یه هفته با تمام این حس های مزخرفش گذشت و تموم شد . بعد از مراسم عقد اون هفته ، این هفته قرار بود مراسم عروسی باشه . میدونستم احتمال زیاد باید بیاد چون تو اون مراسم که میشه گفت شخصیه بوده و همه از فامیل های نزدیک عروس و داماد هستن اومده پی این مراسمم هست چون از فامیلای نزدیک عروسه . با خودم کنار اومد که باهاش بحرفم اولش نمیخواستم اینکار رو بکنم با خودم فکر میکردم که اون لیاقت از من بهتر رو داره اما نخواستم مدیون خودم باشم و آینده براش افسوس بخورم . خلاصه ک رفتم اون شب . شاید باورتون نشه ولی یکی از سخت ترین شبای زندگیم بود استرس هیجان همه و همه رو با هم داشتم و خیلی برام عجیب بود من ک تا الان با بیشتر از صدتا دختر حرف زدم و مخشونو زدم ولی چرا اینجوریم چرا خودم برای خودم مبهمم . چند بار خواستم جلو برم ولی نشد من همیشه و همه جا تو چشم بودم و نمیخواستم بقیه موضوع رو بفهمن نمیخواستم حرفی پشت سر اون باشه ک اره با پارسا حرف میزده حالا شب عروسی دختر عموش فکر کارای خودشه دختره ی نکبت . خیلی برام مهم بود ک همچین حرفایی پشتش نزنن ولی اصلا مهم نبود برام ک اینجور حرفایی پشت سر خودم بگن ولی در مورد اون اصلا . میدیدم ک هر کی نگاهش میکنه چطور رفتار میکنه میدیدم ک سنگینه نگاهشو با اخم ازشون بر میگردونه ولی نمیدونم چرا به من با خجالت نگاه میکرد . نگاهش میکردم لباس پوشیده داشت ولی ن مذهبی پوشیده باشه با همه سنگین برخورد میکرد ولی صمیمی بود موهاش خرمایی رنگ بود و بلند صورتش فقط و فقط خودش بود با کمترین آرایش برعکس تمام دخترای اونجا که همه لباس آنچنانی و آرایش های غلیظ داشتن و تمام جزئیات صورتشو داشتم حفظ میکردم صورتی ک اگر میدونستم روزی قرار همه دنیای من باشه فقط و فقط اونو میدیدم . دیدم نمیتونم کاری کنم با این استرس و اوضاع بعد شام خواستم شجاعت پیدا کنم رفتم و چند پیک خوردم . فقط چند پیک کاری که از من بعید بود که چند پیک بخورم همه میدونستن که من زیاد میخورم ولی من فقط خواستم گرم بشم و شجاعت کاذب داشته باشم داخل سالن که رفتم دیدم چراغا خاموشه رقص نور داره سالن رو روشن میکنه دیدم کنار وایساده و منتظر مادرشه مادرش اون دوره و داره خدافظی میکنه و میخوان برن خواستم حرف بزنم و مثل همیشه با زبونی ک همه ازش تعریف میکردن که چه کارایی میتونه بکنه استفاده کنم ولی انگار دوخته بودن زبونمو . نزدیکش شدم و درنهایت بهت زدگی فقط تونستم سلام کنم دیدم شده مثل لبو و خیلی آروم و با صدای کم سلام کرد هیچی نمیتونستم بگم فقط گفتم میشه شمارتونو بهم بدین قلبم داشت با هزارتا میزد فهمیدم گند زدم . امیدواریمو ریختم تو سطل اشغال که یه دفعه گفت صفر نهصد و هیجده و تمام دنیا ماله من بود هر چی که فکرشو بکنیین داشتم اون لحظه . شمارشو گرفتم ولی تا یک هفته نتونستم چیزی بهش بگم انگار آچمز بودم نمیتونستم کاری کنم بعد یک هفته فقط تونستم براش بنویسم سلام و همونم با کلی بدبختی نوشتم براش . البته ناگفته نماند اونم بعد از دو روز جواب داد . نوشته بود سلام ببخشید شما ؟ . براش نوشتم که پارسا هستم شب عروسی پسر عموم و دختر عموتون شمارتونو گرفتم . و جواب داد بله یادم اومد . بعدش احوال پرسی کردم و اون جواب داد و از اون شب پرسیدم ک خوش گذشت و اینا که برام نوشت به شما که فکر نکنم خوش گذشته باشه چون فکر نکنم با اون بوی الکل چیزی فهمیده باشین . نمیدونم چرا بهم یه کمی برخورد ولی ازش ناراحت نشدم و همه چیز رو برای پریسا تعریف کردم پریسایی ک دیگه کار خودشو کرده بود و همه دنیای من شده بود و این شد آغاز عاشقانه پارسا و پریسا . همه دنیای من شده بود . جز اون فکرم جایی نمیرفت همه جوره با چیزایی ک من انتظار داشتم میخورد . منم همه چیز رو براش تعریف کردم از کارای گذشته و دسته گل هایی که آب داده بودم همه و همه میشه گفت براش اعتراف کردم کارهایی کرده بودم . یه روز از ساعت ۵ عصر براش همه کارهایی که کردم رو تعریف کردم همه چیز رو جریان های که دانشگاه برام پیش اومده بود یا توی بیمارستان با پرستارا کارهایی ک با دوستام خارج از دانشگاه کرده بودیم سفرهایی ک خارج از کشور رفته بودم و اتفاقاش به خودم که اومدم دیدم ساعت ۱ شبه و فکر کردم اصلا حواسش نیست چون اصلا چیز زیادی نگفت منم گفتم حواست هست اصلا گفت همه چیز رو حواسم بود و چند تاشو تعریف کرد که من بفهمم حواسش بوده و آخرش فقط یه چیز بهم گفت . بهم گفت اگه بگی جون پریسا دیگه اون کارها رو انجام نمیدی میبخشمت و کاری که خواست و چیزی که خواست رو براش گفتم و انجام دادم . به جون خودش قسمم داد که دیگه سیگار نکشم و نکشیدم . قسمم داد دیگه انقدر با دوستام بیرون نرم و نرفتم . ترم های آخر دانشگاه بودم و دیگه واقعا شده بودم دکتر پارسا مثل یه دکتر رفتار میکردم جوری که بهم یاد داده بود تو اجتماع بودم . ماشین کوپه رو فروختم و ماشین به قول خودش به قاعده خریدم ک به چشمه خوشگذرون بهم نگاه نکنن خلاصه که تازه آدم شدم . همون موقع ها بود ک اومد بهم گفت باید ول کنیم همدیگرو .
نوشته: alvat1