکه اینا رو نبینم، می رفتم کتابخونه و تا دیروقت می موندم، که وقتی برگردم یا دعواهاشون رو کرده باشند، یا خواب باشند.
دیگه یک سالی گذشت، من دیگه یه چیزایی از سکس فهمیده بودم، و به یاد اون روز و سمیرا، توی حمام جق می زدم. سمیرا هم بعداً گفت که در مورد سکس و این چیزا از همکلاسی‌هایش که ازدواج کرده بودند چیزایی فهمیده بوده.
یه مدت بعدش، شیدا گفت که من می خوام برم مسافرت و شش ماهی نیستم، گفت میرم پیش داداشم آمریکا، محمود خیلی ناراحت بود، سگ اخلاق شده بود، سمیرا هم اومده بود پیش ما. اما محمود از این هم می ترسید که شیدا دیگه پیداش نشه.
اما من که دنیا رو بهم داده بودند. چند وقتی با سمیرا درس می خوندیم و از چیزای مختلف می گفتیم، اما خب بالاخره یه روز هم در مورد اون روز صحبت کردیم، من به سمیرا گفتم که من چیزایی میدونم، اونم گفت آره منم فهمیدم و اون کارمون گناه بود و اشتباه. من گفتم اما ما می خواستیم بیشتر بشناسیم و کارمون برای کشف ناشناخته ها بود، بعد گفتم سمیرا، من تو رو خیلی دوست دارم، و می خوام برای من باشی.
گفت سینا ما به هم نامحرمیم، گفتم اما عشق محرم و نامحرم نمی فهمه، گفت سینا منم تو رو دوست دارم، اما…
بهش نگاه کردم، بعد بوسش کردم، سمیرا سرخ شد، بعد صورتش رو نوازش کردم، دیدم داره مقاومت میکنه، ادامه دادم و بعد لبش رو بوسیدم. سمیرا دیگه مقاومت نکرد، لبام رو بوسید، همدیگرو بغل کردیم، از روی لباس همدیگه رو مالیدیم، از روی شلوار روی کسش رو مالیدم، اونم کیر من رو می مالید، حس خیلی عجیبی داشتم، سمیرا هم خیلی سرخ شده بود، خواستم شلوارش رو در بیارم، نذاشت، روی همون وضعیت رفتم سراغ پستانهایش، بهشون دست کشیدم، خیلی نرم بودند، با مال من فرق داشتند، آوردم لباسش رو بالا، پستان هاش کوچک بودند، اما برای بار اول بود که پستان های یه دختر رو می دیدم، نوک پستان هاش رو مالیدم، بعد مک زدم، دیدم سمیرا خوشش اومد و مقاومت نکرد، کسش رو هم با دستم می مالیدم.
سمیرا دوباره مثل دفعه ی قبل ارضا شد، اما این بار برای من کاری نکرد.
من تا شب تو فکر سمیرا بودم، آخر رفتم حمام و جق زدم.
چند ماهی با سمیرا رابطه داشتیم، کسش رو نکردم، اما از کون می کردم. اوایل چون دردش میومد خیلی راضی نبود، اما شهوت من متقاعدش می کرد. یه دختر تازه بالغ با یه کون سفید و تنگ. کم کم وازلین هم استفاده می کردم تا سمیرا هم کمتر اذیت بشه، بعد از یه مدتی، اونم خوشش اومده بود، توی اون سن و سال، هر دو مون بی تجربه بودیم، ولی داشتیم با هم یاد می گرفتیم.
من دیگه همه ی فکر و ذکرم سمیرا بود، مدرسه رو به سختی تحمل می کردم تا برسم خونه و سمیرا رو ببینم، با هم قرار گذاشتیم که وقتی دیپلم گرفتیم، با هم ازدواج کنیم. محمود خیلی از من خوشش نمی اومد، برای همین گفتیم که اگه محمود مانع شد، فرار می کنیم.
یک شب که همه خونه بودیم، زنگ تلفن خورد، من گوشی رو برداشتم. شیدا بود، از آمریکا برگشته بود، با سمیرا حرف زد، دیدم سمیرا گرفته شد، گفتم چی شده؟ بغض کرد و گفت فردا میاد دنبالم، برم خونش.
چند ماه گذشت، دیگه فقط آخر هفته ها سمیرا رو می دیدم، رابطه مونم قطع شده بود.
یه آخر هفته با سمیرا قرار گذاشتیم که شنبه مدرسه نریم و بریم خونه.
من رفتم دنبال سمیرا، با هم رفتیم خونه، در رو که باز کردیم مثل دیوونه ها چسبیدیم به هم، لب گرفتیم، بعدش من سمیرا رو لخت کردم، پستان هاش رو خوردم، سمیرا هم کیرم رو دست گرفت و باهاش بازی کرد، همینطور داشتیم همدیگه رو غرق در بوسه می کردیم، من چسبیدم به سمیرا، کیرم رو روی کسش گذاشتم رو مالیدم، کسش خیس بود، گرم هم بود، کیرم روی کسش حرکت می کرد، هم کیر من داغ شده بود، هم کس سمیرا، چند دقیقه ادامه دادم، دیدم سمیرا لرزید و خودش رو انداخت تو بغل من، پاش رو هم محکم بست. یکم که گذشت، گفت بذار تو کونم، رفتیم توی اتاق خم شد، اینقدر حشر بودم که یه تف زدم به سر کیرم و کیرم رو بردم توی کونش، سمیرا دردش اومد و جیغ زد، گفت در بیار، در نیاوردم، گفتم صبر کن عادت می کنی، یکم که گذشت دیدم دیگه انگار حس درد نداره، ادامه دادم، یکی دو دقیقه روی کمرش خوابیده بودم و توی کونش تلمبه می زدم، آبم که اومد، ریختم روی کمر سمیرا. بعد منم افتادم کنارش، سمیرا هم خوابش برد. بعدش جمع و جور کردیم و سمیرا رفت مدرسه، چون شیدا ظهر می اومد دنبالش، به بدبختی بابای مدرسه راهش داده بود.
من اما رفتم توی پارک یه دوری زدم، بعد رفتم خونه.
بعد از این قضیه، چند وقتی سمیرا رو ندیدم، به هم زنگ می زدیم، اما حتی آخر هفته ها هم نمی اومد. دلم براش لک زده بود، از کتابفروشی محل، کلی کتابهای شعر از فروغ و شاملو و حافظ خریده بودم، هر روز می خوندم، بعضی وقتا از پشت تلفن برای سمیرا هم می خوندم.
باز یه شب، تلفن زنگ خورد، دیروقت بود، محمود و مهری خوابیده بودند، من داشتم شعر می خوندم، تلفن رو برداشتم، سمیرا بود، داشت گریه می کرد، گفتم چی شده؟ گریه اش بند نمی اومد، مهری بیدار شد، اومد کنار من، اونم گفت چی شده؟
سمیرا با گریه گفت که فرودگاه ام، داریم با شیدا می ریم آمریکا، الان هم رفته کارت پرواز بگیره، من فقط تونستم الان بهت زنگ بزنم. من پشت گوشی گریه ام گرفت، گفتم سمیرا کجا میری؟ پس من، محمود؟ دیدم صدای شیدا اومد، گفت به محمود بگو دنبالمون نیاد فرودگاه، ما از گیت رد شدیم، دیگه دستش به ما نمی رسه.
گوشی رو گذاشت. من داشتم مثل ابر بهار اشک می ریختم، محمود هم حالا بیدار شده بود. گفتند چی شده؟ قضیه رو گفتم.
محمود داشت داد می زد و به زمین و زمان فحش می داد. لباس پوشید، به منم گفت بیا، رفتیم سمت فرودگاه، وقتی رسیدیم، هواپیما پریده بود.
شیدا چند ماهی بود که برنامه ریزی کرده بود، حتی یه نفر رو برده بود به جای محمود، تا پاسپورت سمیرا رو بگیره، سمیرا رو هم تهدید کرده بوده که اگه چیزی به ما بگه، خودش تنها میره و دیگه هم بر نمی گرده.
محمود بعد از این جریان خیلی عوض شد، هر شب مست میومد خونه، تریاکم می کشید.
هر روز تا ظهر خواب بود، با مهری دعوا میکرد، به منم میگفت تن لش.
یه شب که اومد، رفت توی اتاقشون، دیدم دارند با مهری حرف می زنند. مهری گفت تو مستی، ولم کن، محمود ول کن نبود، انگار داشت به مهری ور می رفت، مهری بازم گفت که محمود زشته، سینا میفهمه.
گفت خب بفهمه تن لش، بازم ور می رفت، شنیدم که مهری داره تقلا میکنه که از دستش در بره، محمود مهری رو زد، لباسش رو پاره کرده بود، مهری جیغ میزد، من رفتم داخل، دیدم داره به زور پستان های مهری رو می ماله.
مهری هم جیغ می زد. محمود من رو که دید، بیشتر عصبانی شد، حمله کرد سمتم. من دستش رو گرفتم و هلش دادم، محمود کمربندش رو در آورد و شروع کرد به زدن من و گفت تو کونی حالا من رو میخوای بزنی، مهری هم خودش رو جمع کرد و محمود رو حل داد کنار، محمود مهری رو هم زد و گفت جنده خانم حالا برای من آدم شده، من کمربندش رو از دستش کشیدم و هلش دادم به کنار. مست بود، عربده میزد، مهری رفت بیرون و همسایه ها رو خبر کرد، محمود دوباره اومد سمت من و با سیلی زد توی گوشم، بعد گردنم رو گرفت و فشار داد. داشت خفه ام می کرد که همسایه ها سر رسیدند و جدامون کردند. محمود همچنان فریاد می کرد، به مهری می گفت تقصیر تو جنده است. مردم بردنش بیرون. لباس و کلیدش رو هم برداشت. اون شب رفت و چند روزی پیداش نشد.
این جریان چند بار دیگه هم تکرار شد، هر بار محمود عذرخواهی می کرد و دوباره برمی گشت، دوباره دعوا و کتک کاری. بار آخر مهری رو جوری زد که سرش خورد به دیوار و شکاف برداشت، بازم ول نکرد و با کمربند زدش، منم دستش رو گرفتم، اما فایده نداشت، زورم بهش نمی رسید. رفتم یه چاقو از آشپزخانه آوردم و زدم توی دستش، دستش حسابی خون اومد، شروع کرد به فحش دادن و دنبال من کردن، منم در رفتم و دم در همسایه ها که صدا رو شنیده بودند، زنگ زده بودند به پلیس و خودشون من و محمود رو گرفتند.
پلیس که اومد، من و محمود رو بازداشت کرد، مهری رو هم بردند بیمارستان. فرداش، یکی از دایی هام اومد دادگاه و من رو با وثیقه آزاد کرد. محمود هم یکی از دوستاشو آورد بیرون.
مامانم ۱۰ روز بیمارستان بود. از محمود شکایت کرده بود. چند ماهی دستمون بند دادگاه بود، محمود اول با تهدید، بعد با التماس گفته بود رضایت بده، دادگاه برای من چون دفاع از خود بود و سابقه نداشتم، حکم شش ماه زد، اما زندان نرفتم، در صورت تکرار جرم، این شش ماه به حکم های بعدیم اضافه می شد.
مهری گفت طلاق بگیریم، تا رضایت بدم، طلاق گرفت، خونه رو هم از محمود گرفت.
سمیرا اوایل برام نامه می داد، عکس می فرستاد، حتی یکی دو بار هم زنگ زد، اما کم کم دیگه من رو فراموش کرد. من با خودم عهد کردم که برم آمریکا و با سمیرا ازدواج کنم.

نوشته: سینا

بازدید 7,280

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید